می میرم برات مننننننننن
خدايا خداوندا... کمکم کن هميشه يادم بمونه تا به يه در بسته مي خورم, خودم رو نبازم... نترسم... حتي نگران نشم... کمکم کن يادم بمونه دنيا خيلي مهربونتر از اين حرفاست که بخواد آزارم بده... يادم بنداز هميشه در پس هر مشکلي گشايشي هست... کمک کن فراموش نکنم اگر سختي تو اين زندگي هست گاهي, فقط و فقط واسه اينه که ما آدما کمي بزرگتر شيم... مشق صبر کنيم و آزمايش پس بديم... خداي بزرگ مرسي بابت ديروز... مرسي که هيچوقت تنهامون نذاشتي... مرسي که هوامونو داري و من هميشه از اين همه مهربوني تو تعجب مي کنم... چقدر حواست هست , درست اون موقعي که داره صبرمون سر مي ياد, درست قبل اينکه شکست رو حس کنيم يا بشکنيم, درست اون موقع که ديگه هزار جور استرس جور و واجور مي ياد سراغمون, تو يه نشونه مي فرستي که به يادتونم... حواسم بهتون هست... و ما رو غرق حيرت مي کني... لايه لايه هاي مغزم رو که کنار مي زنم, توي هزار توي ذهنم که مي گردم, مي بينم پر از اميده... اميد به روزهايي که هنوز از راه نرسيدن ... اميد به يه آينده روشن... خدايا کمکم کن اين اميد زلال, حتي به اندازه کسري از ثانيه تو انبوه مشکلات کدر نشه... مي دونم که اين روزا گذراست... مي دونم اين روزا, روزاي عبور از بحرانه و به زودي همه چيز تموم مي شه, اما کمکم کن يادم نره همه اينا, حتي به کوتاهي لحظه کشيدن يک آه... . . . بگذريم... مدتيه يه طور عجيبي دل به دل شاهين دادم و تصور يه خانواده سه نفره روحم رو نوازش مي کنه... مدتيه با ديدن هر بچه اي ته دلم مالش مي ره.. مدتيه با ديدن هر لباس (ومخصوصا" جوراب و کفش ) بچه اي هوس مي کنم برم توي مغازه و بخرش( چنو وقت پيش يه کتوني مارک آديداس ديدم اندازه يه انگشت... داشتم خل مي شدم) ... يکي دو هفته پيش با شاهين نشستيم و خيلي مفصل راجع بهش صحبت کرديم... خوب تصميم گيري خيلي سخت بود. جنگ عقل و احساس... سخت بود خودمون رو جاي اون بچه بذاريم و تصميم بگيريم... خودخواه نبودن سخت بود. ولي هر چي فکر کرديم ديديم اون احتمالا ترجيح مي ده آخراي سال ديگه چشماي قشنگش رو به اين دنيا باز کنه.. تا خدا چي بخواد. مي دونيد دغدغه به دنيا آوردن يه موجود بيگناه هميشه يه گوشه فکر من بوده.. اينکه کي زمان درستيه... هميشه دو تو چيز خيلي تو ذهنم اهميت داشته... اوليش رسيدن به يه ثبات و تفاهم واقعي بين پدر و مادر بوده... متنفرم از کسايي که با هم اختلاف دارن و مي گن اگه بچه بياد درست مي شه همه چي... دلم آتيش مي گيره واسه بچه هايي که يه گوشه هراسون کز مي کنن و به منظره ناجور دعواي پدر و مادرشون نگاه مي کنن .از خودم مي پرسم اون پدر و مادر چطوري روشون مي شه در حضور يه فرشته, همچين رفتاري داشته باشن... اين موضوع واقعا" واسم تکون دهنده است. ما شکر خدا دعواي اون مدلي نداريم... اما چيزي که تو ذهنم بوده و واسه ام مهم بوده تا امروز رسيدن به يه جور تکامل و پختگي رابطه بود.دوست دارم بچه ام هميشه به رفتار پدر و مادرش افتخار کنه.... يه بار ديگه هم نوشته بودم, يه بچه خيلي از درساي زندگيش رو تو خانواده مي گيره د تو دوران کودکي.شخصيت اون بچه تا حد خيلي زيادي تحت تاثير رفتار پدر و مادرشه و چه زيباست وقتي به فکر بچه دار شدن مي افتيم , يادمون باشه هر لحظه در قبال رفتارمون مسئوليم...اما دومين چيزي که خيلي در اين زمينه به نظرم مهمه, وضعيت اقتصاديه. .. اينکه آدم بتونه يه رفاه نسبي واسه بچه اش فراهم کنه... کمي که بزرگتر شد کمکش کنه استعداداش شناسايي و شکوفا بشه... زيبا و مرتب بگردونه بچه اش رو...ووو... اينا واقعا به نظر من مهمن وقتي داريم در مورد بودن يا نبودن يه آدم تصميم مي گيريم... و اين شرايط متاسفانه الان واسه ما فراهم نيست... واسه همين بايد صبر کنيم.اگر با همين روند پيش بريم, سال بعد اوضاع خيلي بهتره ... اما چيزي که از همه مهمتره حکمت خداي بزرگه...
| Design By : Night Skin |


