نم نم بارون

شبها به این ذوق می رم تو تخت خواب که می دونم ساعت 12 که بشه بارون می گیره. نم نم بارون که از پنجره اتاق می یاد و تو صورتم می خوره, دلمو برده. صداش که دیگه هیچی... همه این شب خوب رو بذار کنار, به این فکر کن که امروز صبح از خواب بیدار شدی, لباس پوشیدی و داری میای اداره. وسط مسیری که تا خیابون اصلی داری, چند تا رعد می زنه و بعد یه بارون تند ... وای مرسی خداااا.. خیلی مزه داد. نفس می کشیدم و دلم می خواست هوا رو ببلعم. دلم می خواست زنگ بزنم و شاهین و مامانم و هر کسی که دوستش دارمو بیدار کنم و بگم بیاین بیرون. هنوز دارم از پنجره اداره بیرون رو نگاه می کنم. صدای بارون رو می شنوم, ریه هام دارن تو سینه ام بی قراری می کنم . انگار می خوان هلم بدن بیرون. بیرون تا نفس بکشم. نفس بکشم و یاد تمام خوبی های دنیا بیفتم و بخندم. با موبایلم زنگ بزنم به شاهین و مجبورش کنم از ساختمونشون بره بیرون و اونم نفس بکشه. یادش بیاد ریه هاش هوای تازه می خوان... باهاش بگم و غش غش بخندم... اول هفته خوبیه ظاهرن. من به باقیش امیدوارم.

5 شنبه رفتم برای مصاحبه, اون واحدی که دلم میخواد برم. فکر نکنم بد بوده باشه. شاید این هفته نتیجه اش مشخص شه. حس و حال خوب امروزمو باید به فال نیک بگیرم.

یادتونه از من و شاهین تنبل تر یافت می نشود... خوب دیگه... این شد که ما اینقدر امروز و فردا کردیم همه مهمونیامون موند واسه این آخر... از 3 شنبه تا جمعه مهمون داری کردیم. هر روز یه گروه. همگی خوب برگزار شد... اما ما که مرده شدیم/

می گما این مرغ عشقا خیلی باحالن. همه اش به قول لیلی (بچه داداشم) همدیگه رو بوس خارجی می کنن. آخر خستگی نا پذیرنااااا... یعنی یه چیزی می گم یه چیزی می شنوین.

بچه ها شاید از طریق وبلاگ آلما و خورشید خبردار شده باشید که  یه قرار وبلاگی گذاشتیم. امروز طرفای ساعت 5 و حوالی میدون ونک. هر کسی که دوست داره بیاد خبر بده بهم , که مکان و زمان دقیق رو بهش خبر بدم.

بازی

این بازی رو دوست داشتم. خیلیاتون انجامش دادید. منم از باقی مونده تون که انجام ندادید, دعوت لازم بعمل می آورم...

 

دریا: درد و دل

قهوه: کافی شاپ

غرور: لج دراومده خودم از صاحبش

مدرسه: شیطنت و سرخوشی.

دفتر مدیر: آینه. آخه یه بار با آینه نور می انداختیم تو چشم پسرای خونه روبه رویی کلاسمون, بردنمون دفتر ( یه خونه بود روبروی کلاسمون, پاتق پسرها بود)

آب گوشت: شادینگی... قربون خنگولیش برم که عاشخ آف گوشته

قرمه سبزی: ای کاش سبزی های آماده هم اندازه سبزی های خونگی خوشمزه بودن.

ریاضی: المپیاد. همه رویای اون موقع من این بود که تو المپیاد قبول بشم ولی انگار دز خنگی به همه این رویای بزرگ غلبه کرد.

آهنگ: پرواز روح. یعنی به جون خودم اگر موسیقی یک روز نبود, من فنا شده بود. من مرده تونم ای نت های زیبا

ماه رمضون: ماهی که تو تمامش, از اول تا آخر دارم با تردیدهایی که 11 ماه همه وجودم رو پر کرده مبارزه می کنم.

استخر: خواب بعدش

روزنامه: خ*ا*ت*م*ی

کودکی: رژ لب. آخه بچه که بودم عاشق رژ بودم.بعد یه خاله داشتم همش از من بوس باج می گرفت, برام رژ می زد.

قزوین: سکه کف پیاده رو

دروغ: ترس

لیسانس: کوزه

فوتبال: هوو- ای شادینگ فوتبال دوست بددددددد

قانون: تقویت اقویاء و تضعیف ضعفا

پرواز: روحیش قشنگ تر از جسمیشه. روحی: آرامش... جسمی: هیجان. به هر حال هردو کیف می ده

اشک: نهایت شادی یا غم

ازدواج: یه اتفاق خفن (فکر بد نکنیداااااا... اویییییییی)

وبلاگ: محشر

شب: یه وقت خفن ( ای منحرفااااااااااای بی ادب)

زندگی: یه مفهوم نامرئی که دلم می خواد با همه وجودم ببلعمش... بدون از دست دادن یک ثانیه

عشق: اکسیر جوانی

هلو: مننننن. دی: البته هسته اش هاااا

تحصیل: گند بخوره تو این م*م*ل*ک*ت

خارج: نه پس داخل؟؟؟

خواب: خیلی سعی کردم که عشقش رو بندازم تو اولویت بعد از عشق شاهین. دی:

اینترنت: اهمیت لحظه ها

مجلس: امیدوارم منظور مجلس شادی باشه.نه اون محل مقدس که توش مکانیزم تصمیم گیری برای 100 درصد مردمی انجام می شه که 9/99 درصد حالشون از اون تصمیما بهم می خوره.

سال 88: سال پولدار شدن... خوب چیه؟آرزو که بر جوانان عین نیست خوب///

کلم پلو: دریاچه آب های جاری شده از دهن گیتی جون

کتاب: معجزه

اون روز طلائی

شاهین یادته؟؟؟ اون روز رویایی یادته؟ اون روزی که داشتیم روی ابرا پرواز می کردیم.... اون روزی که یه خط قرمز بود رو همه استرس هامون, رو همه ترسهامون, رو همه ناآرومی هامون؟ یادته باورمون نمی شد؟؟؟ روزی که اسمامون رو مهمون شناسنامه همدیگه کردیم تا باورمون بشه قراره یه عمر بشیم پشت و پناه هم... نا یادمون بمونه قراره تا آخر عمر به هم متعهد و وفادار باقی بمونیم... اون روز شروع کردیم یه راه بی پایان رو که تو اون به هم قول دادیم جز صمیمیت, جز عشق, جز فداکاری و جز هر چی زیبائی و خوبیه تو دنیا, چیز دیگه ای رو راه ندیم بینمون. با هر چی منفیه بجنگیم, ندیده بگیریمش و بخوایم که شکستش بدیم. و شاهین حالا که سه سال گذشته می بینم که چه خوش قول بودی مرد من. مهم نیست که چند بار غصه خوردم و از چه چیزائی... مهم اینه که دیگه نذاشتی اون غصه ها تکرار بشن... گاهی زورت رسید و گاهی نه... اما مهم هدف زیبای تو بود نازنینم... وقتی بهت نگاه می کنم, وقتی از بیرون تصورت می کنم, وقتی به این فکر می کنم که این مرد, یه آدمیه که با هر کسی رو این کره خاکی برای من فرق می کنه, وقتی می بینم پیش هیچ کی اون جوری که پیش تومیخندم, نمی خندم, اون جوری که پیش تو حرف می زنم, صحبت نمی کنم, اون جوری که تو رو می بوسم, نمی بوسم, می بینم که عشق واقعا" معجزه خلقته... عشق یه معجزه است که همه دست و پا گیرها رو از پای آدم باز می کنه و می ذاره آدم بی هیچ حجابی, خود خود خودش باشه... اون وقتی که می خندی, برات مهم نیست, صدای خنده ات بلند شه, اون وقتی که حرف می زنی, نگران این نیستی که طرفت چی در موردت فکر می کنه , چون می دونی تو رو می شناسه, چون می دونی تو رو بین همه آدمای دیگه انتخاب کرده و خواسته که داشته باشدت... تو رو .. و نه هیچ کس دیگه ای رو.. و حتی وقتی گریه می کنی, چیزی به اسم غرور تو قاموست جائی نداره.. تو رهایی و آزاد تا خودت باشی. همون خودی که محبوبه ... همون خود انتخاب شده... مرسیییییییی عشق که می ذاری نگران هیچی نباشم... تو واقعا" یه معجزه ای. دلم می خواد هر روز و هر لحظه, بیشتر و بیشتر توی تو غرق بشم عشق... چون تو زیبایی, بی نظیری, شاهکاری.

دلم می خواد یه کمی از اون روز بگم, از صبحش که اومدی پیشم, از همه کارهایی که دوتائی با هم سر و سامون دادیم بهشون... و می خوام از لرزش قلبم بگم تو اون لحظه که خطبه عقد داشت بینمون جاری می شد... از تمام اون حس که کلمه ها خیلی حقیرن برای نوشتنش. برای بازگو کردنش... چی بگم؟؟/ بگم که حس می کردم خوشبخت ترینم؟؟؟ پس اون ترس چی.. ترس از آینده که نمی تونستم انکارش کنم.. مثل یه مزه ملس قلبم رو مالش می داد... هم دلم می خواست بار اول صدهزار بار به تو بله بگم و هم دلم می خواست بار سوم دیرتر از راه برسه... می بینی؟ نمی شه اون لحظه رو توصیف کرد. اون لحظه که با یک کلمه, زندگی آدم زیر و رو می شه... اون لحظه که با یک کلمه, تجرد تو تبدیل به تأهل می شه با تمام بار سنگین معناییش... آیه های قران زیر نگاهم به رقص دراومده بودن و فرار می کردن و من ترجیح می دادم با زبون ساده خودم بگم خدای خوب ... خدای بزرگ... خوشبختمون کن...

اون روز خوشبختی تمام آرزوی من بود. از جزئیاتش هیجی نمی دونستم. نمی دونستم دقیقا باید از خدا چی بخوام. تنها نکته ای که بصورت مبهم تو ذهنم جرقه می زد آرزوی خوشبختی بود. اما امروز می خوام بگم:

خدای بزرگ من ازت می خوام سلامتی رو مهمون همیشگی جسم و روح ما و کسانی کنی که برامون عزیزن.

خدای بزرگ و مهربونم کمکمون کن تا ابد زندگیمون عاشقانه باقی بمونه

خدایا کمکون کن که تا دنیا دنیاست واسه هم احترام قائل باشیم و به وجود همدیگه افتخار کنیم.

خدایای خوب من بذار همیشه همینطوری باقی بمونه که نتونیم کوچکترین درد و ناراحتی همدیگه رو تاب بیاریم و از جون و دل واسه همدیگه مایه بذاریم.

خدایا اون روز رو نیار که اسیر روزمرگی وعادت بشیم. اون روز رو نیار که اگه یه ساعت دیرتر همدیگه رو دیدیم, دلمون واسه همدیگه تنگ نشه. اون روز رو نیار که یادمون بره قرار گذاشتیم با هم که خوشبخت ترین زوج دنیا باشیم. نذار سختی های زندگی ما رو از هم دور کنه...

خدایا تمام اینها که گفتم واسه تو هیچ کاری نداره.ولی واسه ما دوتا یعنی تمام زندگی, یعنی تمام خوشبختی, یعنی تمام آرزوهامون. پس خودمو, پس عشقمو می سپارم به دستای مهربون تو... چشمامو می بندم و فریاد می زنم مرسی ... مرسی.. مرسیییییییییییییییییی

 

سفر به قصه

هر آدمی قصه خودش رو داره. تلخ, شیرین, زیبا, زشت, سخت, آسون... کدوم دختریه که قصه شاه پریون یادش نباشه و بارها و بارها خودش رو جای هزاران دختر خوشبخت قصه ها نذاشته باشه. دیروز حس می کردم رفتم تو قصه ها. وقتی ازت پرسیدم الانم رو دوست داری یا گذشته هامو, یا زمان دوستیمون رو... و تو گفتی الانت رو بیشتر از همیشه می خوام و بعد رگبار حرفهای زیبات منو تو خودش احاطه کرد. اینکه بارها و بارها تو مهمونیا تو ذهنت با دیگران مقایسه ام می کنی و وقتی پرسیدم نتیجه؟ گفتی احساس خوشبختی. از دوران سختی که گذرونده بودیم گفتی و اینکه ما این گنج رو یک دفعه و یک جا به دست نیاوردیم و برای همین واسه مون اینقدر باارزشه. از اشک هائی که ریخته بودیم گفتی و اینکه همون اشکها باعث شده لبخندهای امروزمون تا این حد برای دیگری ارزشمند باشه. تو توی مسیر حرف می زدی و من چشمام رو بسته بودم, سرم رو به پشتی صندلی تکیه داده بودم و غرق شده بودم تو یه خلسه عمیق و انگار داشتم تمام خستگی های عمرم رو در می کردم. شده بودم دختر شاه پریون (زرشک. دی ( :و تو شاهزاده رویاهام و من سرخوش از حس خوب قصه ها فقط بهت لبخند می زدم. لبخندی که تمام عشقمو, تمام قدر دانیمو, تمام زندگیمو می خواستم باهاش تقدیمت کنم.

می گمااااا... ماه رمضون درسته روزاش طولانیه . اما آی کیف می ده همه اش می ری مهمونی. از اول ماه رمضون تا حالا فکر کنم دو سه بار بیشتر آشپزی نکردم. خیلی مزه می ده. حالا قبلش جو گیر شده بودمااا... جمعه آخر دویست وعده که نه ولی 15-10 وعده خورشت یک جا درست کردم گذاشتم تو فریزر و الان عین هاپو پشیمونم. آخه خورده که نشد, فقط جا گرفته و من دیگه جای هیشی تو فریزر ندارم. خلاصه غذا کم آوردید مرکز تهیه غذای گیتینگ بانو در خدمت شما می باشد. هم یه یاری سبزه به شما, هم به من بی نوا.

موهام که بلند می شه و ریشه هاش در می یاد بیشتر دوستش می دارم. اما مساله اینه که الان خوبه ولی اگه یکی دو سانت دیگه هم بلند شه خیلی ناجورو مسخره فکر کنم بشه و احتمال قریب به یقین گیتی مثل ... می مونه تو گل که چه کار کنه. کسی تا حالا بلوند کرده موهاشو؟ اینکه ریشه ها رو بخوای دوباره دکلره کنی, احتمال این رو به وجود می یاره که مواد به باقی موهات بخوره و بسوزوندشون؟ دیگه اینکه خوب ممکنه یه روزی دلت رو بزنه, اونوقت چه کار باید کرد. من احساس می کنم هر رنگی روش بذاری دو رنگ می شه, یعنی ریشه ها تیره تر می شه.

آها راستی یک تجربه. اگر موهاتون رو بلوند کردید شامپو سیلور اورئال خیلی خیلی عالیه. مخصوص موهای روشنه (روشن روشن). تو خودش هم رنگساژ داره و هم ویتامینه. من سه چهار بار یادم رفت استفاده کنم ازش و موهام داشت تغییر رنگ می داد, اما به محض اینکه دوباره استفاده کردم, شد عین اولش. تمام زردی مورو می کشه بیرون.

دیگه اینکه می گن آسیاب به نوبت دیگه... یا می گن هر رفتی اومدی هم داره. حالا مساله اینه که ما دو تا, وقتی عین دو تا آدم شاد, هی رفتیم مهمونی, هی خوشحال شدیم, باید هی بعد این مهمونی بدیم, هی شاد کنیم دیگه. مگه نه؟؟؟؟مادر جاااااااااااااننننننننن...

بدبخت شدیممممممم... بازم دل گیتی مسافرت خواسته... شادینگ بدو برو بنزین جور کن.

بچه ها شماها از کارتون راضی هستید؟ من به طرز وحشتناکی احساس یاس شغلی می کنم. البته بیشتر از این رئیس کلمون مایوس شدم. می دونید من الان 4 سال و خورده ایه اینجام. از این 4 سال و خورده ایش مدت خورده ایش خیلی خوب بود. یعنی همون اول که من اومده بودم. یه اداره خیلی اکتیو و بانشاط, بچه های سرحال, محیط شاد. تا اینکه زد و رئیس کلمون عوض شد. و هر روزی که گذشت, بچه ها دمغ تر شدن. محیط افسرده تر شد و کارها سخت تر . قوانین زائد و  مسخره و دست و پاگیر بوجود اومد. وانگیزش و عوامل انگیزشی به صفر رسید. و این شد که ارتباطات هم به صفر رسید, یعنی هیچ کس حوصله نداره با بغل دستیش 4 کلمه حرف بزنه. وقتی می گم انگیزش به صفر رسیده می تونید به این فکر کنید که من مدرکم رو آوردم ولی قبول نکرد برام تطبیق بده و عمق فاجعه رو دریابید. این شد که من دو سه تا اداره کل دیگه رفتم و صحبت کردم برای انتقالی و منتظر نتیجه ام.  ازتون می خوام خیلی برام دعا کنید که کارم درست بشه. خسته شدم دیگه.

17 ام سالگرد عقدمونه... باورم نمی شه. سه ساااااااااااااال.خدای من... شاهین پرنده ها و حیوونا رو خیلی دوست داره . عاشق اینه که ازشون مراقبت کنه. درست برعکس من که از هر جنبنده ای می ترسم. یعنی خیلی دوستشون دارما. ولی تا وقتی ازم دورن. تا وقتی بدنم بهشون نخوره. دوست دارم تماشاشون کنم و لذت ببرم.  به هر حال به عنوان هدیه می خوام یه جفت مرغ عشق بخرم براش . مطمئنم خوشحال می شه. نظر شما چیه؟ هدیه خوبیه؟

مداد رنگی

اون روز یه دختر بچه دبستانی دیدم تو خیابون, مانتوش سرخابی بود, با سرآستین های صورتی و سفید چهارخونه, مقنعه صورتی روشن, کفش سفید, دلم غش رفت... تا چند وقت پیش صبا رو که می دیدم(بچه برادرم) دلم می مرد از تصور اینکه با اینهمه کوچولوئی قراره بره مدرسه... از تصورش تو اون لباسای وحشتناک حالم بد می شد, اما از اون روز که اون دختره رو دیدم, همه اش تصورش می کنم که چقدر بامزه می شه تو اون لباسا...

یا چند وقت پیش رفته بودیم یافت آباد, مامانم می خواست مبلاشو عوض کنه, رسما" پرپر شدم از بس سرویس های بچه خوشگلی اومده... بعد یه عالمه واسه خودمون دلم سوخت... زمان ما اینکه یه بچه اتاق مستقل داشته باشه, کلی واسه اش مزیت بود. به جون خودم تا راهنمایی می ترسیدم اگر یه دکمه کامپیوتر رو بزنم, یهویی منفجر بشه... باور کنیدددد... حالا واسه هر گروه سنی یه مدل دکوراسیون درست کردن. واسه بچه مدل میکی موس و باربی , واسه نوجون ماشین واسه یه کم بزرگتر, طرح آدیداس و نایک و پوما...

می دونید دلم می خواد تو این کشور انقلاب رنگ بشه...بابا به خدا استفاده از رنگی که دوستش داری, جزء حقوق اولیه یه آدمه... از این مانتوهای مشکی و سرمه ای و خاکی خسته شدم ... دلم می خواد تو اداره که می یام حس کنم وارد جعبه مداد رنگی شدم. گاهی از این در عجبم که چرا حس می کنن مردم شعور کافی واسه اینکه بدونن چی باید بپوشن ندارن.. خوب من خودم عقلم می رسه, نارنجی جیغ به درد اداره نمی خوره, اما واقعا" یه سبز ملایم, یا یه لیمویی روشن و نرم می خواد چه صدمه ای به ابهت این مجموعه مسخره بزنه, الله اعلم...

حالا صبا خانوم... فسقلی جونم من که می دونم شماها تو یه دنیای خیلی بهتری قراره بزرگ شید... چطور که کنکور داره حذف می شه, چطور که از الان هزار و یک جور اطلاعات و هنر داری که من پدرم دراومد تا وقتی خیلی از تو بزرگتر شده بودم یاد بگیرم, نشون به همه این نشونا, ده سال بعد می فهمن این وضعیت ظاهری که واسه ماها درست کرده بودنم غلط بوده, و شماها کیفشو می کنید و البته ما هم با تماشای شما عزیز دلم.

- اوقات به خوشی داره می گذره, فقط اینکه دیروز دقت کردیم دیدیم تقریبا کل وقتمون رو دراز کشیم. حالا یا دراز کش فیلم می بینیم, یا مجله می خونیم, یا حرف می زنیم... خوف طولانیه روزاااااااااااااااااا. ااااااااااااهه.

-  در حالیکه من داشتم از افسردگی اینکه جوون های فامیلمون تموم شدن و تا عروسی بعدی تو فامیل حداقل 3-4 سال فاصله است, ییهویی خبر دو تا عروسی رو دریافت کردیم و به این نتیجه رسیدم که خاک تو سرم اصلا فامیل شاهین یادم نبود.

- آها هفته پیش به این نتیجه رسیدم که بهتره سردرد میگرنی بگیرم و حین پیچوندن اداره, برم دانشگاه این مدرک قشنگم رو بگیرم و لااقل بیارم بذارم لب کوزه, آبش رو بخورم... اینه که بالاخره گرفتمش... باورتون می شه؟؟؟ خودم که نه!!! راستی یه چیزی... اینقدر دلم به حال این کارمندای دانشگاه سوخت... بیچاره ها خیلی داغونن. انگار مال دو قرن پیشن. همه چی دستی...حالا اتوماسیون هم دارنا, ولی بازم همه کارا دستی هم انجام می شه. خدایا توبه...

- دلم می خواد انتقالی بگیرم. این اداره اصلا دوست داشتنی نیست. دعا کنید بتونم برم اون جائی که دوست دارم.

- حرف بزنید با شوهراتون... تا می تونید. هر حرفی که به ذهنتون می رسه. معجزه می کنه.

هستی می کشمت. وبلاگت سنگین بود, برداشتی سنگین ترشم کردی؟؟؟ بابا باز نمی شه... کلافه شدم به خدا. حالا هی بیا اینجا گرد و خاک کن که چرا نمی یای. خوب تو که می دونی قربونت برم من دیبونه نوشته هاتم به جون خودم نمی شه..اگه برات مقدوره یه کاریش بکن...اصلا هستی, بلاگفا که رمز دار شد, خوب بیاین این ور دیگه.. من نمی دونم این پرشین چه سری داره که اینقدر سخت باز می شه.

تمام زندگی من, فدای یک نگاه تو...

خیلی وقتا تو زندگی پیش می یاد که تردید وجود آدمو می گیره, تردید به اینکه آیا همونقدری که تو طرفت رو دوست داری, اونم دوستت داره؟ همه اون کارهایی که تو داری واسه اش می کنی, اونم برات می کنه؟ همونقدر که تو مایه می ذاری از خودت اونم می ذاره؟ همه اون حمایتی که تو ازش می کنی, اونم همینقدر پشتیبانته؟

می خوام بگم این فکرها و سوالات بی نهایت مخربه... می دونید دایره تعریف آدما از عشق, از فداکاری, از خوبی و بدی با هم متفاوته. درسته که خیلی چیزا تعریف شده است, درسته که مهربون بودن خوبه و ظلم, بد... اما خیلی چیزها هم نسبیه. تو یه هاله خاکستری. روش آدما برای عشق ورزیدن, برای ابراز محبت و خیلی چیزای دیگه با هم فرق می کنه. واسه همینه که خیلی اختلافا به وجود می یاد. خیلی از زنا علاقه دارن ابراز محبت کلامی دریافت کنن, و این از نظر بعضی از مردا عجیبه که گلایه بشنون در این مورد, چون فکر می کنن محبتی رو که باید بکنن, تو کارهای مختلفی که برای همسرشون انجام می دن, داره بروز پیدا می کنه. مثلا توقع ندارن وقتی برای رفاه همسرشون آخر شب از سر کار اومدن, یه محیط گرم و عاطفی ازشون درخواست بشه, اونا فکر می کنن من از صبح تا حالا به خاطر همسرم تلاش کردم و حالا نوبت اونه که به آرامش من فکر کنه, برام غذا بیاره و بذاره جلوی تی وی دراز بکشم و یه کلمه هم حرف نزنم تا تمام تنش هام خالی بشه و طبیعتا خانوم هم فکر می کنه همه اینا درست ولی من از صبح تا حالا تنها بودم و الان نیاز دارم بهم توجه شه و در نتیجه هر دو احساس می کنن عشقی در میون نیست. همه اینا که نوشتم در مورد آدمائی بود که نمی خوان خودشونو رشد بدن, نمی خوان تفاوتها رو درک کنن و روابط رو جهت دار و هدفمند کنن. کلا با طرز فکر همینه که هست همیشه مشکل داشتم. خوب همینه که هست, باشه اما چرا نباید تلاش کرد که بهتر شه. به نظر من رابطه یه جور کلاسه. یه کلاس که توش باید آموزش متقابل در جریان باشه. یاد بدی و یاد بگیری. بشناسی و بشناسونی. تلخ شی و شیرین کنی. تلخ کنی وشیرین شی..

برای پست قبلیم یه کامنت دریافت کردم که واقعا" منقلبم کرد.  می دونید بچه ها... می خوام بهتون بگم اینطور نیست که همه این چیزایی که اینجا می نویسم, خودم هم کامل عمل می کنم, اینا فقط چیزائیه که فکر می کنم درسته, نه اینکه لزوما" انجام می دم. کلا طرز فکرم اینه که تا وقتی که زندگی می تونه خیلی شیرین باشه, چرا باید تلخش کنیم... تا وقتی می شه خوشبین بود چرا با بدبینی کلی حس بد رو به خودمون منتقل کنیم. شاید خیلیا بگن این ساده لوحیه, اما من فقط به این فکر می کنم اون آدمایی که ما علیهشون جبهه می گیریم, اونا هم به هر حال آدمن. عین خود ما. حالا نسبیتاشون یه کمی شاید فرق داشته باشه با مال ما, اما نهایتا" بشرن. من می خوام بگم اگر کسی نسبت به ما احساس بدی داره, خیلی بهتره به جای اینکه با رفتارمون این حس رو تشدید کنیم, سعی کنیم این احساس رو ازش بگیریم. بذارید همین جا بگم من شدیدا" با این طرز فکر مشکل دارم که مثلا خانواده شوهر رو جون به جون کنیم, مشکل دارن. شاید از روی خودخواهی. شاید چون خودمم خواهر شوهرم, چون مامانم هم مادر شوهره و متاسفانه همین طرز فکر خیلی باعث دل شکستگیمون شده گاهی و خیلی زحمت کشیدیم تا این حالت رو از بین ببریم و نهایتا" تونستیم.

به هر حال خوب یا بد, تلخ یا شیرین زندگی در جریانه و چه خوبه که بیشتر از زشتی های, زیبایی هاش ثبت شه و موندگار ...دلیل اینکه اینجا بیشتر از خوبی ها می نویسم اینه. وگرنه ... عزیزم اگر این خوشحالت می کنه بهتره بدونی به هر حال ما هم گاهی اختلاف پیدا می کنیم, حرفمون می شه, دل هم رو می شکنیم, اما خوب کنارش سعی می کنیم خیلی زود از این وضعیت خارج بشیم, زود دل هم رو به دست بیاریم و در مورد رفتارمون به هم توضیح بدیم.

من وقتی پست قبل رو داشتم می نوشتم خیلی ناراحت بودم, یه غم خیلی خیلی سنگین رو دلم بود, حس می کردم اون حمایتی که همسرم باید ازم می کرد, رو نکرده. حس می کردم من اگر جای اون بودم طور دیگه ای عمل می کردم. می شد این جریان رو تا هزار سال هم کش بدم. اما دلم رفت وقتی چشمای معصومش رو دیدم. وقتی یه مقایسه ساده کردم و دیدم قبل از فاجعه, اون خیلی مثبت تر بوده و من خیلی سستی کردم, بی توجهی کردم. و فقط این اومد تو ذهنم که زندگی یعنی واکنشهای متقابل. نمی شه اشتباه کرد و توقع رفتار درست داشت. این خودخواهیه. اینطور نیست؟! و بعد دیدم تو بغلشم, دیدم تو قطره قطره های اشکم عشق داره موج می زنه و حس کردم فضای اتاق پر از حس خوب با هم بودنه... یادم رفت... یادش رفت. و ما موندیم و دیگه هیچ کی... دیگه هیچ چیز... هیچی اهمیت نمی تونست داشته باشه وقتی قلب ما اونقدر با هیجان می تپید... هیچی, هیچ حرفی نمی تونست مهم باشه وقتی من, وقتی اون تا این حد عاشقیم. و زندگی زیباست, وقتی قلمت رو برداری و روی زشتی هاش خط بکشی, اون قدر محکم که تاثیرش رو کاملا از دست بده.

.

.

.

-         کاش می شد عین سریال لاست یه چرخ دنده بزرگ بود, باهاش ایران رو جابجا می کردیم می فرستادیم یه نصف النهاری که زمستونه... طولانیه هاااا روزا...نه؟؟؟؟

یادتون نره دعا کنید منو بچه ها... گرچه اگر دعا نکنید, می یام می خورمتون, اما اگر واسه یه ثانیه هم یادم بیفتید تو لحظه های مناجات, برام ارزش یه گنج رو داره.

جدا از همه اینا, قبول باشه تو این روزای زیبا, هر کار مثبت و خوبی که انجام می دید.

دوستتون دارم.