تبليغاتX
می میرم برات مننننننننن - اگه تو نباشی می میرم...


می میرم برات مننننننننن



مادر...

جطور می شه که این کلمه بتونه از آدم یه فرشته بسازه... چطور می شه که خیلی از زنا همسر خوبی نیستن, فرزند خوبی نیستن, دوست خوبی نیستن, حتی آدم خوبی نیستن, ولی کمتر پیش می یاد که کسی مادر خوبی نباشه... چطوریه که کمتر فرزندی پیدا می شه که فکر کنه مادر بدی داره؟ این همه تقدس و لطافت از کجا می یاد؟ از 9 ماه درد و سختی؟ از لگد زدنای بچه توی شکم مادر؟ یا چندین ساعت تحمل وحشتناک یه درد عمیق؟ ... یا شاید از دو سه سال دادن شیره جونت به دست می یاد؟ ... نمی دونم. اما بیشتر که فکر می کنم می بینم این تقدس در لحظه لحظه های مادر شدن و مادری کردن جاریه... در تمام ثانیه های درد... در تمام دقایق دعا و نیایش.... اون لحظه هایی که بچه نیم درجه تب می کنه و اشک جای اینکه از چشمای اون بیاد, از چشمای مادر سرازیر می شه... تو تمام چک آپ های ماهیانه... تو قطره قطره واکسنهای و بی تابی های بعدش... تو وسواس واسه انتخاب از پرده اتاق بچه گرفته و بازی پلی استیشنش گرفته تا انتخاب مهدکودک و مدرسه....تو روزا و شبای امتحان... تو بررسی و بالا و پائین کردن دوستای بچه ات, درست اون موقع که می خوای دوستانه به نظر بیای... تو تمام جلسات مشاوره... تو تک تم ورق های کتابهای روانشناسی کودک... تو تمام ماله کشیدنا پیش بابای بچه... تو واسه خودت نخریدن و بچه رو عین فرشته ها گردوندن... تو لباسای بچه, عروسکاش, مدادرنگی ها و دفترمشقاش... تو کتابخونه اش, تو هدیه هاش... وایییییییییی.... چطوریه که مادرا تا این حد قابل ستایشن؟ چطوری می شه اینهمه از خود گذشته بود؟ چطور می شه این همه خودت و فراموش کنی و به خاطردیگری, به عشق دیگری زندگی کنی و از شادیش غرق شعف بشی و از غمش آشفته؟

مامانیییییییییی... تصور بزرگی روح تو دلم رو به لرزه در می یاره... روزای گذشته رو که مرور می کنم چیزی جز یه دنیا بغض به خاطر معصومیت و مظلومیتت ندارم واسه ات... مامانی یادم می یاد چند بار خر شدم, درشتی کردم... تو رو خدا ببخشیا منو, نفهم بودم, گاو بودم..

مامانی اگه تو نبودی من الان کجا بودم, مگه یادم می ره جوونیت رو گذاشتی پای من دیوونه جونم... مامان گلم... فدات بشم, دور سرت بگردم... می پرستمت به خدا... مگه یادم می ره سر درسم, سر کنکورم, سر پایان نامه ام, سر عروسیم, و سر خیلی چیزای دیگه چقدر حرصت دادم... جون گیتی منو ببخشیا... می دونم که بخشیدی... از نوازشها و بوسه های هر روزه ات می فهمم... عاشقتم به خدا... ای کاش یه سر سوزن بهت کشیده باشم, اون وقت چیزی واسه خواستنی بودن کم ندارم... مامانی تو بی نظیری...

.

.

اما دوست جونی های خودم... روزتون مبارک خوکشلامممم... ببخشید دیر شد... البته هنوز چند دقیقه ای تا فردا مونده ها اگر بجنبم... امیدوارم امروز یه عالمه بهتون خوش گذشته باشه.... امروز روز ما بود... روز ماهایی که هرکدوممون به نوبه خودمون تلاش می کنیم روح و زندگی رو به خانواده هامون هدیه بدیم... گاهی که فکر می کنم, اگه به حساب خود شیفتگی نذارید, می بینم دنیای بدون زن دنیای تلخی می شد. به قول معروف زن بلاست, خدا هیچ خونه ای رو بی بلا نذاره... مگه نه؟ هه هههههههه

این روزا اتفاق خاصی نمی افته, چون شاهین امتحان داره و بعد از ظهرها بیشتر خونه ایم. واسه همینه که از روزانه نویسی افتادم... روزها شبیه به هم می یان و می رن و زندگی آرومه... فقط اینکه هفته پیش خودمونو کشتیم و رفتیم بانه جاتون خالی و کلی هوس سینمای خانگی کردیم... اما فلوس لا موجود بودیم و بنابراین عین بچه های خوب پاستیل و شامپو و صابون گرفتیم و برگشتیم. حالا شاهین قول داده پاستیلام که تموم شد دوباره بریم برام بخره... شماها ال سی دی نمی خواین واسه تون بیارم؟ دی:

هدیه روز مادر هم واسه مامان من یه لوستر ناز گرفتیم واسه حال... قدیمی بود لوستری که داشت. واسه مامان شاهین هم اتو چون اتوش سوخته بود. واسه نوشین که یه نی نی گولوی جدید تو دلش داره یه دسته گل و واسه خودمم شاهینی یه سبد گل خیلی خیلی زیبا, با یه کیف که قبلا دیده بودم و دوستش داشتم اما نخریده بودم اون لحظه و یه روسری دیبونه کننده از شدت نازی خریده بود. اینقدر بامزه بود... آورده کادومو داده, کیف رو دیدم کلی ذوق کردم... همینطور که داشتم این ور و اون ور می کردم, برگشته می گه توشوم خیلی جا داره... باز که می کنم, چشماش برق می زنه عین بچه ها و با ذوق و شیطنت می گه واااااااای... نگاه می کنم می بینم یه روسری هم تو کیفته... کارش بامزه بود, عوض من خودش انگار سورپریز شده بود... حالا می ریم می یایم به هم می گیم وااااااییی...

جمعه هم بچه داداشم خونه مون بود, اومده بود تعطیلات جیگرم... یه غذای جدید از مجله زندگی ایده آل درست کردیم خوشمزه بود. البته اون جدا جدا بادمجونا رو گذاشته بود و رو هر کدوم مواد ریخته بود ولی ما فرم پیتزا درست کردیم... زیر بادمجونای حلقه حلقه سرخ شده(با پوست)... مواد هم شامل کدو نگینی سرخ شده, سوسیس حلقه حلقه سرخ شده, قارچ نگینی سرخ شده, گوچه خرد و سرخ شده, و فلفل دلمه ای و ادویه های مختلف و روش هم پنیر پیتزا... من تو قابلمه چیدم و درش رو گذاشتم و رو حرارت ملایم موند تا پنیرش آب شه... خوشمزه و خوش قیافه بود. عصر هم با مامان اینا رفتم سینما... برای اولین بار بعد از آشنائیم با شاهین, بدون اون و واقعا" جاش خالی بود. درباره الی... نیاز به تعریف نیست... می دونم که همگی می رید و از بازی های فوق العاده و ساختار فیلم یه عالمه لذت می برید.

دیگه اینکه دوستتون دارم و دلم برای سر زدنای تند و تند بهتون تنگ شده... اما در حدامکان می یام پیشتون جیگمیام...

یه دنیا بوس واسه شماها...

و یه بوس ویژه مجازی واسه مادری که بهتره از برگ درخت...

..

پی نوشت میهنانه:

دیرگاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است.بانگی از دور مرا می خواند

لیک پاهایم در قیر شب است.

 

رخنه ای نیست در این تاریکی

در و دیوار بهم پیوسته.

سایه ای لغزد اگر روی زمین

نقش وهمی است ز بندی رسته.

 

نقش آدمها

سر بسر افسرده است.

روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است.

 

دست جادویی شب

در به روی من و غم می بندد.

می کنم هرچه تلاش,

او به من می خندد.

 

نقش هایی که کشیدم در روز,

شب ز راه آمد و با دود اندود.

طرح هایی که فکندم در شب,

روز پیدا شد و با پنیه زدود.

 

دیرگاهی است که چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است.

جنبشی نیست در این خاموشی

دستها, پاها در قیر شب است.

پی نوشت شرمنده آنه: من جای این دولت محترم خدمتگزار از شما عذرخواهی می کنم بابت این چند روز تعطیلی اس ام اس و اختلال بلاگفا... پست روز مادر زیبائیش به این بود که تو روز خودش گذاشته بشهَ اما شه کنم که نشد

نوشته شده در سه شنبه 1388/03/26ساعت 3:22 بعد از ظهر توسط گیتی| |


Design By : Night Skin