می میرم برات مننننننننن
بالاخره حکمم رو دادن. امروز فقط اومدم وسائلمو جمع کنمَ هیستوری کامپیوترمو پاک کنمَ یه کوچولو بهتون سر بزنم و یه پست برای خداحافظی بذارم. فکر کنم یه هفته ای طول بکشه تا اون طرف جاگیر بشم.زودی بر می گردم و اینکه خیلی خیلی خیلی خیلی ممنون که بهم انرژی مثبت دادید برای درست شدن کارم. دوستتون دارم این سریال مسافران رو می بینید؟ فوق العاده است. اگر عین ما هستید و ندای فیلما و سریالای ایرانی به درد نمی خوره تون گوش فلکو کر کرده, این یکی رو از دست ندید. فوق العاده است. ایده سریال رو می گم. یه طنز تلخی داره که همه وجدان مجدان و احساساتتون رو تا حد مرگ قلقلک می ده. اگر ندیدید می گم که سریال در مورد یه عده فضائیه که اومدن به زمین تا در مورد عواطف, احساسات و رفتارهای زمینی ها تحقیق کنن. اینطور پیش می ره که اونا مثلا با یه رفتاری روبرو می شن که هیچ تعریفی در موردش ندارن, مثلا دروغ, حسادت, دزدی. اونا هیچ تصوری از این موضوع ندارن و همه چیز براشون عجیبه, بعد به مرور با سوالاتشون با این پدیده روبرو می شن و از همه جالب تر اون گزارشهائیه که آخر برنامه واسه رئیسشون می فرستن و تجزیه و تحلیل می کنن. بعد اینا اینقدر معصومانه بازی می کنن, آدم می خواد بچلوندشون. مثلا طرف پول برداشته بود بره واسه زنش گوشی بخره, کیفشو می زنن وسط راه, همینطور وایستاد با تعجب نگاه کرد, یه کم فکر کرد و بعد برگشت خونه. هی ازش می پرسیدن چی شد, می گفت یه آقایی پولارو ازم گرفت و برد. می پرسیدن واسه چی؟ می گفت نمیدونم اصلا فرصت نشد باهاش صحبت کنم. بعد طی خرد جمعیشون به این نتیجه رسیدن لابد طرف مهربون بوده رفته خریدا رو انجام بده... بعد تو اون نتیجه گیری آخر سریال داشت در مورد دزدی و انواع دزدها می گفت که از دودره باز و آفتابه دزد شروع می شه, تا... آخرشم گفت البته انواع دیگه ای از دزدی هم وجود داره که خیلی خیلی بزرگ هستن و اثباتشون هم خیلی سخت, دیگران هم با اینکه متوجه می شن چون نمی تونن اثبات کنن, نادیده می گیرن و حرفی هم نمی زنن, البته شما هم از من نشنیده بگیرین. اینقدر من تحت تاثیر این سریال قرار گرفته بودم شب هم خوابشو دیدم. آخه دیروز برای بار اول کامل تماشاش کردم. به این فکر می کردم که ضمیر ما آدمها هم همینطوریه. اول اولش پاکه پاکه. بعد یواش یواش تحت تاثیر تربیت غلط, اجتماع و هزار و یک عامل دیگه تاثیر می گیره و شکل عوض می کنه. یواش یواش کدر می شه, یه وقتی به خودمون میایم و می بینیم دیگه زلال نیستیم. خودمونو از بیرون نگاه می کنیم, می بینیم از خیلی کارامون احساس رضایت نمی کنیم. خیلی چیزا به دست آوردیم, به خیلی هدفامون رسیدیم, اما انگار خودمون رو گم کردیم این میون. ارضاء نمی شیم از موفقیت هامون. یه جور حس که انگار یه چیزی رو گم کردیم دائما و هر لحظه در کنارمونه و آزارمون می ده. من فکر کنم همه این احساسات واسه اینه که اون لوح وجودیمون داره در اثر زمان خط خطی می شه, خش برمی داره. دیگه درست کار نمی کنه و یه کشمکش همیشگی تو وجود ما باقی می ذاره بین اون چیزی که درسته و اون چیزی که مصلحته. مثل دروغ مصلحتی, مثل احساس و رفتار مزخرفی که من الان تو محل کارم دارم. مطلقا دلم نمی خواد با کسی صحبت کنم. دلم می خواد یه حصار بزرگ دور خودم بکشم و هیچ کی رو واردش نکنم (اینجا تواداره رو می گم), دوست دارم جواب تلفن رو ندم و به خودم می گم واسه چی باید جواب تلفناشون رو بدم وقتی می تونن تا این حد اذیت کنن منو. همه, هر چیزی که مربوط به بانک می شه رفته تو دایره انزجار من. حالا این میون گاهی ضمیر پاکم کشمکش می کنه با ضمیر خط خطیم, اعصابم از دست خودم و رفتارم خورد می شه, از خودم بدم می یاد که تا این حد تاثیر گرفتم, زنگ می زنم به اون سرپرستی ای که داشتم باهاش صحبت می کردم و عذرخواهی می کنم بابت اینکه بی حوصله جوابشو دادم و توضیح می دم که فکرم بابت موضوعی درگیر بوده. تعجب می کنن و می گن متوجه چیزی نشدن و می گن اتفاقا خوب راهنمائی کردی که. گوشی رو می ذارم و می گم خدایا تا این خط خطیا محوه , به چشم نمی یاد و فقط خودم متوجهشون می شم, یه جانشین واسه من بی نوا برسون از یه جائی لطفا.... وگرنه مسئولیتش با خودته ها خدا جون... از وقتی که یادم می یاد واکنش عجیبی نسبت به رنگها نشون می دادم... رنگ در واقع یه جزء خیلی مهم از زندگی منه...دنیای بدون رنگ مثل هوای بدون اکسیژنه... یادمه بچه که بودم, نقاشی هام خیلی رنگی بود. این رنگ می تونه هر چیزی باشه... سفید رنگ خیلی محبوبمه. بعد طیف صورتی... از روشن تا ته تهش که به بنفش برسه... آبی مخصوصا فیروزه ای... سبز... وای سبز رنگ جنگل.... خاکستری, کرم, طلائی... وقتی کسی رو می بینم که نابیناست, بلافاصله یاد رنگها می افتم و دلم می گیره به خاطر اون آدم. این زندگی رنگی تو خونه مون هم کاملا مشهوده. نمی تونم ارتباط برقرار کنم با دکوراسیون های مدرن امروزی که توش فقط یه طیف رنگه... متاسفانه یا خوشبختانه از هیچ کدوم از رنگها نمی تونم چشم پوشی کنم... القصه رفتم پارچه گرفتم که کت و دامن بدوزم... سبز مغزپسته ای انتخاب کردم واسه کت و دامن و سرخابی جیغ برای تاپ زیرش. هر کی هم مسخره ام کنه, سوسک شه الهی ... اصلا دلم می خواد شبیه هندونه شم. خوف دوست دارم خوبببببببب... دهه... خدائی شماها چه حسی بهتون دست می ده وقتی می رید تو طبیعت و سبز رو کنار زرد و قرمز و سفید و آبی می بینید... خوب منم دلم می خواد همیشه این حس رو همه جا, حتی تو چهاردیواری خونه ام هم داشته باشم... تو دنیای من آدما هم هر کدوم یه رنگی دارن.. بعضیا که از همه برجسته ترن هم رنگ و وارنگن... از همه رنگی تر شاهین و مامانمن... من همچنان اینجا آماده باش نشستم, که بهم بگن برو... یعنی طوری آماده ام که الان حکمم رو بدن دستم, 5 دقیقه بعد از ساختمون خارج شدم... حالا نگه داشتن حکممو, می گن اول یکی باید بیاد جات, بعد... می بینید تو رو خدا... خنده داره... اگه بدونید چقدر هیجان زده ام...یعنی از الان تا آخرای آذرتقریبا هر هفته مهمونی و عروسی و اینا دعوتیم... خیلی کیف می ده این مدت مونده به محرم همه تندی تندی مهمونی می گیرن... هفته بعد تولد دوستمه, هفته بعدیش سالگرد عروسی خودمون, 7 آذر عروسی پسر دائیم, 17 آذر هم عروسی دوستم... این وسط یه روزی هم جشن عقد نوه عموی شاهینه که تاریخش دقیقا مشخص نشده... یعنی خواهیم کشت خود را ... (-: دی دیگه اینکه کلی ذوق زده شدم دوستایی دارم که فوق العاده ان و بین اینهمه وبلاگ, وبلاگاشون برگزیده شده... ممو جونم, هلیای نازم, سایه جون و لیموی عزیزم تبریک می گم بهتون... خیلی دلم می خواد همچین مراسمی واسه بچه های بلاگفا هم برگزار بشه و ببینم کیا انتخاب می شن. حس خوبی باید داشته باشه... یه دوستی دارم که زندگی خیلی عجیبی داره. یه بار ازدواج کرده و جدا شده و البته حق هم داشته... بعد از طلاق خیلی عوض شد. شد یه آدم دیگه... شاهین خیلی به من آسون می گیره. یعنی تو رفت و آمدها و دوستام و ... مطلقا سخت گیری نمی کنه ... اما یه بار ما سه تائی رفتیم شمال و اونجا شدیم 4 تا... و این دوست من کاری کرد که شاهین کاملا حساس شد روش و بهم گفت دلم نمی خواد باهاش رفت و آمد داشته باشی. منم تا جائیکه تونستم روابطم رو باهاش تحت کنترل درآوردم. چند روز پیش باهام تماس گرفت و متوجه شدم با یه آقایی هم خونه شده. حالا این دوست من, یه دختر خیلی باعرضه, تحصیلکرده, فعال, روابط اجتماعی قوی, خوشگل, خوشتیپ, خوش هیکل... پسره اینطور که خودش می گفت از طبقه خیلی پائین, زیر دیپلم, بیکار(پدرش گوسفند داری داره و این از باباش پول تو جیبی می گیره), در حدی که نمی دونسته پیتزا رو مثلا چطوری می خورن... همه اینا به کنار... به این فکر می کنم این آدم از شوهرش جدا شد... چرا؟ چون همسرش بیکار بود و این سه شیفت کار می کرد که از پس مخارج خونه و اجاره و قسطاشون و اینا بر بیان... تعجبم از اینه که آدم مگه از یه سوراخ چند بار گزیده می شه... بازم یه آدم بیکار؟ بازم خودش پول پیش خونه رو به زحمت جور کرده؟ بازم... خلاصه که دوباره کلی اعصابم به هم ریخته و دارم حرص می خورم... می دونید بچه ها من اینطور فکر می کنم, خدا وقتی خواسته نعمت رو برای بعضیا تموم کنه, یه خانواده خوب بهشون داده... خانواده خیلی موهبت بزرگیه... مقایسه نمی کنم. اما وقتی می بینم این دختر وقتی من داشتم تو یه محیط آروم درس می خوندم واسه کنکور, پدر و مادرش طلاق گرفتن, باباش ازدواج کرد چند ماه بعدش و مامانش صیغه یکی شد... شوهر خواهرش, خواهرش رو که تو دوران عقد بودن و دختره حامله شده بود, ول کرد و رفت انگلستان و بعد 5-6- سال با یه عالمه افتضاحی که به بار آورده بود برگشت, دلم می خواد روزی هزار هزار بار خدا رو شکر کنم. من تقریبا از وقتی یادمه آرامش داشتم , لااقل تو خونه.. غیر از اون مدتی که به خاطر رسیدن به شاهین دچار تنش بودم, چه بعد و چه قبلش همیشه خانواده آرومی داشتم... با همه وجودم به تک تکشون افتخار می کنم و از صمیم قلبم شکرگزار خدا هستم. بچه ها یکی دو مورده ازتون کمک می خوام. یکی در مورد آرایش مو (یه آرایشگاه که ترجیحا موی اضافه هم داشته باشه و کار موش خوب باشه) و آتلیه خوب ... البته همراه با قیمتهاشون. پ۱- بهار جان کامنتت رو گرفتم. باعث خوشحالیمه عزیزم. منتها هیچ ردی از خودت نذاشتی خانومی که من بتونم پیدات کنم. پ۲- دیشب سرم گیج رفتَ ییهویی خوردم به قفس مرغ عشقامون که به دیوار بودَ افتاد... خیلی ترسیدم. طفلی ها اینقدر وحشت زده شده بودن که نگو. دلم کباب شد. پ۳- امروز چه خبره؟ این آدم آهنیا که باز ریختن تو خیابون. هوا خیلی خوبه. دلم می خواست زود دربیام از اداره برم قدم بزنمَ برم خریدَ اما اینا رو دیدم ترسیدم... اما به هرحال می رم این روزا هر لحظه, هر جائی که بودم, هر کاری که انجام می دادم, دلم می خواست زندگی رو ببوسم... دلم می خواست ثانیه به ثانیه تو ذهنم باشه که زندگی یه معجزه است... زندگی من دقیقا شده بود دو تا تیکه... یه تیکه اش کاری ... یه تیکه اش زندگی خانوادگیم... و چقدر برام سخت بود قاطی نکردن این دو بخش با هم... یعنی در واقع قاطی نکردن بخش اول با بخش دوم... چقدر برام سخت بود تنش هام رو توی راه, توی سرویس, قبل از اینکه برسم به خونه تو خودم هضم کنم و با لبخند کلید بندازم تو قفل خونه. چقدر سخت بود اینکه یادم نره, سردی زندگی کاریم یه مرحله گذاره و اونچیزی که موندگاره گرمای خونمونه. هربار که خیلی سختم می شد, بیشتر از ته دل آرزو می کردم که از اینجا نجات پیدا کنم. می دونید! می دونم هر جا باشم آسمون همین رنگه... اما یه تنوع, یه محیط پویاتر, یه محیط جوون تر, یه محیطی که بیماری های شغلی کمتر توش نفوذ نکرده باشه, واقعا برام لازم بود. خیلی سخت اتفاق افتاد... اما بالاخره افتاد. حکمم رو زدننننننننن... هوراااااااااااا... زندگی با همه وجودم قدرت رو می دونم. قدر اینکه اینقدر از بچگی تا حالا هوام رو داشتی می دونم. مرسی کائناتتتتت... مرسی ... مرسی ... مرسی هنوز حکم اجرا نشده, یعنی گفتن باشم تا یه نفر رو بیارن. این چند روز سرم خیلی شلوغ بود, چون دلم می خواست یه کار شسته و رفته تحویل بدم به نفر بعدی. هر چی نیاز به پیگیری داشت انجام دادم ...متنفرم از اینکه تا یکی می ره, هر چی خرابکاری پیش می یاد می افته گردنش. و اما به سبک هلیا جون, آقای رئیس کل... آقای ح... احتمالش یک در هزاره که یه روزی اینجا رو بخونی. اما به همون درصد کوچیک امیدوار می شم و اینجا می گم: اداره ای که ساختید افتضاح از آب دراومده. اداره ای که من 4 سال پیش واردش شدم وپویایی, دوستی و حس همکاری توش موج می زد, امروز به یه اداره کاملا بی انگیزه و مرده تبدیل شده که آدماش حوصله خودشون رو هم ندارن. اداره ای که آدماش رو عین یه رباط دیدید, از اون محیطی که اگر یه نفر می خواست بره مرخصی, دوسه نفر داوطلبانه کاراش رو انجام می دادن, تبدیل شده به اداره ای که هر کی می ره مرخصی دیگران فحشش می دن... آقای ح مدرکتون کارشناسی ارشده و تحصیلکرده رشته مرتبطی هستید, اما من هیچ وقت از روش مدیریتتون سر در نیاوردم.. همیشه تعجب کردم که قدیمی ترین و د مده ترین روشها رو برای کنترل افرادتون انتخاب کردید... تعجب کردم از اینکه متوجه شدم لیست تردد بچه ها رو کنترل می کنید, لیستای اضافه کاری رو , تاخیر ها رو... برام خیلی عجیب بود که هر درخواست ساده ای رو دستور دادید به اطلاع شما برسونن. عجیب بود واسم که اگر درخواست مهمانسرا داریم, یا موعد واممون شده شما باید تائید کنید...و به این فکر کردم این کنترلهای ساده در شان یه رئیس کل نیست اصولا و مربوط می شه به دو سه سطح پائین تر از شما... چطور دلتون اومد با خودتون, با وجهه خودتون همچین کاری بکنید. بیشتر از همه وقتی تعجب کردم که سهمیه اینترنت بعضی ها رو قطع کردید و نهایتش روزی بود که متوجه شدم حاضر نیستید مدرکم رو تطبیق بدید. دلم به حال خودم, خودمون سوخت. انگیزه ها بدجوری می میرن تو یه همچین محیطی... من از بیرون این اداره کمتر خبر دارم. اما دلم می خواد یه روزی متوجه بشید که داخل اینجا متاسفانه محبوب نیستید به هیچ وجه... دوست ندارم اینو بگم, اما بچه ها لحظه شماری می کنن برای رفتنتون و این از نظر من یعنی شکست. روزهایی که اینجا بودم هر روز یه دستور اومد که به اعصابم در حد خودش صدمه زد... من احساس می کنم تا عمر دارم یادم نمی ره نمی ذارید تو کل شبکه بانکی پیشخدمتها و بایگانها, ارتقاء سمت داشته باشن... چرا؟ چون در رده شغلی فعلیشون کمبود ایجاد می شه... یعنی واقعا واحدی که اون آدم توش کار می کنه, عقلش نمی رسه؟ یاد ضرب المثل کاسه داغ تر از آش می افتم همیشه وقتی چنین نامه هایی تهیه می کنم.هرگز فراموش نمی کنم دارید چه بلایی سر کارشناس ها و بازرس های می آرید و با یه تصمیم ساده, 5 سال از زندگی, از پیشرفت عقبشون می ندازید... یادم نمی ره این مسیر پیشرفت شغلی وحشتناکی که دستور دادید تهیه کنن چند نفر رو ناامید کرد... مگه می شه فراموش کنم اون آقا رو که سمتش رو ازش گرفتید و شبش سکته کرد و مرد؟ من تا همیشه صدای آدمایی که از سرپرستی های مختلف زنگ می زدن و درد دل می کردن تو گوشم می مونه و به معنی کلمه ظلم فکر می کنم. حس می کنم بهای دل شکسته آدمها باید خیلی زیاد باشه. احتمالا اگر یک روز اینجا رو بخونید حکم اعدام منو صادر می کنید, بهم حق بدید برام مهم نباشه چقدر عصبانی می شید. چون شما تو 4 باری که با روبرو شدید هرگز به غرورم اهمیت ندادید. 0 0 0 فکر کنم الان وقتشه از خوکشلای خودم تشکر کنم اگر گوشه دلشون, شده یه ثانیه, وقتی از مشکلات کاریم گفتم, دعا کردن رفع بشه. مرسی نازای من... شاهینی تو هم بدون اون انرژی مثبتی که همیشه تو ناامیدی بهم می دادی و هر صدهزار و خورده ای باری که پرسیدم شاهین یعنی می شه, فوری گفتی مطمئنم, من دلم روشنه, خیلی کمکم کرد. من به زمین و زمان با تفکرم حالی کردم دیگه طاقت اینجا رو ندارم و این فرایند هر چقدر هم سخت باشه, راه دیگه ای وجود نداره, باید برم! مرسی عزیزم از اینکه کنارم بودی. اگر گاهی از دستم دررفت و بی حوصلگیامو آوردم خونه ببخش منو... اگه گاهی خر می شدم, معذرت. هوار تااااااااااااا * این پست یه نمه شخصی بود و بعید می دونم واسه شماها جذاب بوده باشه بچه ها. پابلیشش کردم اولا برای تشکر َ دوما عذرخواهی از اینکه نتونستم این هفته درست بهتون سر بزنم (قول که هفته بهد جبران کنم) و سوما" واسه اینکه شاید یه روزی آقای ح هم دیدش. دی:
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


