با گذشتن هر روز و هر ساعت و هر لحظه، هر آدمی رو که کنارمون داشته باشیم، انگار که شناختمون داره ازش بیشتر و بیشتر شکل می گیره... این آدم می تونه یه همکار، یه دوست، یه شریک، یه همسر یا هر کس دیگه ای باشه... شناختی هم که پیدا می کنیم می تونه خیلی سطحی یا فوق العاده عمیق باشه...

اصلا فکر کنم کیفیت زندگی ما تا حد زیادی وابسته است به این شناخت هایی که پیدا می کنیم ... و اینکه چقدر بپذیریمشون... چقدر آدمهای دور و برمون رو تو همون چهارچوبی که هستن بپذیریم و باور کنیم و نخوایم چیزی رو مطابق میل خودمون تغییر بدیم، آدمی رو عوض کنیم و دائم پیش خودمون تکرار کنیم فلانی هیچی نمی فهمه و چرا اینطوریه و فلان اخلاق بد رو داره و الی آخر... می دونید... اینو از صمیم قلب باور دارم که دائم بالا پائین کردن رفتار آدما و گارد گرفتن علیهشون و برچسب های مختلف بهشون چسبوندن بیشتر از هر کس به خود ما لطمه می زنه و دچار تنش های جور و واجور می کندمون...

نمونه اش... همین بگو مگوهای زن و شوهری خودمون... اینکه گاهی می خوایم طرف رو به زور بکنیم شبیه آرزوهامون... یقینا گاهی هر کدوم از ما ها تا ته ته خط لج و لجبازی هم پیش رفتیم و فقط خدا می دونه چقدر احساس یاس و ناامیدی بهمون دست داده... ولی!!! ... یه روش قشنگ می شناسم که می تونه زندگی رو بهشت کنه... آدمای زندگیت رو همونطور که هستن بپذیر ... وقتی با این باور جلو می ریم که خدا به همه آدما، ضمیری پاک و دوست داشتنی داده، همه سوء تفاهم ها یه رنگ دیگه ای می گیره... بذار تمام دنیا بیان و بهت برچسب سادگی بزنن!!!... از کیفیت زندگی خودمون مگه چیزی مهم تر هم هست؟ فکر کنم قشنگ ترین احساس دنیا این باشه که ته یه ماجرا بتونی سرت رو بالا بگیری که جواب یه رفتار اشتباه رو، با اشتباه ندادی... البته که با خودمم هستم...

اینا رو گفتم که اصلا یه چیز دیگه بگم... رو رفتارای خودم و شاهین دقیق شدم... یه چیز جالب کشف کردم... اینکه چقدر روزانه ما با نگاه با هم حرف می زنیم... و چقدر حرف زدن از این مسیر دلنشین و شور انگیزه... حتی اگه در این حد باشه که تو یه مغازه وقتی تو رو در بایستی فروشنده مونده باشم، به همسرم نگاه کنم و اون بلافاصله از فروشنده عذرخواهی کنه و بگه مثل اینکه خانومم خوشش نیومده...

* نمی دونید چقدر معذبم از اینکه اینقدر کم رنگم... ننوشتن و نبودنم کنارتون مثل یه بار سنگین، دائم رو دوشم سنگینی می کنه... یکی دو بار به سرم زد که بیام و یه تابلوی closed بزنم رو سر در این خونه و خلاص ... اما یاد احساسی افتادم که وقتی چند نفری از دوستا این کارو کردن بهم دست داد... نمی تونم از دستتون بدم... واقعا نمی تونم.... آرزوم اون روزائیه که ازتون با خبر و تو تمام لحظات کنارتون بودم... بی من و با من، یا با من نصفه و نیمه، لحظه هاتون پر از رنگ و نور

* یه نگرانی و ترس خیلی بزرگ مدتهاست که باهامه... یه نگرانی مربوط به سلامتیم... یه ترس که مربوط به آینده می شه.... این نگرانی اینقدر بزرگه که جرات مداوا رو هم ازم می گیره... می شه لطفا برام دعا کنید که اون چیزی که تو ذهنمه نباشه؟

* بالاخره خونه خریدیم... چقدر رویایی... خونه مون، گرچه کوچیک و نقلی، اما خیلی شبیه اون چیزیه که تو ذهنم بود.... حس خیلی خوبی بهم می ده اینکه همه چیز از صفر برامون شروع شد و الان اینجاست... در مورد آینده خیلی امیدوارم می کنه...

* چند روز پیش از اداره برگشتم خونه، خسته بودما... دلمم می خواست بخوابم... اما ویرم گرفته بودم خونه رو تغییر دکوراسیون بدم... فکر کن نزدیک 4 ساعت کار مداوم فیزیکی کردم. دی: اما باورتون نمی شه بعد اینکه تموم شد و رفتم از تو آشپزخونه اتاقو نگاه کردم چقدررررررر احساس خوبی بهم دست داد... احساس یه قهرمان... دی: جدا از شوخی این تغییرها تو محیط زندگیمون خیلی تاثیر بزرگی تو روحیه داره هاااا

پی نوشت: مرسی دوستای گلم از تبریکاتون. اما واقعیت اینه که ما نمی ریم تو اون خونه... رهنش باید بدیم... آخه پول کم داشتیم. دی: