تبليغاتX
می میرم برات مننننننننن


می میرم برات مننننننننن



اعتراف می کنم از همون لحظه ای که تصمیم گرفتم تنها به این سفر برم, از همون لحظه که کنارت بودم و داشتم تصمیمم رو مزه مزه می کردم, دلم برات تنگ شد...

اعتراف می کنم شب قبل از رفتن دلم می خواست تک تک سلولهات رو نفس بکشم تا هوای بی تو بودن یه وقت خفه ام نکنه...

اعتراف می کنم موقع رفتن یواشکی یکی از عطرهات رو گذاشتم توی ساکم تا اونجا لااقل بوی تو رو کنارم داشته باشم...

اعتراف می کنم توی ترمینال که بودیم لابلای خنده هام بغضم رو قورت می دادم.

اعتراف می کنم هر کیلومتری که از تهران دور می شدیم, سنگینی این فاصله رو با همه وجودم حس می کردم.

اعتراف می کنم قند تو دلم آب شد وقتی نزدیکای کرج بودم و اس ام اس دادی که هنوز هیچی نشده دلتنگ شدی.

اعتراف می کنم همون لحظه دعا کردم تو این دوری بهمون ثابت شه عاشق هم هستیم نه وابسته هم.

اعتراف می کنم همون لحظه که این دعا رو کردم خدا آرامشی بهم داد که دیگه توش خبری از بغض نبود... بلکه یک جای خالی بود که بی نهایت برام عزیز و محترم بود.

اعتراف می کنم تو این دو روز, هر لحظه در حال انجام هر کاری که بودم, داشتم مرور می کردم روزها رو ... از روز اول تا امروز .... و به معجزه خلقت فکرمی کردم به اینکه دو تا غریبه, چطوری می یان و مهمون روح و قلب هم می شن و بعد می شن جزئی از همدیگه... قسمتی از هم... مال هم ... هستی هم

اعتراف می کنم تو این دو روز خیلی زیاد به اشتباهاتمون تو این مدت فکر کردم به اینکه چند درصدشون رو اصلاح کردیم, چند درصد رو پذیرفتیم و چقدر دیگه اشون باقی مونده...

اعتراف می کنم خیلی زیاد به آینده فکر کردم و جز روشنی, جز نور, جز زیبایی چیزی درش ندیدم

اعتراف می کنم تو اون دو شب موقع خواب دستام همه اش سرگردون بود

اعتراف می کنم نصفه شب که بیدار می شدم تا چند دقیقه نمی تونستم تشخیص بدم کجام و هی از این پهلو به اون پهلو تو رختخواب می چرخیدم دنبال تو

اعتراف می کنم تو این دو روز صدها بار از خودم پرسیدم تو داری چه کاری انجام می دی و تصورت کردم.

اعتراف می کنم حال همه رو به هم زدم اینقدر که هر جمله ای که گفتم, اسم تو هم توش بود.

اعتراف می کنم خیلی محبوبی, خیلی همه دوستت دارن, خیلی سراغت رو گرفتن... خیلی دوست داشتن که  بودی

اعتراف می کنم دیروز برای دیدنت ثانیه شماری می کردم.

اعتراف می کنم وقتی دیدمت واقعا کار دیگه ای جز بوسیدنت و دیوانه وار خندیدن نمی تونستم انجام بدم.

اعتراف می کنم این تجربه گر چه برای اولین بار بود و خیلی سخت, اما بی نهایت سازنده بود

اعتراف می کنم امروز قدرت رو خیلی بیشتر از دیروز می دونم همسرم...

و اینکه نازنینم بعد از این هر بار بریم خونه پژمان و نسیم یا هر بار به کف خونه خودمون نگاه کنم, به یاد این دو روز می افتم که من زنجان بودم برای کمک به اسباب کشی اونهاو تو اینجا برای سرامیک کردن کف خونه. خیلی خوشگلی شده ها خونه مونا ناقلا

نوشته شده در شنبه 1388/07/25ساعت 10:17 قبل از ظهر توسط گیتی| |

  سلام گوگولیا... زمان هم پدیده عجیبیه هاااا... خوف شقده انرژی داره اینقده تند و تند می دوئه آخه؟ جونم واستون بگه مسافرتی رفتیم قشنگگگگگگگگگگ... یعنی هنوز از تهران راه نیفتاده اتفاقای خوشگل افتاد واسه مون تا خود جمعه... نمونه کارش رو اگر بخواین بدونین اینکه رفتم ریشه موهام رو رنگ (البته با دکلره) بکنم, موهای نازنینم عین پودر بچه خورد و خاکشیر شد ریخت کف دستم و کف آرایشگاه.. تازه بعد اینهمه صدمه به پایه نرسید از بس که استرس داشتم در نتیجه گفتم زیتونی کندشون(قبلن تقریبا یخی بود), حالا تا لحظه آخر که رنگ رو موهام بود فکر می کردم قراره زیتونی بشه, رفتم شستم, دیدم خانوم آرایشگر تشخیص دادن زیتونی به من نمی یاد دودی کردن... الهی چه خانومای مهربونی پیدا می شن همه اش به فکر آدمن... این میون من بدذات بدجنس, این همه توجه رو نمی دونم چرا نادیده می گرفتم و عین هاپو شده بودم... شبش نسیم ( خانوم پسر خاله ام) به هوای اینکه ما رفته بودیم, مهمونی گرفته بود...یه مهمونی دوستانه و جمع و جور. اما انگار اون شب صاحبخونه اونا هم هاپو شده بود و اومد درو زد و کلی توپید بهشون و جوابشون کرد, گفت باید تا آخر ماه که موعدشون تموم می شه, برن... یعنی تصور کنید حال و روز ما رو تو اون لحظه دیگه من چیزی نمی گم. طفلی ها خیلی حالشون گرفته شد. 4 شنبه عروسی دعوتیم ... هوررررررررررررررااااااااااااااااا... یعنی گل منو با لذت از مهمونی سرشتن.. خیلی دوست دارم. عاشق مهمونیای قرقریم. حالا رقص هم بلد نیستما... اما خوب دوست دارم. خبر دیگه اینکه 28 آبان سالگرد عروسیمونه. می خوام یه جشن کوشولو موشولو بگیرم. عجیب رفتم تو نخ مدل و پارچه و ... همه اش تو ذهنم دارم مرور می کنم. توی راه زنجان ساکت بودم یه کمی, شاهین می گفت چرا ساکتی؟ باز داری به چی فکر می کنی؟ تو هر وقت ساکت می شی معنیش اینه که از یه طریقی می خوای پوست منو بکنی. یه بار می گفتن با لباس سالگرد فکر می کنم, یه بار می گفتم دارم آهنگ سلکت می کنم تو ذهنم, یه بار می گفتم دارم به غذای جشن فکر می کنم و و و ... غش کرده بود از خنده. می گفت امان از دست شما خانوما... و من به حس زیبای زن بودن فکر می کردم. به اینکه زندگی ما زنها چقدر پیچیده و اصیله ... در نهایت ظرافت... چشمامو بستم و دلم خواست تو حس ناب زن بودنم غرق بشم... دلم خواست از 50 روز قبل نگران یه جشن ساده باشم و هزار بار تو ذهنم همه چیز رو بالا و پائین کنم تا مطمئن شم همه چیز از الان مرتبه.. دلم خواست به لباسایی که بعد از رسیدن به خونه باید بشورم و اتو کنم فکر کنم, دلم خواست استرس اینو داشته باشم چهارشنبه موهای کچلم رو چه مدلی درست کنم که کمتر معلوم شه موهام سوخـته, به رنگ آرایشی که می خوام بکنم فکر کنم و به اینکه الان دیگه یواش یواش فصل خرمالو داره نزدیک می شه... دلم خواست به شب مهمونی نسیم فکر کنم و اینکه چون دیر وقت بود آقایون رفتن و خوابیدن و ماها رفتیم تو آشپزخونه, تا ساعت 2.5 ظرف شستیم, گفتیم و خندیدم و چقدر بهمون خوش گذشت. غرق لذت شم از حس خوب زن بودن و خدا رو شکر کنم به خاطر این موهبت بزرگ... بگذریم... دیشب یه قرار عجیب داشتیم... یه قرار وبلاگی با همسرامون. 4 تا زوج بودیم و جاتون سبز و آبی و رنگین کمونی خیلی خوش گذشت... یعنی دقیقا زنونه مردونه شده بود جمع... دایره ها هر لحظه تنگ تر شده بود و حرفها خصوصی تر... آنا کشتمت ... ولی من دیشبم هر چی فکر کردم نتونستم ربطی بین اون دو تا قضیه پیدا کنماااااا... تازه تفننی... دی: قلیون هم کشیدم...آقابونا نگوووو همچین از اون ثانیه اول با هم ارتباط برقرار کردن انگار 50 ساله همدیگه رو می شناسن. تازه آخرش موقع رفتنی می گفتن ما هم می خوای وبلاگ بزنیم... بعد تصور کردیم آقایون وبلاگ روزانه نویسی بزنن و مثلا بنویسن دیشب با چند تا از دوست جونای وبلاگی قرار داشتیم... دی: خدائیش چقدر مسخره می شداااااااااا...
نوشته شده در دوشنبه 1388/07/13ساعت 11:35 قبل از ظهر توسط گیتی| |

سلام عشخای مننننن...

خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ آی من حرصم در می آد این همکارا و ارباب رجوع بی ربط می یان یه عالمه از این سوالا می پرسن؟ اون روز یه ارباب رجوع( به تلفنیا هم می گن ارباب رجوع؟) زنگ زده بعد یه عالمه احوال پرسی می گه چه خبر؟ انقدر خنده ام گرفته بود... چه خبر؟!!!

هفته خوبی رو نگذروندم... سر یه موضوعی بحثمون شد با شاهین... سخت هم حل شد بینمون... لازم شد که جفتمون یه تصمیمایی بگیریم و یه قولایی بهم بدیم... بعد از مدتها همچین دلخوری بزرگی بینمون پیش اومده بود و واقعا" از هر دومون انرژی گرفت. راستش دلم خیلی شکسته بود و با اینکه می دونستم, زیادی دارم کش می دم, همچنان یه بغض همش همراهم بود و مانع می شد که ببخشمش. گرچه خودمم بی تقصیر نیستم, اما توقع اون برخورد و این حالتها رو نداشتم. دیشب اومد و کلی باهام حرف زد, بوسم کرد... دلم خیلی تنگ شده بود... با هر بوسه اش یه قطره اشکم می ریخت پائین... قطره قطره قطره... تا اینکه کل بالش خیس شد و دل گیتی هم باز شد بالاخره... اما خدائیش خیلی سخته... این روزا خیلی غصه خوردم واسه زوج هایی که دائم دچار سوء تفامهن و همه اش بحث و جدل دارن با همدیگه.. به هر حال سخت بود... خیلی سخت... خیلی خیلی سخت...

امروز داریم می ریم زنجان... دیدیم سفر لازمیم, هیچ جا رو راه دست تر از زنجان پیدا نکردیم... موهامم می خوام اونجا برم همون آرایشگاهی که اون بار رفتم ریشه هاش رو دوباره برام دکلره کنه... الان یخیه که یه کم به دودی می زنه, شاهین خیلی دوست داره اما دلم تنوع خواسته... مثلا زیتونی یا عسلی...چه رنگی پیشنهاد می دید؟

یه دونه هم تعطیلی آخر ماه داریم. دلم مشهد خواسته خیلی زیاد اما زمان کمه... نمی دونم...

این روزا دارم یه چیزایی می خونم از گذشته که مثل یه تلنگره برام... یادداشت های اون موقع هامو... مال سال 76 تا حدود 3-82 ... خیلی حس عجیبیه.. اینکه اینقدر تغییر کردی.. اینکه اون چیزایی که یه روزایی برات اونقدر مهم بوده, مشکل بوده, حالا به سختی یادت بیاد... اینکه نوشته باشی امکان نداره امروزو یادم بره و الان هرچی زور بزنی, هیچی از جزئیاتش و حسی که اون لحظه داشتی, یادت نباشه... و اینکه خدا رو شکر کنی تو هر مقطعی, حتی اگر سخت تصمیمی رو گرفتی که فکر می کردی درست بوده, سختی هایی رو تحمل کردی, به قیمت آینده

می دونم بچه ها نوشته این بارم انرژی منفی داشت... عذرخواهی می کنم ازتون اما واقعا روزهای سختی رو پشت سر گذاشتم.

و اینکه شاهین دلم می خواد بدونی, هراتفاقی که بیفته, هر طوری که بشه, هر حرفی بزنیم و هر کاری بکنیم, همه اش گذراست... چیزی که همیشه موندگاره حس عمیقیه که بهت دارم... حتی وقتی دارم داد می زنم, حتی وقتی دلم نمی خواد تو یه لحظه کنارت نباشم, بدون تمام عشقم سرجاشه, بدون قلبم هر ثانیه به عشق تو می تپه, بدون یه لحظه توقف... و این رو هم بدون که خیلی خوشحالم همه چیز حل شد. خیلی خوشحالم بابت خنده های دیشبمون... بابت تمام دلتنگی که هر دو تو قلبمون حس کردیم هم خوشحالم... دلتنگی بزرگ نشونه ای از یه عشق عمیقه...

نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/08ساعت 3:3 بعد از ظهر توسط گیتی| |

این روزا تا می رم تو خیابون, پرت می شم تو 17-18 سال قبل ترا... یادش به خیر... فروشگاه قدس... یعنی از اول تابستون ثانیه شماری می کردم شهریور برسه و بریم خرید... هیچکی هم درک نمی کرد این همه عجله منو... شهریور که می شد کلی باید صبر می کردم یه روزی مامانم یا دختر دائیم یا داداشام وقت کنن منو ببرن خرید لوازم التحریر. اون موقع که دفتر خوشگل پیدا نمی شد... بیشترشون معمولی بودن. عوضش کلی واسه کاغذ کادو و این جلد مشمائیا و برچسب ذوق می کردم. همیشه یه کلکسیون از مدادا و پاک کن ها و جامدادیا خاص داشتم. خوب الان کمتر بهش اضافه می شه... یعنی کلکسیونهای دیگه جاش رو گرفته. کلکسیونهای جدی... خبری از فروشگاه قدس که نیست, اما اگه بریم شهروند, دیگه لابلای قفسه های مواد شوینده و نخود لوبیا وول می خوریم... القصه هنوز اون کلکسیون های بچگیم رو دارم. برام مثل یه گنج می مونن. می خوام مثل یه شی باارزش بدمشون به بچه ام... و اینقدر می ترسم از اینکه مبادا واسش ارزشمند نباشن که نگو... شایدم اگر دیدم اونطور بچه ایه هیچ وقت بهش ندادم و واسه همیشه نگهشون داشتم پیش خودم. خدائی هم امکانات اون موقع با الان یکی نبود. حق ما از محصل بودن مدادای شمشیرنشان بود و پاک کن های دورنگ آبی و قرمزکه یه ورش مداد پاک کن بود و یه ورش جوهر پاک کن. مداد قرمزا خوب یادمه دو رنگ بودن. کلی باید می گشتی تا اون نوع خوشرنگش رو پیدا می کردی. بگذریم که واسه اضافه کردن هر یه تیکه به کلکسیونم چقدر صرفه جوئی می کردم. چون یه چیز خارج از برنامه بود و دلم نمی اومد پولشو از مامانم بگیرم.

حالا الان ... اون روز که رفته بودیم خونه داداشم اینا, دخترش دفتراش رو آورده بود, دلم غش می رفت از بس که ناز بودن/ پاک کن, مدادا و مداد رنگیا رو که دیگه نگو.. جدامدادیش رو من تو بچگیام تو خوابم نمی دیدم... واز همه اش دلم خواست... دلم خواست برگردم به اون روزا و سر صف فرناز ارگ بزنه و من دکلمه بخونم. دلم واسه روزنامه دیواری درست کردن قنج رفت... دلم غش رفت واسه اون روزایی که زنگمون می خورد و مامانم سر کوچه مدرسه منتظرم بود, کیفم رو می گرفت و من قسمت جلوی مقنعه ام رو از بالای سرم می دادم عقب و لی لی کنون با شادان و نازنین تا خونه مسابقه می ذاشتیم... خانوم احمدی, خانوم انصاری, خانوم شمس, خانوم حیدری خیلی دوستتون دارم... خانوم نیکخو اما شما یادتون باشه تو اون سالی که پدرم رو از دست داده بودم اصلا درکم نکردی... چقدر من اون سال بهم سخت گذشت...

یادمه بچه ها یه وقتایی تو مدرسه هوس یه چیزی می کردیم که بوفه مون نداشت... می رفتیم دم در مدرسه منتظر تا یه مامان بخواد بره... تا می دیدیم یه مامان داره می یاد, 6-7 تایی می رفتیم آویزونش می شدیم که واسه مون خرید کنه, بهش پول می دادیم و می رفت برامون می خرید و میاورد...  یه بارم تو گروه تواشیح بودم, سبحانک ربی سبحانک رو می خوندیم... دست همه مون هم یکی یه دونه شمع داده بودن. یادمه مراسم مهمی هم بود... یعنی یه عالمه از اولیا و رئیس آموزش و پروش منطقه و ... هم اومده بودن... حالا ما تا این ب های سبحانک رو تلفظ می کردیم, این شمعه می خواست خاموش بشه, منم که خوش خنده, اینقدر وسط برنامه خندیدم, همه خنده شون گرفته بود, مجبور شدیم دلامون رو بگیریم و دولا دولا از زور خنده, صحنه رو ترک کنیم... خلاصه که گند زدم به برنامه...

خیلی خاطره دارم از اون موقع ها... خیلی خاطره های ارزشمند... این خاطره ها همینطور و در کل دوران تحصیلیم ادامه داشت تا دانشگاه... هر روزش با یه عالمه شور شروع می شد... همیشه دوستای خوبی داشتم. همیشه در کنارشون شاد بودم و الان دلم پر می کشه واسه اون دوران... دلم برای نیوشا و مانی که الان دیگه بین ما نیستن خیلی تنگ شده... دلم واسه سمیرا که الان اینقدر ازم دوره تنگ شده... سمیرا تو چی؟ یادته شبایی که با هم تا صبح بیدار می شستیم, تو از آراز می گفتی و من از شاهین... حالا می دونی چند ساله همدیگه رو ندیدیم؟؟؟ مهسا تو چقدر عوض شدی بعد ازدواجت... ندا تو الان داری چه کار می کنی... خدایا دلم مرد از تنگی... چقدر دوران تحصیل, بادوران کار فرق داره...من جز یکی دو مورد هیچ وقت نتونستم تو محل کارم با کسی دوست بشم.. و الان دلم داره پر می کشه واسه دوستی های بی ریای مدرسه و دانشگاه...

خدایا مرسی که وبلاگ نویسی رو سر راه من قرار دادی...

دوشنبه یه سری از بچه ها رو دیدم. بعضیاشون رو می شناختن و بعضیا رو نه... خیلی خیلی هیجان انگیز بود. مخصوصا" وقتی می می اومد و مجبورش کردیم خودش دونه دونه بچه ها رو بشناسه... ممو دیدی من چه زرنگم زودی شناختمت... خورشید جون خیلی موهات ناز شده بود. هی می خواستم اونجا بهت بگم, حرف تو حرف می شد. لیندا به دلم خیلی نشستی... شاید آرامشت بود که اینهمه منو تحت تاثیر قرار داد... آلما بهت به خاطر رفتار زیبا و شخصیت محکمت واقعا" تبریک می گم. مطمئنم که احسان هر لحظه بهت افتخار می کنه. بانو جون امیدوارم بهترین تصمیم رو واسه زندگیت بگیری...و مریم عزیز که خیلی دور بودی و من به سختی تو کافی شاپ صدات رو می شنیدم, خیلی خوشحال شدم که موقع برگشت رو از دست ندادم و تونستم بیشتر باهات صحبت کنم.امیدوارم هر جا که هستی موفق و شاد باشی..

نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/01ساعت 1:24 بعد از ظهر توسط گیتی| |


Design By : Night Skin