شبها به این ذوق می رم تو تخت خواب که می دونم ساعت 12 که بشه بارون می گیره. نم نم بارون که از پنجره اتاق می یاد و تو صورتم می خوره, دلمو برده. صداش که دیگه هیچی... همه این شب خوب رو بذار کنار, به این فکر کن که امروز صبح از خواب بیدار شدی, لباس پوشیدی و داری میای اداره. وسط مسیری که تا خیابون اصلی داری, چند تا رعد می زنه و بعد یه بارون تند ... وای مرسی خداااا.. خیلی مزه داد. نفس می کشیدم و دلم می خواست هوا رو ببلعم. دلم می خواست زنگ بزنم و شاهین و مامانم و هر کسی که دوستش دارمو بیدار کنم و بگم بیاین بیرون. هنوز دارم از پنجره اداره بیرون رو نگاه می کنم. صدای بارون رو می شنوم, ریه هام دارن تو سینه ام بی قراری می کنم . انگار می خوان هلم بدن بیرون. بیرون تا نفس بکشم. نفس بکشم و یاد تمام خوبی های دنیا بیفتم و بخندم. با موبایلم زنگ بزنم به شاهین و مجبورش کنم از ساختمونشون بره بیرون و اونم نفس بکشه. یادش بیاد ریه هاش هوای تازه می خوان... باهاش بگم و غش غش بخندم... اول هفته خوبیه ظاهرن. من به باقیش امیدوارم.

5 شنبه رفتم برای مصاحبه, اون واحدی که دلم میخواد برم. فکر نکنم بد بوده باشه. شاید این هفته نتیجه اش مشخص شه. حس و حال خوب امروزمو باید به فال نیک بگیرم.

یادتونه از من و شاهین تنبل تر یافت می نشود... خوب دیگه... این شد که ما اینقدر امروز و فردا کردیم همه مهمونیامون موند واسه این آخر... از 3 شنبه تا جمعه مهمون داری کردیم. هر روز یه گروه. همگی خوب برگزار شد... اما ما که مرده شدیم/

می گما این مرغ عشقا خیلی باحالن. همه اش به قول لیلی (بچه داداشم) همدیگه رو بوس خارجی می کنن. آخر خستگی نا پذیرنااااا... یعنی یه چیزی می گم یه چیزی می شنوین.

بچه ها شاید از طریق وبلاگ آلما و خورشید خبردار شده باشید که  یه قرار وبلاگی گذاشتیم. امروز طرفای ساعت 5 و حوالی میدون ونک. هر کسی که دوست داره بیاد خبر بده بهم , که مکان و زمان دقیق رو بهش خبر بدم.