حالا گیریم که من حالم خوب نباشه و ان تا موضوع ریز و درشت فکرم رو مشغول کرده باشه و چند تا استرس جور واجور تو وجودم باشه... این چیزی از قشنگی صدای هلن که داره تو گوشم می خونه کم می کنه؟

الان دلم می خواست تهران نبودم... اصلا ایران نبودم... دلم می خواست تو یه استخر آویزون شاهین بودم ... یا تو یه پارک آبی از اون بالا قل می خوردم پائین... دلم یه سفر می خواد... کم کمش یکماهه... دلم هیجان می خواد... جوونیم افتاده تو سراشیبی انگار... ترس گرفته دم... انگار برای تمام کارهای باقی مونده وقت کمی داشته باشم... کاش می شد زنجیر بست پای این سالهای باقیمونده... اونقدر که صبر کنن تا همه چی درست شه و بعد تازه بخواد عبورشون استارت بخوره... دلم می خواد تو سالهای باقیمونده جوونیم تو خیابونای شهری راه برم که بتونم موهامو صاف کنم و بهشون اجازه بدم با هر قدمم پرت بشن بالا و پائین... واقعا آرزوی پیچیده ایه؟

همه چیز اینقدرها هم سطحی نیستا... دلم گرفته... روزهای زیادیه که دلم گرفته... نپرسید چرا... بارها دلایلشو تو ذهنم ردیف کردم ... بعضیاشون عجیب بودن، بعضیا کوچیک و بی اهمیت، واسه بعضیاشون به خودم حق دادم ... ولی آخر سرم نتونستم بفهمم دقیقا کدوم یکیشون اینطوری به همم ریخته...

اینطور وقتا می فهمم یه احساس دوره ایه... خوب می دونم یه مقطعیه که باید تحملش کنم تا بیاد و بگذره و بره... لبخند یادم نمی ره... شبا ستاره ها رو تماشا کردن، فیلمای قشنگ دیدن، لذت بردن از مصاحبت با آدمای دلنشین، پیاده روی و نیمکت نشینی و فکر کردن، دوشهای ملایم، آشپزی، آهنگ گوش دادن، رژ لبای گلبهی زدن، دستامو تو دستای شاهین جا دادن، شب به خیر گفتنهای صمیمی، شمع و عود تو خونه روشن کردن، عطر زدن همه اینا رو یادم نمی ره... اما انگار هنوز وقت سبک شدن این دل نرسیده...

می دونم که برام دعا می کنید... می دونم... قلبای زلالتون بارها بهم ثابت شدن...