قلقلک احساسات نوستالژیک

فکر کنم لازم باشه یه تشکر ویژه بکنم از همه دوستانی که نظراتشون رو تو پست قبل بهم گفتن...واقعا ممنونم که بدون جبهه گیری و خیلی دوستانه و صادقانه کمک می کنید که تبادل نظر داشته باشیم... خوب ... راستش من فکر می کنم هر موضوع شخصی، حتی اگه دین باشه، وقتی کسی اجازه دخالت به خودش بده، وضع همین باشه. داریم تو جامعه ای زندگی می کنیم که دین اجباریه... یعنی تا این حد به خودشون اجازه دخالت دادن که تو خصوصی ترین اعتقادات آدم نه تنها سرک بکشن، بلکه به خاطر نداشتنشون تنبیه بشیم... طبیعیه که احساسی بهتر از این نمی شه داشت. دین ما بنا به شنیده ها 5 تا اصل داره  که شخصا جز توحید و عدل ... اعتقادی به باقیش ندارم. خدا برای من مفهوم خاص خودش رو داره... یه نیروی مثبت کنترل گر و بسیار دقیق... یه نیرویی که همه جا هست و با تفکر می شه به وجودش پی برد... یه نیروی خیلی بزرگ بسیار بسیار مثبت که کل اونچه که داره در تمام دنیا اتفاق می افته تحت کنترل و هدایت مستقیمشه. و اما عدل... عدل از نظر من می شه همون تعریفیه که اغلبتون گفتید... همون وجدان ... اونی که ته ته دلمون بهمون نهیب می زنه تو خوبی یا بد... و به عنوان یه عنصر تو این دنیا چقدر تونستی مثبت باشی یا چقدر منفی و به همون نسبت چقدر می تونی احساس خوبی نسبت به خودت و زندگیت داشته باشی و چقدر نه...

خوب بهتره این صحبتو همین جا ببندم...

یه جایی تو تهران هست که فکر کنم اغلبتون بشناسیدش... یه جمعه بازار تو پارکینگ پروانه تو خیابون جمهوری... می خوام پیشنهاد بدم یه جمعه که خیلی هم سرحال بودید  از نظر فیزیک بدنتون (چون خیلی بزرگه) حتما یه سری اونجا بزنید و با این کار تمام احساساتی که ممکنه با دوره گذشته ها و سیر و سفر تو سنت بعضی از کشور ها بهتون دست بده رو پیدا کنید... تو این بازار از قفل های قدیمی گرفته تا کلون های صد سال پیش، صفحه های گرامافون، ظرفهای مسی، هر عتیقه ای که فکرش رو بکنید بگیرید تا رنگهای زنده ترکمن تو قالب رومیزی و دامن های پرچین پیدا می شه... گلیم و گبه و هر چیز دست سازی که تصورش رو بکنید تو یکی از این طبقات می تونید ببینید و لااقل از دیدنش لذت ببرید... تو این گردش صدای تار و دف هم همراهتونه و تو یه سری طبقات صدای صفحات قدیمی که رو گرامافون داره خونده می شه و به شما این حس رو می ده که دارید تو زمان پدرا و مادراتون زندگی می کنید... یه جمعه رو انتخاب کنید و برید و ساعتها لابلای تمام اینها قدم بزنید و واقعا لذت ببرید...

به جبران جدی بودن زیادی پست قبل و اول این پست چند تا عکس می ذارم و حال و هوامون عوض شه یه کم. دی:

http://0k.08.img98.com/out.php/i262865_IMG1217.jpg گیفت نامزدی صنم اینا (عکس ماشینشون تو گوشیمه که باز یادم رفت کابلش رو بیارم - دفعه بعد)

http://0k.08.img98.com/out.php/i262864_IMG1208.jpg هدیه تولد شاهین

http://0k.08.img98.com/out.php/i262867_IMG1228.jpg جا شمعی(توش که شمع می ذاری نورش از پنجره ها می زنه بیرون... تو تاریکی خیلی ناز می شه)- جمعه بازار

http://0k.08.img98.com/out.php/i262871_IMG1256.jpg مجسمه هام- هر کدوم حداکثر اندازه یه بند انگشتن)- جمعه بازار

http://0k.08.img98.com/out.php/i262866_IMG1222.jpg روتختیمون - جمعه بازار

http://0k.08.img98.com/out.php/i262868_IMG1235.jpg روتختیمون با مظفر که روش نشسته (اسم این خوکه مظفره)

http://0k.08.img98.com/out.php/i262869_IMG1242.jpg اینم تازه خریدم...جنسش استیله.http://0k.08.img98.com/out.php/i262870_IMG1244.jpg دیدیم دستگیره های کمد دیواریمون بی ریخته اینا رو زدیم روش بهتر شه. دی:

 

من ندانم که کیم!!!

روزای طولانی یه جورائی تو این ماه بیشتر دارن خود نمایی می کنن... عجیبه... اینا همون روزائین که تا یکی دو هفته پیش تعداد ساعتاش خیلی کم به نظر می اومد، فرصتی پیدا نمی شد که یه چرت عصرگاهی بزنی .... یا یه دستی به سرو روی آشپزخونه بکشی، فیلم تماشا کنی، کتاب بخونی، به دوستی زنگ بزنی و یه حال و احوالی بکنی... حالا همه این کار رو می کنی، اما عقربه های ساعت انگار وزنه به پاشون وصله ... تحت هیچ شرایطی پیش نمی رن... نمی دونم ... گمونم اعتقاده که هر کاری رو، هر چیزی رو که می خواد باشه، لذتبخش می کنه... وقتی تو اعتقاد داشته باشی که با خریدن مثلا یه زیرپیرهن می تونی شوهرت رو خوشحال کنی و این کارو بکنی، مطمئن باش همسرت خوشحال می شه با این کار... اما اگه از سر وظیفه برای مثلا هدیه تولدش بری و گرون ترین لپ تاپ بازار رو بگیری، نه خودت لذتی می بری و به گمونم نه اون... حالا اگه لذت هم ببره صرفا از داشتن اون وسیله است....نه اینکه اون وسیله رو از تو هدیه گرفته...

حکایت ما و روزه داریمون هم همینه یه جورائی ... وقتی من گیتی... اعتقادی نداشته باشم به کاری که دارم می کنم... خوب بهتر از این نمی شه.... می رم تو تخت و پیش خودم می گم آخ جون... 4 ساعت وقت دارم برای خواب بعد از ظهر... نتیجه چی می شه؟ غلت زدن... بالشو بغل کردن... 2 دقیقه یه بار باز کردن چشمام و نگاه انداختن به ساعت دیواری روبروی تخت... دیشب بعد از افطار این آقاهه داشت صحبت می کرد... گریه ام گرفته بود... که چه می دونم آب کر چیه و ... اگه سه وجب و نیم شد کره، نشد کر نیست و پاک نمی شی و ... ای بابا... یه کمی آپ دیت تر... شلنگ و دوش اختراع شده به خدا... صحبتی که شما داری می کنی و مال اقتضائات هزار سال پیشه، تنها کاری که می کنه خندوندن و دل زده تر کردن جووناست... نمی خوام چیزی رو زیر سوال ببرم یا به اعتقاد کسی توهین کنم... می خوام از سردرگمی خودم بگم. از اینکه هنوز تو مسائل دینی نتونستم تکلیفم رو کامل با خودم مشخص کنم... نه یه آدمی هستم که به کل منکر باشه، نه یه کسی که به دربست قبول داشته باشه. از خیلی چیزاش خنده ام می گیره و بابت خیلی چیزا تاسف می خورم... نمی دونم سختمه بخوام واضح صحبت کنم... برای اولین بار از شفاف نوشتن یه پست می ترسم... می ترسم کسی رو برنجونم... اما ... تو این مدت یه هفته اونقدر دلم گرفته از سردرگمی خودم که یه طورائی غصه ام می شه... کجا رو دارم جز اینجا واسه خالی کردن غصه هام؟

من عاشق تر از پیشم... دارم عاشق ترم می شم...

این آهنگه رو که یه تیکه اش رو تو عنوان گذاشتم خیلی دوست دارم. به نظرم برای فیلم عروسی محشره...خصوصا اینکه هم صدای یه زن روش هست و هم یه مرد...

هفته بعد دو تا جشن داریم. جشن عروسی یکی از فامیلای شاهین اینا و نامزدی نوه خالمه خودم. البته بهتره بگم نامزدی نوه این خاله ام با نوه اون خاله ام. فکر می کنم عروس 22-3 سالش باشه و داماد 25-6 سال ... چند سال بود که همدیگه رو می خواستن. خیلی خوشحال بودم از اینکه می دیدم پدر و مادراشون با دید باز برخورد می کردن و ازشون خواسته بودن یه مدت بیشتر باهم باشن تا مطمئن شن در مورد انتخابشون. گرچه اونا از قبل انتخاب خودشون رو کرده بودن. سامان یه کلکسیون داشت از تمام عکسای دونفره ای که از قنداقی بودن صنم تا این سنش با هم داشتن. یه عکس داشتن مثلا صنم 3-4 ساله و سامان 6-7 ساله... این عکس رو الان من براتون تعریف کنم اصلا نمی فهمید چی دارم می گم... اما واقعا بامزه است. سامان می گه از همون موقع صنم رو دوست داشته و تو همون خاله بازیاشون همیشه یه کاری می کرده صنم زن خودش بشه. تو اون عکسم با یه ژست مردونه ای دست صنم رو گرفته که بیا و ببین. خلاصه اینکه از اون نامزدیایی داریم که آدم دلش از شادی عروس و داماد قراره کلی قیلی بیلی بره.

کلا فکر کنم هفته خوبی در انتظارمونه. کنسرت آریان رو هم بهش اضافه کنی دیگه عیشمون کامل می شه... بعد از روزای خسته کننده ای که گذروندیم گمونم لیاقتش رو داشته باشیم یه هفته شاد رو طی کنیم.

نیمه شعبان که گذشت سالگرد قمری عقد ما هم بود... خیلی برای خودم متاسفم که با کج خلقیام خرابش کردم. واقعا نمی فهمم چرا یه وقتا اینقدر مزخرف و غیرقابل تحمل می شم. حالا خوبه این مناسبتمون شمسی قمری داره لااقل کلش زیرسوال نمی ره... حالا تا 18 شهریور که جبران کنم.

امروز وسایل سالادالویه و اسنک آماده می کنم  که فردا بریم پیک نیک... فکر کنم یه هوایی به مغزمون بخوره بد نباشه. دوست داشتم خانواده خودم و شاهین هم باشن... که مامان فردا صبح می ره زنجان با خاله ام اینا. اما خانواده شاهین هستن. توپ و راکت  هم می برم... دلم برای جوونی کردن تنگ شده... برای دویدن... لی لی ... وسطی... امسال 13 به درم از این کارا نکردم. فردا وقتشه....

هفته پیش نشسته بودم از امور اداری با یه شاخه گل و یه پاکت اومدن... تعجب کردم... برای تبریک پنجمین سالگرد استخدامم... درسته که تو پاکت فقط یه کارت بود و خبری از چک و کارت و اینا نبود اما در هر صورت از این کارشون لذت بردم. این قشنگه که حواسمون به دور و بریامون باشه. حالا گله رو میزم خشک شده اما اینقدر که اون لحظه احساس خوبی بهم داد دلم نمی یاد بندازمش دور. جدا از اون تصمیم گرفتم همیشه رو میز اداره ام یه شاخه گلو داشته باشم... حالمو خوب می کنه نگاه کردن بهش. یه انرژی خاصی به پارتیشن می ده وقتی از در وارد می شی.

دیگه برم. برم ببینم این پرونده ساختار سازمانی رو امروز می شه بست یا اینکه این قصه همچنان سر دراز دارد...

کمک

سلام بچه ها... کسی می دونه من اگه احتیاج به فاصله بین شهرها داشته باشم (همه شهرهای یک استان از همدیگه) از کجا می تونم اطلاعاتش رو بدست بیارم... سایتی... کتابی... نقشه خاصی... چیزی...

یه مورد دیگه... هیچکدومتون هست تا حالا روی ساختار سازمانی کار کرده باشه یا اطلاعات مفیدی در مورد طراحی ساختار داشته باشه.

فقط اینکه یه کمی فوریه واسه ام... این بلاگفای مسخره هم که پکیده یکی دو روزه. ممنون می شم اگه کسی چیزی می دونه باهام تماس بگیره.(اگه شماره ام رو نداشتید تو وبتون یه پی نوشت بذارید برام یه راهی برای دسترسی بهتون پیدا می کنم)

مرسی دوستای گلم

شرمنده! اما بازم بازی!!!

حمیرای عزیزم این بازی رو تو وبلاگش انجام داده  بود. بازی جالبیه. با جواباش خیلی چیزا در مورد آدم مقابلت دستگیرت می شه. ازم دعوت کردی بودی حمیرا جون. چشم... :

بزرگترین ترس زندگیم:از دست دادن مادرم. باورتون نمی شه این ترس اینقدر تو من زیاده که گاهی می شینم و ساعتها به خاطرش گریه می کنم. یه وقتا شبا که از این پهلو به اون پهلو می رم و دلم شور می افته و می رم پائین و بهش سر می زنم، برمی گردم به رختخواب و گوله گوله اشک می ریزم از فکر اینکه چقدر دوستش دارم و چقدر به خودش و بودن دلگرم کننده اش احتیاج دارم

اگر 24ساعت نامرئی میشدم:مرئی خودمو بیشتر دوست دارم... صرف نظر از مزایایی که نامرئی بودن می تونه داشته باشه. اما در هر صورت تو 24 ساعت نامرئی بودنم احتمالا فقط شیطنت می کردم . مثلا تو جلسات مهم می رفتم و تو گوش رئیسم فوت می کردم یا با دو تا انگشتم ضربه می زدم به دو طرف پهلوی حضار که نیم متر از جاشون بپرن. گوشتای شاهینم موقع غذا خوردن کش می رفتم و قیافه دیدنیش رو تماشا می کردم. دیش ماهواره رو هم کلهم یه طوری می چرخوندم که کل کانالا بپوکه بعد بازم قیافه تماشاییه شاهینو نگاه می کردم...

اگر غول چراغ جادو توانایی بر آورده کردن یک آرزوی 5 تا 10 حرفی من رو داشت: سفر دور دنیا (من خواستم از حداکثر تعداد حروف استفاده کنم... غول چراغ جادو یه بار بیشتر که نمی یاد سراغ آدم!)

کارتون مورد علاقه من در کودکی: اسکروچ (اسم کارتونش همین بود؟ همون که همیشه شب کریسمس نشون می داد...)

در پختن چه غذایی تبحر ندارم: مسلما خیلی غذاها... 3سال و نیم زمان زیادی نیست که همه غذاها رو عالی بپزی. من تا حالا تو عمرم یه عالمه غذا رو نپختم.

اگر بخوام با تونل زمان به یک روز از زندگیم سفر کنم چه روزیه: از گذشته روز عروسیم. از آینده روزی که دکترا قبول شم... اگه قبول شدم روزی که از رساله ام دفاع کنم... روزی که بچه مون به دنیا می یاد... روزی که شاهین یه مدیر عالیرتبه شده باشه.

اولین واکنشم در عصبانیت: جمع شدن اشک تو چشمام (متاسفانه!)

من چه رنگیم: مداد رنگی. دی:

اگر قرار باشه از ایران برم کدوم کشور رو انتخاب می کنم: من کشورای دیگه رو واسه سفر فقط دوست دارم. کلا آدمیم که خیلی وابسته ام و دل کندن از گذشته برام سخته.

بهترین اس ام اس در گوشیم:امروز کی می تونم ببینمت دیرم( dear م)؟

اگر قرار باشه سه نفر رو امشب به مهمونی دعوت کنم: دلم واسه این 3 نفر خیلی تنگ شده: سمیرا...پگاه...آرزو ... مشکل اینجاست این 3 نفر به هیچ وجه همدیگه رو نمی شناسن. فکر می کنید حوصله شون سربره؟ تودلشون چی به حسن انتخاب من می خوان بگن واقعا؟!

 یه بیت شعر که خیلی دوست دارم: در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح. و چنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه... دورها آوائی است که مرا می خواند.

اگر با خبر بشم تنها 24  ساعت دیگه زنده ام :گریه... تماشای آلبوم ها و فیلمهام... بو کردن عطرای خودمو شاهین... سرک کشیدن به گوشه های خونه... دوری از شاهین... گریه... گریه... گریه...

خیلی سوال سختی بود. باورت نمی شه که همین الانم دارم گریه می کنم....

اولین دوست وبلاگیم: وبلاگ هلیا(روزانه هایم... البته اون موقع اسمش شاید امروز بود ) اولین وبلاگی بود که شناختم و خوندم... وبلاگ طنین اولین وبلاگی بود که براش کامنت گذاشتم.

یه اسم دیگه وبلاگم: پنجره ای رو به احساس

خودم رو شبیه چه میوه ای میبینم: هندونه. دی:

سه خصوصیت بدم: اینکه اغلب وقتا بیش از حد تحت تاثیر احساساتم هستم، تنبلیم تو تلفن زدن و اینکه از زمانی که یه ایده و فکر به ذهنم می رسه تا زمانی که اراده کنم و عملیش کنم زمان زیادی لازم دارم.

کاش: کاش هیچوقت این فکر سراغمون نیاد که به همه آرزوهامون رسیدیم.

هر کی که دوست داشته باشه می تونه بازی کنه دوست جونا