نقطه... ته خط...
دقیقه های زیادیه که دارم فکر می کنم تو این وضعیت کدوم کلمه یا جمله تسکین که نه، چون تسکینی اصولا وجود نداره تو این موقعیت جز گذر زمان، اما حداقل احمقانه نباشه.. و هیچی نیست... مرگ همیشه تو تاریک ترین فضای ذهنم بوده. فضایی که اغلب تو انکاره... از مادرم، همسرم، برادرام، خانواده هامون، دوستامون، آشناهامون از هر کسی که به هر نحوی یه پیوندی باهاش دارم دور می دونمش... اونقدر دور که هر از گاهی به خودم اجازه می دم قدر خیلی از فرصتا رو ندونم... حتی دلی رو بشکنم... یا دوستت دارمی رو به زبون نیارم ...
دیشب وقتی این خبر تلخ رو شنیدم، وقتی یاد پنجشنبه و تمام شوخیا و خنده هاش افتادم دیدم یه مرتبه و در عرض کمتر از یک روز زندگی آدم چطوری می تونه زیر و رو بشه... و حقیقتش ترسیدم... ترسیدم از اینکه این اتفاق، این دوری و خداحافظی چقدر می تونه نزدیک باشه ... امروز تو بهشت زهرا وقتی صورت بهت زده دخملی رو نگاه می کردم و ناله های خواهرش رو فکر می کردم واقعا که مرگ چقدر واقعی و چقدر نزدیکه... .
دخملی .. پدر تو رو نه تا به حال دیده بودم و نه حتی درست می شناختمش ... اما با نوشته ها و حرفات حس می کردم که چقدر دوستش دارم و چقدر برام اساطیریه... دروغ چرا... هر از گاهی نوشته هات یادم می آورد چقدر نداشتن همچین تکیه گاهی سخت بوده برام... امروز هر بار که چشمت بهم می خورد ناله می کردی که گیتی تو چی کار کردی تو این سالا... دخملی نمی دونم ... خیلی کارا... نمی تونم بهت دروغ بگم که سخت نبود... غم انگیز و گاهی وحشتناک نبود... تو موقعیتهای حساس زندگیم خیلی وقتا جای خالیش خیلی بیشتر از اونی که بشه گفت اذیتم کرد... اما عزیزم ما با یه مجموعه از رشته های نامرئی به این دنیا وصلیم... یه رشته از روابط مختلف...انگیزه های مختلف... تو مادری داری که امروز با چشمای خودم دیدم مثل یه کوه پشتتونه و خواهری که بیشتر از خودش نگران تو بود و همسری که واقعا داشت جای پسر نداشته رو برای خانواده ات پر می کرد... آره گلم تو خانواده ای داری که پرورش یافته وجود پدر نازنینته... و می دونم همین خانواده زیبا که پدرت سعی کرد به یادگار از خودش باقی بذاره در آینده انگیزه بزرگی می شه برای همگیتون واسه ادامه زندگی...
برات... براتون آرزوی صبر می کنم ... شاید این تنها کاری باشه که از دستم بر می یاد گلکم...
گیتی هستم. زندگی مشترکم رو با عشق و خیلی به سختی شروع کردم و از خدا می خوام که همیشه همیشه همیشه طناب عشق تو دستمون باقی بمونه. اینجا از خاطرات و احساساتم می نویسم.