خیلی وقتا تو زندگی پیش می یاد که تردید وجود آدمو می گیره, تردید به اینکه آیا همونقدری که تو طرفت رو دوست داری, اونم دوستت داره؟ همه اون کارهایی که تو داری واسه اش می کنی, اونم برات می کنه؟ همونقدر که تو مایه می ذاری از خودت اونم می ذاره؟ همه اون حمایتی که تو ازش می کنی, اونم همینقدر پشتیبانته؟
می خوام بگم این فکرها و سوالات بی نهایت مخربه... می دونید دایره تعریف آدما از عشق, از فداکاری, از خوبی و بدی با هم متفاوته. درسته که خیلی چیزا تعریف شده است, درسته که مهربون بودن خوبه و ظلم, بد... اما خیلی چیزها هم نسبیه. تو یه هاله خاکستری. روش آدما برای عشق ورزیدن, برای ابراز محبت و خیلی چیزای دیگه با هم فرق می کنه. واسه همینه که خیلی اختلافا به وجود می یاد. خیلی از زنا علاقه دارن ابراز محبت کلامی دریافت کنن, و این از نظر بعضی از مردا عجیبه که گلایه بشنون در این مورد, چون فکر می کنن محبتی رو که باید بکنن, تو کارهای مختلفی که برای همسرشون انجام می دن, داره بروز پیدا می کنه. مثلا توقع ندارن وقتی برای رفاه همسرشون آخر شب از سر کار اومدن, یه محیط گرم و عاطفی ازشون درخواست بشه, اونا فکر می کنن من از صبح تا حالا به خاطر همسرم تلاش کردم و حالا نوبت اونه که به آرامش من فکر کنه, برام غذا بیاره و بذاره جلوی تی وی دراز بکشم و یه کلمه هم حرف نزنم تا تمام تنش هام خالی بشه و طبیعتا خانوم هم فکر می کنه همه اینا درست ولی من از صبح تا حالا تنها بودم و الان نیاز دارم بهم توجه شه و در نتیجه هر دو احساس می کنن عشقی در میون نیست. همه اینا که نوشتم در مورد آدمائی بود که نمی خوان خودشونو رشد بدن, نمی خوان تفاوتها رو درک کنن و روابط رو جهت دار و هدفمند کنن. کلا با طرز فکر همینه که هست همیشه مشکل داشتم. خوب همینه که هست, باشه اما چرا نباید تلاش کرد که بهتر شه. به نظر من رابطه یه جور کلاسه. یه کلاس که توش باید آموزش متقابل در جریان باشه. یاد بدی و یاد بگیری. بشناسی و بشناسونی. تلخ شی و شیرین کنی. تلخ کنی وشیرین شی..
برای پست قبلیم یه کامنت دریافت کردم که واقعا" منقلبم کرد. می دونید بچه ها... می خوام بهتون بگم اینطور نیست که همه این چیزایی که اینجا می نویسم, خودم هم کامل عمل می کنم, اینا فقط چیزائیه که فکر می کنم درسته, نه اینکه لزوما" انجام می دم. کلا طرز فکرم اینه که تا وقتی که زندگی می تونه خیلی شیرین باشه, چرا باید تلخش کنیم... تا وقتی می شه خوشبین بود چرا با بدبینی کلی حس بد رو به خودمون منتقل کنیم. شاید خیلیا بگن این ساده لوحیه, اما من فقط به این فکر می کنم اون آدمایی که ما علیهشون جبهه می گیریم, اونا هم به هر حال آدمن. عین خود ما. حالا نسبیتاشون یه کمی شاید فرق داشته باشه با مال ما, اما نهایتا" بشرن. من می خوام بگم اگر کسی نسبت به ما احساس بدی داره, خیلی بهتره به جای اینکه با رفتارمون این حس رو تشدید کنیم, سعی کنیم این احساس رو ازش بگیریم. بذارید همین جا بگم من شدیدا" با این طرز فکر مشکل دارم که مثلا خانواده شوهر رو جون به جون کنیم, مشکل دارن. شاید از روی خودخواهی. شاید چون خودمم خواهر شوهرم, چون مامانم هم مادر شوهره و متاسفانه همین طرز فکر خیلی باعث دل شکستگیمون شده گاهی و خیلی زحمت کشیدیم تا این حالت رو از بین ببریم و نهایتا" تونستیم.
به هر حال خوب یا بد, تلخ یا شیرین زندگی در جریانه و چه خوبه که بیشتر از زشتی های, زیبایی هاش ثبت شه و موندگار ...دلیل اینکه اینجا بیشتر از خوبی ها می نویسم اینه. وگرنه ... عزیزم اگر این خوشحالت می کنه بهتره بدونی به هر حال ما هم گاهی اختلاف پیدا می کنیم, حرفمون می شه, دل هم رو می شکنیم, اما خوب کنارش سعی می کنیم خیلی زود از این وضعیت خارج بشیم, زود دل هم رو به دست بیاریم و در مورد رفتارمون به هم توضیح بدیم.
من وقتی پست قبل رو داشتم می نوشتم خیلی ناراحت بودم, یه غم خیلی خیلی سنگین رو دلم بود, حس می کردم اون حمایتی که همسرم باید ازم می کرد, رو نکرده. حس می کردم من اگر جای اون بودم طور دیگه ای عمل می کردم. می شد این جریان رو تا هزار سال هم کش بدم. اما دلم رفت وقتی چشمای معصومش رو دیدم. وقتی یه مقایسه ساده کردم و دیدم قبل از فاجعه, اون خیلی مثبت تر بوده و من خیلی سستی کردم, بی توجهی کردم. و فقط این اومد تو ذهنم که زندگی یعنی واکنشهای متقابل. نمی شه اشتباه کرد و توقع رفتار درست داشت. این خودخواهیه. اینطور نیست؟! و بعد دیدم تو بغلشم, دیدم تو قطره قطره های اشکم عشق داره موج می زنه و حس کردم فضای اتاق پر از حس خوب با هم بودنه... یادم رفت... یادش رفت. و ما موندیم و دیگه هیچ کی... دیگه هیچ چیز... هیچی اهمیت نمی تونست داشته باشه وقتی قلب ما اونقدر با هیجان می تپید... هیچی, هیچ حرفی نمی تونست مهم باشه وقتی من, وقتی اون تا این حد عاشقیم. و زندگی زیباست, وقتی قلمت رو برداری و روی زشتی هاش خط بکشی, اون قدر محکم که تاثیرش رو کاملا از دست بده.
.
.
.
- کاش می شد عین سریال لاست یه چرخ دنده بزرگ بود, باهاش ایران رو جابجا می کردیم می فرستادیم یه نصف النهاری که زمستونه... طولانیه هاااا روزا...نه؟؟؟؟
یادتون نره دعا کنید منو بچه ها... گرچه اگر دعا نکنید, می یام می خورمتون, اما اگر واسه یه ثانیه هم یادم بیفتید تو لحظه های مناجات, برام ارزش یه گنج رو داره.
جدا از همه اینا, قبول باشه تو این روزای زیبا, هر کار مثبت و خوبی که انجام می دید.
دوستتون دارم.