می میرم برات مننننننننن
27 سال گذشت... 27 سال از روزی که با یه صدای ونگ ونگ ناهنجار پام رو گذاشتم تو این دنیا و یه عالمه درد کشیدم وقتی بند نافم رو تو اون حال خراب بریدن و انداختن تو سطل زباله (چطوری دلشون اومد ظالمهاااا) ... 27 سال از عمر من گذشت و من وقتی به این عدد نگاه می کنم یه جوریم می شه, یه حسی شبیه تعجب, شبیه اینکه وای چه زود داره می گذره, شبیه اینکه بهتره از این به بعد تند تند تر زندگی کنم... شبیه اینکه خدای مهربون شکرت... میاد سراغم... یادمه وقتی دبستانی بودم نهایت آروزم این بود که 18 ساله بشم هر سال روز تولدم برام یه روز عجیبه... یه روزی که یه عالمه فکرای جور و واجور می یاد تو ذهنم.... روزی که انگار نوار زندگیم با دور تند از جلوی چشمام می گذره, روزی که دلم می خواد برم دستای مامانم رو ببوسم بابت اون همه دردی که واسه به دنیا آوردن من و اون همه سختی که برای بزرگ کردن و تربیتم کشید... روزی که دلم واسه بابام خیلی خیلی تنگ می شه... روزی که همیشه یه عالمه شمع و بادکنک از دوران خوش کودکی می یاد جلوی چشمم و رقص کنان می گذره و می ره... و من حس می کنم بار یه سال دیگه از زندگی رو امروز می تونم بذارم زمین و تو روزی که مال منه می تونم یه عالمه استراحت کنم ... بخندم و خوشحال باشم بابت داشتن آدمائی که دوستم دارن و هر کدوم به یه نحوی امروزو بهم تبریک می گن دیروز... امروز... فردا... مهمترین واژه های زندگی آدما هستن که هر کسی یه جوری می چیندشون و باهاشون بازی می کنه... یکی امروزشو با فکر دیروز خراب می کنه و فردا حسرت امروزو می خوره... یکی با فکر فردا امروزش رو خراب می کنه... یکی اینقدر به امروزش می چسبه که گند می خوره به فرداش وقتی که من عاشق می شم... دنیا برام رنگ دیگه است... تا سی سالگی فرصت زیادی نمونده... کلی کار انجام نداده تو دهه سوم زندگیم دارم... خدایا چقدر از زندگی لذت می برم... ببخش منو اگر گاهی ناشکری کردم... ببخش منو اگر گاهی یادم رفت اگر نتونستم خودم رو جای دیگری بذارم و قضاوت نادرستی کردم... ببخش اگر خیلی چیزها مونده که باید یاد بگیرم... ببخش اگر خیلی کوچکم....

, احساس می کردم 18 ساله بودن اوج دوران باکلاس بودن یه آدمه . یادمه یه بار از مامانم پرسیدم مامان من کی آدم می شم (منظورم این بود که به سن قانونی می رسم), گفت منظورت چیه؟ گفتم مثلا" اینکه خودم برم بانک... (چه دنیای ساده و ظریفی بود دنیای کودکی), بزرگتر که شدم و رفتم راهنمائی و دبیرستان, ته ته آرزوهام این بود که برم دانشگاه.... وووووووووووووووووااااااووووووووووووو... دانشگاه... خانوم دانشجو... و بعد آروزی شاغل شدن و ازدواج
...و امروز ... تو این لحظه... دنیا یادم داده فقط یه آرزو داشته باشم... آرزوی عاقبت به خیری... دیگه فهمیدم چه بخوام و چه نخوام یکی اون بالا هست که قلم نقاشی تو دستای هنرمندشه و خودش بهتر از هر کسی می دونه مصلحت بنده هاش تو کدوم مسیره... دیگه بعد از این سالها یاد گرفتم اگر چیزی رو خواستم و به دست نیاوررم لازم نیست پاهامو محکم بکوبم به زمین و با زور بخوامش... چون آروم ترین نجواهای آدمها هم یه انعکاس بزرگ دارن تا برسن به گوش اون کسی که باید... پس فقط لازمه چشمامو ببندم و زیر لب بگم... خدای مهربون آرامش رو واسه همیشه مهمون دل من و کسائی که دوستشون دارم نگهدار... از هر راهی که خودت می دونی... از هر راهی که بهتره... 
... از خدا می پرسم این عدد تا چند قراره بزرگ بشه؟
تا 28؟35؟50؟ یا ... و ازش می خوام بزرگتر اون حدیش نکنه که مجبور باشم غمی دور از حد توانم رو تحمل کنم...
, یکی اینقدر قشنگ به دیروزش نگاه می کنه که امروز و فرداش غرق لذت می شه... یکی با درس گرفتن از دیروز طوری امروز رو می سازه که فرداهای قشنگی داشته باشه... و و و ... هر کی یه جور با این سه تا واژه زندگی می کنه و سرنوشتش رو می سازه
... خدایا .. 27 سال از زندگی من گذشت... سالهائی که هم گاهی توش خیلی غصه خوردم هم گاهی خیلی شاد بودم... گاهی تلخ تلخ بودم و گاهی شیرین شیرین... مرسی که کمکم کردی از روند کلیش راضی باشم.. . مرسی که حس زنده بودن, حس خوب زندگی کردن رو بهم هدیه دادی... مرسی که خودت می دونی کجاها واقعا به کمکت احتیاج دارم... مرسی که تنها نیستم... مرسی که توی قلب من, لابلای تمام رگها و مویرگهاش, اونجائیش که دقیقا نمی دونم کجاست, حس عاشقی رو گذاشتی
... از وقتی عاشقم همه چیز زیباتره...![]()

| Design By : Night Skin |


