شاهین یادته؟؟؟ اون روز رویایی یادته؟ اون روزی که داشتیم روی ابرا پرواز می کردیم.... اون روزی که یه خط قرمز بود رو همه استرس هامون, رو همه ترسهامون, رو همه ناآرومی هامون؟ یادته باورمون نمی شد؟؟؟ روزی که اسمامون رو مهمون شناسنامه همدیگه کردیم تا باورمون بشه قراره یه عمر بشیم پشت و پناه هم... نا یادمون بمونه قراره تا آخر عمر به هم متعهد و وفادار باقی بمونیم... اون روز شروع کردیم یه راه بی پایان رو که تو اون به هم قول دادیم جز صمیمیت, جز عشق, جز فداکاری و جز هر چی زیبائی و خوبیه تو دنیا, چیز دیگه ای رو راه ندیم بینمون. با هر چی منفیه بجنگیم, ندیده بگیریمش و بخوایم که شکستش بدیم. و شاهین حالا که سه سال گذشته می بینم که چه خوش قول بودی مرد من. مهم نیست که چند بار غصه خوردم و از چه چیزائی... مهم اینه که دیگه نذاشتی اون غصه ها تکرار بشن... گاهی زورت رسید و گاهی نه... اما مهم هدف زیبای تو بود نازنینم... وقتی بهت نگاه می کنم, وقتی از بیرون تصورت می کنم, وقتی به این فکر می کنم که این مرد, یه آدمیه که با هر کسی رو این کره خاکی برای من فرق می کنه, وقتی می بینم پیش هیچ کی اون جوری که پیش تومیخندم, نمی خندم, اون جوری که پیش تو حرف می زنم, صحبت نمی کنم, اون جوری که تو رو می بوسم, نمی بوسم, می بینم که عشق واقعا" معجزه خلقته... عشق یه معجزه است که همه دست و پا گیرها رو از پای آدم باز می کنه و می ذاره آدم بی هیچ حجابی, خود خود خودش باشه... اون وقتی که می خندی, برات مهم نیست, صدای خنده ات بلند شه, اون وقتی که حرف می زنی, نگران این نیستی که طرفت چی در موردت فکر می کنه , چون می دونی تو رو می شناسه, چون می دونی تو رو بین همه آدمای دیگه انتخاب کرده و خواسته که داشته باشدت... تو رو .. و نه هیچ کس دیگه ای رو.. و حتی وقتی گریه می کنی, چیزی به اسم غرور تو قاموست جائی نداره.. تو رهایی و آزاد تا خودت باشی. همون خودی که محبوبه ... همون خود انتخاب شده... مرسیییییییی عشق که می ذاری نگران هیچی نباشم... تو واقعا" یه معجزه ای. دلم می خواد هر روز و هر لحظه, بیشتر و بیشتر توی تو غرق بشم عشق... چون تو زیبایی, بی نظیری, شاهکاری.

دلم می خواد یه کمی از اون روز بگم, از صبحش که اومدی پیشم, از همه کارهایی که دوتائی با هم سر و سامون دادیم بهشون... و می خوام از لرزش قلبم بگم تو اون لحظه که خطبه عقد داشت بینمون جاری می شد... از تمام اون حس که کلمه ها خیلی حقیرن برای نوشتنش. برای بازگو کردنش... چی بگم؟؟/ بگم که حس می کردم خوشبخت ترینم؟؟؟ پس اون ترس چی.. ترس از آینده که نمی تونستم انکارش کنم.. مثل یه مزه ملس قلبم رو مالش می داد... هم دلم می خواست بار اول صدهزار بار به تو بله بگم و هم دلم می خواست بار سوم دیرتر از راه برسه... می بینی؟ نمی شه اون لحظه رو توصیف کرد. اون لحظه که با یک کلمه, زندگی آدم زیر و رو می شه... اون لحظه که با یک کلمه, تجرد تو تبدیل به تأهل می شه با تمام بار سنگین معناییش... آیه های قران زیر نگاهم به رقص دراومده بودن و فرار می کردن و من ترجیح می دادم با زبون ساده خودم بگم خدای خوب ... خدای بزرگ... خوشبختمون کن...

اون روز خوشبختی تمام آرزوی من بود. از جزئیاتش هیجی نمی دونستم. نمی دونستم دقیقا باید از خدا چی بخوام. تنها نکته ای که بصورت مبهم تو ذهنم جرقه می زد آرزوی خوشبختی بود. اما امروز می خوام بگم:

خدای بزرگ من ازت می خوام سلامتی رو مهمون همیشگی جسم و روح ما و کسانی کنی که برامون عزیزن.

خدای بزرگ و مهربونم کمکمون کن تا ابد زندگیمون عاشقانه باقی بمونه

خدایا کمکون کن که تا دنیا دنیاست واسه هم احترام قائل باشیم و به وجود همدیگه افتخار کنیم.

خدایای خوب من بذار همیشه همینطوری باقی بمونه که نتونیم کوچکترین درد و ناراحتی همدیگه رو تاب بیاریم و از جون و دل واسه همدیگه مایه بذاریم.

خدایا اون روز رو نیار که اسیر روزمرگی وعادت بشیم. اون روز رو نیار که اگه یه ساعت دیرتر همدیگه رو دیدیم, دلمون واسه همدیگه تنگ نشه. اون روز رو نیار که یادمون بره قرار گذاشتیم با هم که خوشبخت ترین زوج دنیا باشیم. نذار سختی های زندگی ما رو از هم دور کنه...

خدایا تمام اینها که گفتم واسه تو هیچ کاری نداره.ولی واسه ما دوتا یعنی تمام زندگی, یعنی تمام خوشبختی, یعنی تمام آرزوهامون. پس خودمو, پس عشقمو می سپارم به دستای مهربون تو... چشمامو می بندم و فریاد می زنم مرسی ... مرسی.. مرسیییییییییییییییییی