تبليغاتX
می میرم برات مننننننننن


می میرم برات مننننننننن



بابا جون, تو که از تو آسمونا داری ما رو نگاه می کنی, بدون که خیلی جات خالیه...

بابایی دیدن قاب عکس تو روی دیوار بااینکه به قلبم چنگ می زنه, اما وقتی به این فکر می کنم که داری ما رو نگاه می کنی, بهم آرامش می ده. تو بین مایی... یاد و خاطره تو هر لحظه تو قلب و روح تک تکمون مثل چشمه جاریه. بابا داداشیا رو که نگاه می کنم, خوشحال می شم که تو هم می بینیشون و می تونی بهشون افتخار کنی...وقتی با شادی تو خونه مون از این طرف به اون طرف میرم خوشحال می شم که تو هم همین دور و برا داری به خوشبختی ما نگاه می کنی و نگران نیستی... اما... ای کاش بودی .. این حضور نامرئی گرچه خوبه, گرچه مایه آرامشه و مثل یه جور تکیه گاه می مونه, گرچه هر وقت خواستم واسم دعا کنی, تنهام نذاشتی, اما گاهی خیلی کمه... بابا مگه من دختر نیستم؟ چی شد که خدا فکر کرد مثل همه دخترای دیگه خودمو واسه بابام لوس کنم, پدرم موهامو نوازش کنه, بوسم کنه, بغلم کنه و روی پاهاش بشوندم, بهم بگه دخترم, عزیزدلم؟؟؟؟ منصفانه نبود اینقدر زود از داشتن اینهمه نعمت محروم بشم... داشتن تو فقط اندازه 10 سال خیلی خیلی من بود. هنوزم نمی دونم وقتی یه جایی یه پدر و دختری رو می بینم, چی می یاد توی نگاهم, که غم می شینه تو چشای مامان... اما چیزی که هست اینه که ما همگی سعی کردیم بعد از تو قوی باشیم, چون می دونستیم این تو رو خوشحال می کنه... حالا شاد باش بابا... بخند و جشن بگیر عزیز رفته من... خوشحال باش که همسرت, که بچه هات همگی دارن از زندگی لذت می برن... می دونم که جز این نمی خواستی. یادم می یاد که چقدر روی درس من, روی دوستای برادرام حساس بودی... تو می خواستی ما خوب بزرگ شیم... ای کاش تونسته باشیم اونجوری زندگی کنیم که تو با دیدنمون خستگیت در بره...

بابا دیشب کتاب مثنوی تو رو برداشته بودم و ورق می زدم, نمی تونی تصور کنی چی توش پیدا کردم... یه تار موی تو نازنین رو... باورم نمی شود... انگار فرشته های آسمون برام هدیه آورده بودن... هدیه ای از 18 سال پیش ... آخ که چقدر چسبید اون گریه, چقدر چسبید بوسیدن یه جزئی از تو بعد از این همه سال...

بابا امروز روز توئه... تو روز پدرو سالروزای تولدت و عیدا جات از هر وقت دیگه ای خالی تره بین ما... و قلب ما از روزای دیگه گرفته تر... ولی برای شادی تو بغضمون رو می خوریم و می خندیم و واسه وجود اون حضور نامرئی جشن می گیریم و شیرینی می خوریم... می بوسمت بابا... از بچگی تا حالا دل خوشی من تو دست گرفتن عکس تو و حفظ کردن تمام خطوط و زاویه های صورت ماهت و بوسیدن چشمای مهربونت بوده که خیره خیره دخترش رو از توی کاغذ نگاه می کنه...

                                                روزت مبارک نازنینم....

 

  • شاهینم, عشقم... روزت مبارک مرد من... می دونی تو تو زندگی جای خیلیا رو برای من پر کردی عزیزدلم؟ با بودن تو من همه اون چیزی که واسه خوشبختی لازمه رو دارم...خیلی دوستت دارم....خیلی....
  • دزی جون از ته ته دلم, این روز زیبا رو به تو هم تبریک می گم نازم... تولدت مبارک دوست گلم... نمی دونم چرا حس می کنم یه سال خیلی عالی در پیش داری که یه عالمه اتفاقای خوب قراره توش واسه ات پیش بیاد... و مشتاقانه واسه تحقق این رویا دعا می کنم... تو یه دوست خیلی خوب برای منی و بی نهایت خوشحالم که قبل از اینکه دیر بشه پیدات کردم...(شانس آوردما..... یه دو ماه دیرتر اومده بودم دزی خانوم تنبلو رو می شناختم که همه دوستاش رو گذاشته تو خماری... اما من به موقع رسیدم مگه نه؟)

دزی می بوسمتتتتتتتت

نرگس جون من خیلی سعی می کنم وبلاگت بیام اما متاسفانه باز نمی شه برام... ببخش منو ولی باور کن دلم برای نوشته هات یه ذره شده...

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/04/15ساعت 12:39 بعد از ظهر توسط گیتی| |

عشق, عشق, عشق و ديگر هيچ...

سهلااااااااااااممممممممممممم.... خوفففففففف بابا نزنيد... خوچي کار کنم؟ حرف نداشتم خوببببببب... اما حالا که دارم ...يه عالمه...

امتحاناي شاهين تموم شدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد.............

هههههوووووووووووووورررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررراااااااااااااااااااااااااااا

روزا دوباره خوب شدن...نوراني و پر جنب و جوش. بيرون رفتن و ددربازي شروع شده. عين اين قحطي زده ها شده بودم به خدا. خوب دوست دارم...اااااااااااااااااا.....يکشنبه آخرين امتحانش رو داد. اما نامرد بعد از ظهر اومد خوابيد. منم مهلبوني کردم گفتم بذار استراحت کنه...عبضش فردا تلافي مي کنم. فردائيش اول اول رفتيم چشم پزشک. آخه داشتم کور مي شدم دور از جونم.دي:-) تازه بهم گفت چشمام عين عقاب مي بينه و فخط آلژيه. منم ذوخيده شدم چون از عينک بيزارم و مطمئن بودم اگر عينک بده نمي زنم. بعد بايد مي رفتيم يه دکتر ديگه اما يه کم دير رسيديم بسته بود. از اونجا هم رفتيم گيشا. مامانم رو هم برده بوديم. مرداد ماه تولد شاهينه هي مامان به من سيخونک مي زد به شاهين بگو پيرهن بخره, دو دقيقه بعد سيخونک مي زد به شاهين بگو شلوار بخره, مي رسيديم جلوي عطر فروشي نيشگون مي گرفت به شاهين بگو ادوکلن بخره... مثلا مي خواست هديه اش به سليقه خود شاهين باشه. اما نهايتا" من کبود شدم و شاهين هم هيشي نخريد ولي در عوض کلي رفت رو اعتماد به نفسش که چه همسري داره که هي همش بهش مي گه عزيزم اينو بخر, عزيزم اينو لازم نداري... عزيزم يه دونه انتخاب کن عزيزم.

دوشنبه وسط اداره داشتم مي پکيدم ييهويي زد به سرم مرخصي ساعتي بگيرم برم پاساژ رضا. و اين کار رو کردم و کلي به اين عملم افتخار کردم و با دستاني پر از خريد به يه شکل خيلي ضايع برگشتم اداره. خيلي پاساژ خوبيه. من هر وقت مي رم چيزائي رو که مي خوام پيدا مي کنم توش. دو تا کفش خريدم واسه اداره و از اون وضع اسفناک فقدان کفش خودمو نجات دادم... يه دونه سارافون زرد(خردلي؟) واسه بيرون, دو تا پيرهن جينگيلي مستون واسه شاهين. و البته يه قاب عکس واسه عکس نامزدي پسر خاله ام اينا.من يه ميز عکس دارم گوشه خونه ام روش پره از عکس عروس دامادها و بچه هايي که برام عزيزن... اما داره پر مي شه چه کار کنم؟ اگه همينطور دوستا و فاميلامون هي عروسي کنن و هي بچه به دنيا بيارن ما بايد همه وسايل خونه رو جمع کنيم دونه دونه, هي ميز عکس بخريم. شماها هم مديونيد عروس بشيد واسه من عکس نفرستيد... گفته باشم... اون دنيا بايد جواب پس بديد... به خدا آق تون مي کنم... آق مال مامان باباهاست فقط آيا؟

آها چسب پازل هم بالاخره بعد از دويست هزار سال خريديم و پازلمون رو توي يه قاب چوبي که قرمز رنگ زدنش قاب کرديم و زديم تو اتاق خواب... خيلي ناناز شد. اما فکر کنم داريم بدبخت مي شيم. آخه مغازهه يه پازل داشت 6000 تيکه... ابعاد فکر کنم حدود 150 در 170-180 بود... عکس تاجگذاري ناپلئون بناپارت... خل شده بوديم... هي من شاهينو مي کشيدم خودم ميخکوب مي شدم, اون منو مي کشيد خودش ميخکوب مي شد... خلاصه کلي جهاد نفس کرديم تا نخريديمش اما هيچ تضميني نيست اين جهاد تا آخر هفته طول بکشه...

5 شنبه بچه نوشين به دنيا مي ياد به اميد خدا... اي جان... کوشولو آخرين وول هات رو تو جاي گرم و نرمت بخور که از فردا بايد با خيلي چيزا دست و پنجه نرم کني... با نور, با گرما, با اگه يه وقتي ماماني حواسش نباشه گشنگي, با دور از جون نازنينت مريضي و و و و همينطور با شيطناتا و سر و صداهاي داداشي ... از خدا مي خوام زيباترين روزها و روشن ترين  آينده در انتظارت باشه نازم. تو پدر و مادري داري که خيلي دوستت دارن... مي دونستي؟ تو مادري داري که خيلي به خانواده اش اهميت مي ده و يه پدر خيلي متعهد و مهربون. نازممممم بوسسسسسسسس بندانگشتي من.

ديشب رفتيم پارک با داداشم اينا. بهتون گفته بودم که اونا يه دوقلو دارن؟ يه دختر و يه پسر. يعني حاضرم قسم بخورم موجوداتي از اين دو تا بامزه تر توي اين دنيا وجود نداره(البته از نظر من ). رفته سوار سرسره بشه, يه دختره پشتش هي مي گفت زود باش آقا پسر... يهو عصباني شده, برگشته با دختره دعوا... شي(چي) مي گيييي؟؟؟؟ هي مي گي لود(زود) باش, لود باش... خوب هول مي شم بعد تا اون بالا برسه, هي قاطي کرده بود غر مي زد: هي مي گه لود باش, لود باش...

واي اينم با مزه است. اون روزي ما داشتيم شام مي خورديم اومدن گير دادن بياين قايم موشک. مي گم صبر کنيد غذا بخوريم بعد. مي گن باشه ما مي ريم قايم مي شيم شما شام خورديد بياين ما رو پيدا کنيد. بعد رفتن زير ميزناهارخوري قايم شدن. حالا دختره عقلش رسيده دراز کشيده, پسره عين اين خنگوليا نشسته تا کمر خم شده روي پاش... حالا مي خوان صبر هم کنن تا ما شام بخوريم. يه کم بعد حوصله شون سر رفته دختره داد مي زنه بياين ما رو پيدا کنيد ديگه... ما زير اين ميزه هستيم که روش غذا مي خورن.خنگگگگگگگگ... بعد مي ريم پيداشون ميکنيم, گريه مي کنه مي گه چرا ما رو پيدا کرديد؟ بايد اول بريد خونه رو همه جاشو بگرديد, بعد ما رو پيدا کنين...

يه تصميمائي واسه تابستون دارم. برنامه ورزش شبانه رو دوباره از سر مي گيريم. يه کلاس هم مي خوام برم. سه مورد تو ذهنمه: نقاشي, گريم و خياطي... به نظر شما کدوم بهتره؟ خيلي افتادم رو ريل يکنواختي. تصميمم رو کبري کردم که از اين حالت خارج شم.اين کلاسها مي تونه کمکم کنه. کنارش کتاب و فيلم که از قافله اش دور افتادم اساسي.. خيلي ذوق زده مي شم اگر کتاب خوبي خونديد يا فيلم قشنگي ديديد تازگي ها, اونو بهم معرفي کنيد. اين نهايت لطفتونه. در مورد کلاسايي که بالا گفتم, اگر آموزشگاه خوبي سراغ داريد مي شه لطفا" راهنمائيم کنيد؟

عنوان پستم رو ديديد؟ عشق... عشق ... عشق و ديگر هيچ... چه خوبه هميشه اين جمله يادمون بمونه.. اون وقتا که سر يه اشتباه کوچولو دلگير مي شيم و ساعتها ناراحتي رو کش مي ديم... اون وقتا که دچار سوء تفاهم مي شيم يا وقتي احساس نااميدي مي کنيم چه خوبه اين جمله يادمون بياد. ياد هجوم بي امان احساس تو روزاي خواستن بيفتيم و با تمام وجود دلمون بخواد زندگي قدر همون روزاي اول با طراوت باشه. و صبح فرداش که چشمات رو باز مي کني لبخند رو لبت بشينه. با عشق به همسرت نگاه کني و وقت خداحافظي ببوسيش.

بچه ها من به يه تجربه جديد رسيدم. من صبح ها خيلي سخت بيدار مي شم از خواب و تقريبا" پدر و مادر و خواهر و برادر و نوه عمه عموي مخترع ساعت و موسس بانک رو مي يارم جلوي چشمم... اما چند روز پيش يه مقاله خوندم در اين مورد و دستوراتش اين يکي دو روز انجام دادم و واقعا" نتيجه خوبي گرفتم. حالا به شما مي گم و چون بيشترتون شاغليد و مي دونم که با اين موضوع مشکل داريد مي گم بهتون اميدوارم اجرا کنيد و نتيجه بگيريد: اولا که صبحها ساعت رو تو چندين مرتيه کوک نکنيد و هي تمديدش نکنيد. اگر واقعا" وقت داريد تا مثلا 6.5 بخوابيد بي جهت از 6 خودتون رو اسير زنگهاي 5 دقيقه يک بار ساعت نکنيد. موقع بلند شدن از رختخواب همه انرژيتون رو جمع کنيد و يه دفعه از رختخواب جدا شيد. سعي کنيد در لحظه جدا شدن از عالم خواب حتما" حتما" هر طور شده لبخند بزنيد. اگر اتاقتون پنجره داره چند لحظه کنارش بايستيد و با لبخند به بيرون نگاه کنيد. اگروقت داريد حتما" صبحانه بخوريد و اگر نرسيديد سرکار اين وعده مهم غذايي رو فراموش نکنيد. اگر مي تونيد يه مسيري رو پياده بريد و توي راه  و حتي تو تاکسي بيشتر به درختها, به آسمون و به زن و مردهايي که دست هم رو گرفتن و همينطور بچه ها و کلا هر چيزي که امکان داره يه انرژي مثبت بهتون بده نگاه کنيد. سعي کنيد به خاطره هاي خوب و اگر شب خوبي رو گذرونديد, به شب گذشته فکر کنيد. ديگه چيزي يادم نمي ياد اما واقعا" موثر بوده براي من و خوشحالم بابت انجامشون.

بچه ها من همه تون رو مي خونم. اگر گاهي نمي تونم کامنت بذارم بدونيد که واقعا" نمي شه و نت بهم اين امکان رو نمي ده... بدونيد که قلبم براتون مي تپه و بهترين آرزوها رو واسه تون دارم. گرچه من سرتقم و با تمام قوا با اين سرعت احمقانه دايل آپ مي جنگم و سعي مي کنم از خودم يه ردي در حد مقدور واسه تون بذارم. دوستتون دارم

بعدا" نوشت" تا خط بالايي رو چند روز پيش نوشته بودم اما نرسيدم آپلودش کنم. امروز هم گفتم يه چند خطي اضافه کنم و گزارش اين چند روز رو بهتون بدم که شرمنده از دنيا نرم.

5 شنيه از خواب که پاشديم بدو رفتيم بازار گل . يه عالمه گل خريديم ... شايد نزديک 100 شاخه... بعد هم با کلي منت بالاخره گل فروشي دم خونه رو راضي کرديم که برام بپيچدشون. 2 تا دسته گل يکي واسه نوشين, يکي هم واسه يکي از دوستامون براي خونه جديدشون. حالا من که نمي خوام تهمت بزنم اما نمي دونم چطولي شد که ما گل صورتي هم يه عالمه خريده بوديم اما تو هيچکدوم از دسته ها رنگ صورتي ديده نمي شد... عجيبا" غريبا...به هر حال گرچه اون چيزي که مي خواستم نشد اما به نسبت هزينه اي که کرديم دو تا دسته گل توپ هديه داديم. ظهر رفتيم و نوشين رو ديديم.. درد داشت طفلي... ني ني نگو يه دسته گل... انقده بامزه لب و دهنشو کج و کوله مي کرد... موششش

از اونجا هم رفتيم خونه اون دوستامون که اسباب کشي داشتن و کمک بازي کرديم. آشپزخونه اش کامل و خوابش تا نصفه تموم شد. اما خسته شديم آيييييييييي هاااااااااااااااا....

جمعه هم صبح بلند شدم و بدو بدو ناهار درست کردم و رفتيم خونه مامان شاهين. وقتي ما رسيديم 5 دقيقه بود که نوشين اونا اومده بودن... تا شب اونجا هم يه جورائي به مهمون داري گذشت. و خسته و کوفته رسيديم خونه ديديم اي دل غافل اگر الان بخوابيم که دي وي دي هاي لاست دلشون مي شکنه گليه مي کنن... در نتيجه به هر ضرب و زوري بود دو تا اپيزودش رو ديديم و د لالا...

همه خوبيش به اينه که دو شنبه تعطيله و عوضش در مي ياد. مگه نه؟

احتمال داره آخر هفته بعد بريم نمک آبرود.داداشم اينا و دوقلو ها رفتن هي زنگ مي زنن مي گن شما ها بياين... ما هم که اصلا دوست نداريمممممممم...مي دونييييييييييييددددددددد؟؟؟؟؟؟؟؟ خلاصه که چه شود...

 

 

نوشته شده در شنبه 1388/04/13ساعت 5:20 بعد از ظهر توسط گیتی| |

هلیای عزیزم... خیلی متاسفم بابت پدربزرگت... از خدا یه دل آروم واسه شماها و آرامش ابدی برای اون نازنین می خوام... خدا روحشون رو قرین رحمت کنه.
نوشته شده در شنبه 1388/04/06ساعت 5:7 بعد از ظهر توسط گیتی| |


Design By : Night Skin