بهم می گه تو کی می خوای عادت کنی به صبح زود بیدار شدن تنبل خانوم؟ .... می گه فکر کنم تو صبح روز بازنشستگی تم که از خواب بیدار شی، بازم با ناله باشه... راست می گه ... اما پشت این ناله ها یه حس لطیف و خاص و روشنیه که فقط خودم می شناسمش... خودم می فهممش... و اونقدر شیرین و دلنوازه که اگه نه بکر ترین، اما یکی از ناب ترین های عالمه...

تمام دلخوشی من، بین اینهمه صبر و تلاش و دوندگی، اینه که هر صبح اولین تصویر حک شده توی دنیای کوچیکم، صورت تو باشه و آخرین هم تو... همون تلفن های کوتاه، وسط تمام روزمرگی های دنیا، همون چند تا جمله و احوال پرسی وسط روز، همون اس ام اس ها، می شه همه دلخوشی من تو این روزهای شلوغ... و لبخندت که تمام این زمستون رو گرم می کنه وقتی به روم می تابه ...

انگار تو زندگیمون زلزله اومده، بسکه شلوغ شده و پرهیاهو... و تموم شادی من به اینه که وسط اینهمه به هم ریختگی، اونی که سر جاشه وجد و ذوق زدگیامونه موقع تماشای فیلم و عکسای یادگاریمون...  

دچار یه احساس ضد و نقیضم... یه شتاب زدگی غیرقابل تصور، یه  مسابقه دائمی که انگار با زمان دارم در مورد تمام اون اتفاقایی که الان وقتشه، اما کمتر مجالی براش پیش می یاد ... تفریح... سفر... تجربه... پیشرفت ...رفت و آمد  با اونائی که دوستشون دارم.. بچه... !!! و یه رخوت  باورنکردنی که دلم می خواد زمان همینجا متوقف شه ... یه حسی که بهم می گه بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین! یه حسی که می گه هی رفیق کجا؟ و تنها راه فرارم از این پارادوکس اینه که بشینم کنارت و ازشون حرف بزنم و بگم و بگم و بگم تا گریه ام بگیره و بگم و باز بگم و بگم تا به خنده بیفتم... خنده ای که می گه هیچی رو تو این دنیا جدی نگیر... کائنات مواظبته... همسرت مواظبته... و تمام اینها گذراست... کافیه این مرحله گذر رو با تمام شرایط و خصیصه هاش بپذیری... وقتی بپذیریش می تونی باهاش کنار بیای...