من حقیرم... اما شما بزرگ...
بچه ها منو می بخشین؟ بابت کمرنگ بودنم... بابت اینکه مدتیه نتونستم اونطور که دلم می خواد بیام پیشتون؟ به خاطر همه محبتی که بهم داشتید و نشد و نتونستم که جبرانش کنم؟ اگه بگم اونقدر تو اداره کار رو سرم ریخته که یه وقتا نمی رسم حتی یه فنجون چایی بخورم باور می کنید؟ می یام... زود... به محض اینکه این پروژه تموم بشه... دوستون دارم... دوستون دارم... دوستون دارم....
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۹/۱۲/۰۸ ساعت 10:28 توسط گیتی
|
گیتی هستم. زندگی مشترکم رو با عشق و خیلی به سختی شروع کردم و از خدا می خوام که همیشه همیشه همیشه طناب عشق تو دستمون باقی بمونه. اینجا از خاطرات و احساساتم می نویسم.