من عاشق تر از پیشم... دارم عاشق ترم می شم...
این آهنگه رو که یه تیکه اش رو تو عنوان گذاشتم خیلی دوست دارم. به نظرم برای فیلم عروسی محشره...خصوصا اینکه هم صدای یه زن روش هست و هم یه مرد...
هفته بعد دو تا جشن داریم. جشن عروسی یکی از فامیلای شاهین اینا و نامزدی نوه خالمه خودم. البته بهتره بگم نامزدی نوه این خاله ام با نوه اون خاله ام. فکر می کنم عروس 22-3 سالش باشه و داماد 25-6 سال ... چند سال بود که همدیگه رو می خواستن. خیلی خوشحال بودم از اینکه می دیدم پدر و مادراشون با دید باز برخورد می کردن و ازشون خواسته بودن یه مدت بیشتر باهم باشن تا مطمئن شن در مورد انتخابشون. گرچه اونا از قبل انتخاب خودشون رو کرده بودن. سامان یه کلکسیون داشت از تمام عکسای دونفره ای که از قنداقی بودن صنم تا این سنش با هم داشتن. یه عکس داشتن مثلا صنم 3-4 ساله و سامان 6-7 ساله... این عکس رو الان من براتون تعریف کنم اصلا نمی فهمید چی دارم می گم... اما واقعا بامزه است. سامان می گه از همون موقع صنم رو دوست داشته و تو همون خاله بازیاشون همیشه یه کاری می کرده صنم زن خودش بشه. تو اون عکسم با یه ژست مردونه ای دست صنم رو گرفته که بیا و ببین. خلاصه اینکه از اون نامزدیایی داریم که آدم دلش از شادی عروس و داماد قراره کلی قیلی بیلی بره.
کلا فکر کنم هفته خوبی در انتظارمونه. کنسرت آریان رو هم بهش اضافه کنی دیگه عیشمون کامل می شه... بعد از روزای خسته کننده ای که گذروندیم گمونم لیاقتش رو داشته باشیم یه هفته شاد رو طی کنیم.
نیمه شعبان که گذشت سالگرد قمری عقد ما هم بود... خیلی برای خودم متاسفم که با کج خلقیام خرابش کردم. واقعا نمی فهمم چرا یه وقتا اینقدر مزخرف و غیرقابل تحمل می شم. حالا خوبه این مناسبتمون شمسی قمری داره لااقل کلش زیرسوال نمی ره... حالا تا 18 شهریور که جبران کنم.
امروز وسایل سالادالویه و اسنک آماده می کنم که فردا بریم پیک نیک... فکر کنم یه هوایی به مغزمون بخوره بد نباشه. دوست داشتم خانواده خودم و شاهین هم باشن... که مامان فردا صبح می ره زنجان با خاله ام اینا. اما خانواده شاهین هستن. توپ و راکت هم می برم... دلم برای جوونی کردن تنگ شده... برای دویدن... لی لی ... وسطی... امسال 13 به درم از این کارا نکردم. فردا وقتشه....
هفته پیش نشسته بودم از امور اداری با یه شاخه گل و یه پاکت اومدن... تعجب کردم... برای تبریک پنجمین سالگرد استخدامم... درسته که تو پاکت فقط یه کارت بود و خبری از چک و کارت و اینا نبود اما در هر صورت از این کارشون لذت بردم. این قشنگه که حواسمون به دور و بریامون باشه. حالا گله رو میزم خشک شده اما اینقدر که اون لحظه احساس خوبی بهم داد دلم نمی یاد بندازمش دور. جدا از اون تصمیم گرفتم همیشه رو میز اداره ام یه شاخه گلو داشته باشم... حالمو خوب می کنه نگاه کردن بهش. یه انرژی خاصی به پارتیشن می ده وقتی از در وارد می شی.
دیگه برم. برم ببینم این پرونده ساختار سازمانی رو امروز می شه بست یا اینکه این قصه همچنان سر دراز دارد...
گیتی هستم. زندگی مشترکم رو با عشق و خیلی به سختی شروع کردم و از خدا می خوام که همیشه همیشه همیشه طناب عشق تو دستمون باقی بمونه. اینجا از خاطرات و احساساتم می نویسم.