می میرم برات مننننننننن
همیشه عاشق تصور کردن بودن... عاشق پناه بردن به دنیای تخیل... عاشق اینکه یه چیزی رو حدس بزنم... ندیده حس کنم یه چیزی رو دیدم... از هر چیزی تصوری توی ذهنم داشته باشم... اینا همیشه برام حکم یه بازی ذهنی رو داشته... یه بازی که بهم یه حس آرامش همراه با شیطنت می ده... مثلا خیلی دوست دارم وقتی صدای یه نفرو می شنوم در مورد قیافه اش فکر کنم... یا وقتی دارم چهره یه نفرو می بینم, تصور کنم صداش چطوریه, چطور آدمیه, چه جور شخصیتی داره حالا از شماها می خوام بگید تصورتون در مورد من چیه؟ 27 سال گذشت... 27 سال از روزی که با یه صدای ونگ ونگ ناهنجار پام رو گذاشتم تو این دنیا و یه عالمه درد کشیدم وقتی بند نافم رو تو اون حال خراب بریدن و انداختن تو سطل زباله (چطوری دلشون اومد ظالمهاااا) ... 27 سال از عمر من گذشت و من وقتی به این عدد نگاه می کنم یه جوریم می شه, یه حسی شبیه تعجب, شبیه اینکه وای چه زود داره می گذره, شبیه اینکه بهتره از این به بعد تند تند تر زندگی کنم... شبیه اینکه خدای مهربون شکرت... میاد سراغم... یادمه وقتی دبستانی بودم نهایت آروزم این بود که 18 ساله بشم هر سال روز تولدم برام یه روز عجیبه... یه روزی که یه عالمه فکرای جور و واجور می یاد تو ذهنم.... روزی که انگار نوار زندگیم با دور تند از جلوی چشمام می گذره, روزی که دلم می خواد برم دستای مامانم رو ببوسم بابت اون همه دردی که واسه به دنیا آوردن من و اون همه سختی که برای بزرگ کردن و تربیتم کشید... روزی که دلم واسه بابام خیلی خیلی تنگ می شه... روزی که همیشه یه عالمه شمع و بادکنک از دوران خوش کودکی می یاد جلوی چشمم و رقص کنان می گذره و می ره... و من حس می کنم بار یه سال دیگه از زندگی رو امروز می تونم بذارم زمین و تو روزی که مال منه می تونم یه عالمه استراحت کنم ... بخندم و خوشحال باشم بابت داشتن آدمائی که دوستم دارن و هر کدوم به یه نحوی امروزو بهم تبریک می گن دیروز... امروز... فردا... مهمترین واژه های زندگی آدما هستن که هر کسی یه جوری می چیندشون و باهاشون بازی می کنه... یکی امروزشو با فکر دیروز خراب می کنه و فردا حسرت امروزو می خوره... یکی با فکر فردا امروزش رو خراب می کنه... یکی اینقدر به امروزش می چسبه که گند می خوره به فرداش وقتی که من عاشق می شم... دنیا برام رنگ دیگه است... تا سی سالگی فرصت زیادی نمونده... کلی کار انجام نداده تو دهه سوم زندگیم دارم... خدایا چقدر از زندگی لذت می برم... ببخش منو اگر گاهی ناشکری کردم... ببخش منو اگر گاهی یادم رفت اگر نتونستم خودم رو جای دیگری بذارم و قضاوت نادرستی کردم... ببخش اگر خیلی چیزها مونده که باید یاد بگیرم... ببخش اگر خیلی کوچکم.... یادتونه گفته بودم بیشتر فامیلای ما زنجان زندگی می کنن؟ بعضیاشون هم قزوین و شیراز و مشهد... این میون بعضیاشون کارشون آزاده و دائم در رفت و آمدن و میان تهران واسه خرید برای مغازه هاشون و میرن... یه سریشون دم دمای عروسیشونه و واسه خرید عروسی میان گاهی... یه سری هم دور از جون واسه دکتر و آزمایش و اینا... واسه همین تقریبا می شه گفت هفته ای نیست که ما مهمونی از شهرستان نداشته باشیم یکی دو روزش رو... این میون رفت و آمدهای خود تهران با مامان بابای شاهین و برادرهای من و دوستامون رو هم اضافه کنید... شاید هفته ای یکی دو روزش می مونه... خوب هم من هم شاهین خیلی مهمون دوست داریم و همیشه فکر می کنیم این یه لطف خیلی بزرگ خدا بهمون بوده که در خونه مون همیشه باز بوده به روی همه ... من خیلی از خانومای شاغل رو دیدم که زیاد استقبال نمی کنن از این مدل مهمونی ها و مهمون بازیا حالا همه اینا رو گفتم, اصلا نمی خواستم اینا رو بگم که... می خواستم بگم همین زیاد مهمون داشتنای ما متاسفانه خیلی وقتا خیلی ها رو هم رنجونده ... مثلا یکی از دوستام از چند وقت پیش گفته بود جمعه بیاین بریم پینت بال... منم گفته بودم باشه اگه برنامه ای پیش نیاد میایم حتما"... از شانس نمی گم چی چی من صاف 5 شنبه واسه مون مهمون اومد از شیراز... مهمونهایی که یه خورده باهاشون رودربایستی هم داشتیم... خوب نشد بریم... گمونم ناراحت شد... یا پریروز یکی از دوستام زنگ زد گفت امشب بریم لواسون چایی و قلیون... ما هم هنوز مهمونامون بودن نشد... امروزم همون دوستم زنگ زد گفت آخر هفته می یاین بریم شمال؟ ما هم که برنامه کاشانمون هنوز با بچه ها رو هواست و از اونجائیکه از قبل به اونا قول داده بودیم, نشد به اینم قول بدم... فکر کنم بهش برخورد.... فکر می کنه دارم می پیچونمش تو اداره کارام متعادل تر شده اینجا که میام و عروسا رو می بینم خیلی کیف زده می شم... به شاهین می گم چی می شد آدم سالی یه بار عروسی می کرد راستی داشتید بی گیتی می شدیداااا... خبر دارین؟ دیروز داشتم می رفتم خونهَ سوار تاکسی شدم...تاکسیه هم از این کله داغونا پی نوشت: مموش خانوم تحویل بگیر... فردا حسابت با کرام الکاتبینه ببینم خبری نیستااااااااااا بالاخره چیدن پازل ما هم تموم شد گاهی که مشغول چیدن بودیم, وقتی داشتیم دنبال تیکه گمشده می گشتیم که بشینه تو جای خودش و چفت و جور بشه, احساس می کردم چقدر زندگی ما آدمها هم شبیه پازله... عین پازل که هی باید زوم کنی, از روزی که به دنیا می یای و دنبال سینه مادرت می گردی تا ازش شیر بخوری, از روزی که پدر و مادرت رو می شناسی و تو بغل اونا آروم می گیری, از روزی که می ری تو محیط های اجتماعی و با بعضیا دوست می شی و با بعضیا نه, وقتی که به فروشگاه می ری و می خوای یه کتاب یا یه لباس انتخاب کنی, وقتی انتخاب رشته میکنی, وقتی عاشق می شی و وقتی ازدواج می کنی می دونید چیزی که تو چیدن یه پازل خیلی مهمه اینه که هر از گاهی بلند شی, چند عقب بری عقب و از دور بهش نگاه کنی عسلی عزیزم تو کامنت پست قبلیم پرسیده بود راز خوشبختی چیه؟ من گاهی فکرمی کنم راز خوشبختی جزئیاته... اینکه از ساده ترین چیزها لذت ببری و بی تفاوت از کنارشون نگذری... اینکه بدونی تو هر چیزی تو عالم یه نشونه واسه احساس خوشبختیه و تو باید دنبال اون نشونه بگردی...فاصله بین خشم و لبخند فقط یه لحظه است و اراده ما حرف اول و آخر رو می زنه... کافیه اراده کنیم که خوشبخت باشیم و خوشبخت زندگی کنیم...حتی باید گاهی به خودمون فشار بیاریم که احساس خوشبختی کنیم... اون موقع که تو اوج عصبانیت باید طرفت رو ببخشی ... می دونید بچه ها تو همین دنیای مجازی هم خیلی از وبلاگا هستن که می یان و از ناراحتی هاشون می گن, ازدوست پسر تا شوهر و مادر شوهر و خواهر شوهر و یا حتی مادر و پدر خودشون... خوب تا اینجا خیلی هم طبیعیه... منم وبلاگ نزدم که همیشه بیام و از خوشی هام بگم... خیلی وقتا هست که آدم نیاز داره خودشو خالی کنه, درددل کنه و حس کنه که درک می شه... ولی واقعا درک کردن یعنی دل به دل دادن و همگی یکپارچه تائید کردن حرفای اون طرف؟ اصلا واقعا اون بنده خدائی که اومده درد و دل کنه, به این نیاز داره؟ فکر نمی کنید اگر خودش هم متوجه نباشه ولی یه چیزی تو ناخداآگاهش نیاز داره که یه مسیر خوشبینانه تری بهش نشون داده بشه؟ دیگه از کارای مهمی که تو این هفته انجام دادیم این بود که تصمیم گرفتیم هر روز یه برنامه ورزش دو نفره تو برنامه هامون بذاریم امممم... گیگه چیزی به مخزم نمی رسه واسه تون بگم... خوب مگه چیه خرفت شدم... ایدز که نگرفتم... خوب می شم.... بنابراین همه تونو یه عالمه بوس بوسی می کنم تا دفعه بهد که زودی بیام... یکی بود یکی نبود... زیر گنبد کبود .... بچه ها یه گوشه این گنبد کبود یه گیتی بود... اون یکی گوشه همین گنبد کبود یه شاهین بود... و عشق پیدا شد... من دانشجوی سال سوم بودم ...سرخوش از روزای قشنگ دانشجوئی... گردش رفتنا... مهمونیا... کوه نوردیای جمعه صبحا چای و بیسکوئیت بعد از کلاس تو بوفه روبروی دانشکده... تازه تازه یخ هامون باز شده بود و غرق در لذت روزهای بی خیالی و بی مسئولیتی بودیم. اینکه صبح بلند شیم و کلی تو تاکسی فکر کنیم که امروز چطوری از در وارد بشیم و اون خانومه رو بپیچونیم که به اون یه ذره رژ لب و ریملمون گیر نده و تا عصر یا سر کلاس باشیم یا تو کتابخونه و سایت یا بوفه و محوطه... من دانشگاه شهید بهشتی می رفتم... اگه توش رفته باشید می دونید که خیلی سر سبزه و واقعا زیباست... عصر که می شد و باد می وزید کلی کیف می کردیم از اینکه دسته جمعی بریم زیر درختا بشینیم و چائی بخوریم و غش غش بخندیم... یادداشتهای سرکلاس و خنده های زیرزیرکی... یادش به خیر... واسه سرچ که می رفتم رو نت... هر از گاهی یه گریزی به یاهو هم می زدم... نمی دونم اون روز چه کار خوبی کرده بودم که به پاداشش با یه آدمی آشنا شدم, صمیمی و ساده... خوب طبیعتا هیچ چیز برام جدی نبود و در حد سرگرمی... قاطی همون سرخوشی های اون دوران, همین طور شوخی شوخی همدیگه رو دیدیم... مانتوو شلوار و کفش و کیف قهوه ای و روسری نخی سفید... شلوار جین آبی و پیرهن چهارخونه سورمه ای و آبی... با یه کیف تو دستت... از سرکار پیچونده بودی و اومده بودی... و چقدر رفتارت دلنشین و ساده و دوست داشتنی بود... شب که تو رختخواب بودم به این فکر می کردم چی باعث شد که تو این ملاقات هر دو طوری باشیم که انگار سالهاست همدیگه رو می شناسیم و از خودم می پرسیدم که واقعا دلم چی می خواد؟...دلم می خواد یه بار دیگه ببینمت؟ دوست دارم بازم باهات حرف بزنم... راستش ترسیده بودم... همه چیز تقریبا غیر منتظره پیش می رفت... قرار نبود یه دوستی اینترنتی برسه به بیرون رفتن... قرار نبود اولین بار اون همه صمیمی باشه و اون همه درددل و حرفهایی که گفتنش ضرورتی نداشت توش باشه, قرار نبود تو برای من فرقی با آدمای دیگه داشته باشی و همه چیز عجیب پیش می رفت... خوابم برد... و فردا و فرداها اومدن و من و تو روز به روز تو زندگی هم پر رنگ تر شدیم... یادمه نزدیکای ماه رمضون بود... هر روز می اومدی دانشگاه دنبالم و یه دوری می زدیم و افطار می خوردیم و می رسوندی منو خونه... نمی دونم گاهی به خودم می گم اون لحظه های دم اذان شاید بودن که اون همه دلای ما رو به هم نزدیک کردن... درست نمی دونم... هیچ وقت نفهمیدم از کجا, دقیقا" از کی عاشق هم شدیم... حتی تو اون روزا هم درست نمی دونستم عاشق شدم... فقط می دونستم کنارت بهم خیلی خوش می گذره... یه جور حس شبیه همون چائی خوردنای عصر تو سبزه های دانشگاه تصورش می کردم... تا اون شب که تاریک بود و خلوت... اون شب که بعد افطار گفتی که می خوای باهام صحبت کنی... جدی شدن قیافه ات منو ترسوند... نه... نمی خواستم جدی باشی ... می خواستم عین همیشه شوخی کنی... دوست نداشتم اون قدر عجیب دستمو بگیری, دوست داشتم مسخره بازی در بیارم و تو نوک دماغمو بکشی... دوست نداشتم تو ماشین بشینیم و تو خیره جلوتو نگاه کنی, دلم می خواست پیاده روی کنیم و من سرخوش از رو چاله چوله ها بپرم و تو دستو بکشی و بگی مگه مرض داری راه صاف و گذاشتی از اون ور می ری... و من بازم با کیف و خنده به راه مسخره خودم ادامه بدم... اما تو جدی بودی.. . تو روبروت رو و هر از گاهی دست چپ منو که تو دستت بود نگاه می کردی و می خواستی حرف بزنی و من می تونستم حدس بزنم اون حرف چی می تونه باشه و خداخدا می کردم یه اتفاقی بیفته تا نگی .... اون شب تو از من خواستگاری کردی اما من خیلی کوچولو بودم واسه پیشنهادی که این همه جدی بود... من خیلی دور بودم از مفهوم ازدواج ... و سکوت... یه سکوت طولانی تلخ که به من می گفت بهتره همه چیز همون جا تموم بشه... کلمه هایی که از دهنم در می یاد و تو کنترل من نبود.... اینکه قرار نبود رابطه ما اینقدر جدی باشه... و از این مزخرفات ... دوهفته ای بی خبر موندم ازت... و هر لحظه بیشتر و بیشتر به یه واقعیت پی بردم... واقعیتی که ناباورانه, سعی می کردم تکذیبش کنم... و هر لحظه بیشتر جلوم قدرت نمائی می کرد... انگار عاشق شده بودم... از کی ... از کدوم لحظه... باکدوم آهنگ... به خاطر کدوم حرفت یادم نمی اومد... اما با هر رفتارم بیشتر باهاش روبرو می شدم... وقتی دستامو رو دکمه قطع تلفن می دیدم و یادم و می اومد شماره ات رو گرفته بودم و از نصفه رها کردم, باورم می شد که خیلی دلم برات تنگ شده, وقتی از دانشگاه می اومدم خونه و همه راهها منو یاد کلمه ها و آهنگ ها و خنده های با تو بودن می انداخت, وقتی تو آینه تاکسی چشمم به خودم و صورت رنگ پریده ام می افتاد می فهمیدم جای یکی بدجوری تو لحظه هام خالی شده انگار... وقتی هی خدا خدا می کردم از در دانشگاه که می یام بیرون تو رو جلوی در ببینم می فهمیدم نه انگار یه اتفاقائی افتاده و ... همه چیز منو یاد تو می انداخت... بهت زنگ زدم... بعد یه عالمه کلنجار... فکر می کردم خوشحال می شی... اما تو سرد و دمغ بودی... و من حرف زدم... طول کشید تا باورت بشه واقعا دوستت دارم... بعدها بهم گفتی تو حتی یه لحظه هم فکر نکردی به پیشنهاد من و بلافاصله جواب دادی و این خیلی برات سنگین بوده... وقتی برگشتم فکر کردی باز هم کودک درونمه که برگشته و این تو رو می ترسوند.. بدقلقی کردی تا باورت شه ... اما من تازه فهمیده بودم چقدر برام ارزشمندی ... چه تاثیر بزرگی تو زندگیم گذاشته بودی و تلاش کردم... اونقدر که باورت شد ... و چه زیبا شدی و باقی موندی بعد اون... دیگه همه چیز واقعی شده بود... هیچ حس مبهمی وجود نداشت... دیگه می شد راحت گفت دوستت دارم و هزار بار تو دل و زبون بالا و پائین نکرد هر کلمه رو... دیگه می شد دستای همدیگه رو بگیریم و تو دل خودمون نپرسیم این چه معنی می تونه داشته باشه... دیگه حتی می شد با هم از رنگ خونه آینده مون هم حرف زد... همه چیز ممکن شده بود... تو دلای ما عروسی برپا بود... دو سالی گذشت که تصمیم گرفتیم قضیه رو علنی کنیم... خانواده تو منو می شناختن, دوستم داشتن و مهربون بودن باهام... هر از گاهی دعوتم می کردن و من غرق در زندگی باصفای شما بودم... اما قسمت سخت ماجرا انگار شروع شده بود... وقتی به مامان گفتم و اولین سوال مامان تحصیلاتت بود... وقتی با مخالفت سختشون روبرو شدم... اون موقع که انگار هیچ کس گریه هامو نمی دید... تو رفتی با برادرم صحبت کردی و ازت خواست که یه هفته باهام تماس نداشته باشی, تا من فکر کنم و جواب نهاییمون رو بعد از یه هفته بهت بدیم و توی نامرد قبول کرده بودی جریان یه هفته رو, بدون اینکه یادت باشه یه روز نداشتن تو واسه من یعنی جهنم... تو هم که وفادار به قوللللللللللللل(یه روزی انتقام اون قول مسخره ای که دادی رو ازت می گیرم مسخره)....اون یه هفته خیلی تاریک بود هنوزم که هنوزه وقتی بهش فکر می کنم همون پرده اشک برام تداعی می شه که دائم جلوی چشمام بود... یاد اون حسم می افتم که چه دردمندانه سعی می کردم به کسائی که نمی شناسنت بفهمونم باید با تو نشست و برخواست کرد تا متوجه شد خیلی چیزای مهمتری تو وجودته که نداشته هاتو می پوشونه... روز آخر رسید ... روزی که قرار بود زنگ بزنی و از برادرم جواب رو بگیری... من هنوز می گفتم آره و دیگران نه و دیگران تعدادشون از من بیشتر بود... سینه ام طاقت حجم غصه هام رو نداشت... همه چیز سیاه بود و تاریک... باورم نمی شد... رفتم خونه دوستم ... نتونستم زنگ نزنم بهت... صدای آهنگ می اومد: آمونیو... و بعد صدای گریه دو نفریمون... صدای قربون صدقه ها... بوسه ها و باز گریه ها و گریه ها... دلداری دادن های با هق هق ... وحشتناک بود... . . . قول دادیم... و چه خوش قول بودی مرد من... آسمونی من... تو چطور تونستی اون همه با اراده باشی دورت بگردم؟ دیوونه... عاشق... دیگه تلاشمون شروع شد.. ریاضی با من بود... هر روز بعد دانشگاه, هر وقت و هرجا که فرصتی می شد باهم کار می کردیم و یواش یواش راه می افتادی, گر چه خیلی کند... چقدر اون همه تلاشت برام مقدس یود... و می دونی کی بیشتر متوجه شدم؟ اون موقع که بعد از یکسال, فقط بعد از یکسال داشتم رو پایان نامه ام کار می کردم و چقدر سخت بود بعد از مدتی درس خوندن برام... می دونی شاهین هیچ وقت خدا, هر کاری هم که بکنم قدر اون یه کارت نمی شه که یا علی گفتی و تا آخرش موندی نازنینم.... . . . خیلی گذشت تا مامان اینا فهمیدن من دیگه دلم رو باختم و کس دیگه ای رو نمیتونم توش جا بدم... اون روز که اجازه دادن بهت بگم بیاین خواستگاری, صدای داد و جیغ های شادی تو از پشت تلفن و قه قه زدنات, تا آخر عمرم زیباترین موسیقی توی گوشمه... همه از عجله ما به خنده در می اومدن... دوست داشتیم مراسمها رو دو تا یکی کنیم و برادرم می خندید و بهم می گفت زشته دختر اینقدر عجله داشته باشه... و یه روزی, یه روزی تو آبان ماه 1385 من غرق تور و تو یه لباس سفید, شدم عروس تو .... عروس خونه تو... تو اون روز قشنگ همه دوستا و کسائی که ما رو می شناختن از ته دل شادی کردن, همه اونائی که خبر از دل ما داشتن... نمی دونم تصور من بود یا واقعیت ولی حس می کردم اون روز, تو عروسیه ما همه یه طور دیگه ای خوشحالن... خیلیا تو اون مدت دل به دل ما داده بودن وبا غم ما غمگین و با شادیمون شاد شده بودن و اون شب واسه همه شب قشنگی بود, شبی که برای ثانیه ای لبخند از رو لبامون دور نشد و تا صبح رو ابرا پرواز کردیم... و این روزها وقتی می شنوم از مامان که می گه اگه می دونستم شاهین اینجوریه, اون قدر سخت نمی گرفتم, یه لرزه لذت بخش از فرق سرم تا نوک پام رو قلقلک می ده و حس می کنم چقدر فرشته ای, حس می کنم دلم می خواد دستای مامانو ببوسم و بگم می دونم عاقبت بخیری منو می خواستی و دوست دارم تا آخر عمرم تو بغلم نوازشت کنم بابت اون همه سختی که به خاطر من تحمل کردی... تو هر زندگی دلخوری هست, قهر و ناراحتی هست حتی گریه هم هست, اما خوشحالم که تو زندگی ما گرچه همه اینها هم بوده, اما احساس خوشبختی هرگز پاشو از تو خونه کوچیکمون بیرون نگذاشته....چیزی که خیلی مهمه, مهمتر از هر کدورت کوچیکی, اینه... دوستای گلم خیلیاتون خواسته بودید داستان آشنائیمون رو بنویسم... رو چشمم گذاشتم امرتون رو ... منو ببخشید اگر دیر و کمی طولانی شد. عکس به آخر پست اضافه شد سلام خوشملکا.... آخ که چقدر دلم نوشتیدن می خواست اما بگم از هفته پیش که تولد نسرین بود و در تدارک اون بودیم... روزای بامزه ای بود.خرید غذااز بیرون سفارش داده بود... مرغ سوخاری و ساندویچ هایدا این یکی دو روزه هم مهمون داشتیم... مریم اینا یادتونه؟ اونا اومده بودن خونه مون. دیروز مامانم عصرونه دوستاشو دعوت کرده بود... اینا عید دیدنیاشون دسته جمعی و عصرهاست... دلمه کلم مامانم درست کردّ منم از این ساندویچا تو ساندویچ میکر درست کردمَ دوباره با ژله و کرم کارامل. عشق می کردم می دیدم مامانم خوشحاله... کسی نیست بدونه چرا مامان من اینقدر شبیه فرشته هاست؟ این هفته که گذشت یکی از مشکلات مالیمون حل شد... وای بچه ها باورم نمی شه.... ما فقط تا آخر امسال قسط داریم ۵ شنبه احتمالا مرخصی بگیرم... دلمون مسافرت خواسته باز ۱۵ ام عروسی دعوتیم... کجا؟... نپرسید... ای مادر دست رو دلم نذارید... نه اشتباه نکنید عروسی دوم شاهین نیست پی نوشت خیلی خیلی مهم: دزی عزیزم خیلی خیلی خیلی نگران و به فکرتم... نمی دونم این روزا کجائی و در چه حال که نه به وبت سر می زنیَ نه کامنتها رو تائید می کنیَ نه جواب تلت رو می دی... اما بدون که به شدت دلواپستم و خیلی امیدوارم این بار دیگه جوابم رو بدی عشخ نوشت: شاهین تو یه هدیه از طرف خدا برای منی دیروز یکی از دوستای مامانم داشت به بقیه می گفت که مادرشوهر و خواهر شوهر گیتی خیلی خانوم و با شخصیتن.حالا من شوهرشو ندیدم نمی دونم اون چه جوریه... خاله ام فوری گفت " آقااااا... یه پارچه آقا... تو فامیل تکه....مامانم هم گفت خدا به دل من رحم کرده که یه همچین دامادی نصیبم کرده.... الهی گیتی قربونت بره محبوب جون من... http://i39.tinypic.com/rhjz7p_th.jpg کیک http://i42.tinypic.com/2w1z5lt_th.jpg دسرهای گیتی پز تولد نسرین http://i39.tinypic.com/wgoswp_th.jpg نوشابه های تولد نسرین http://i44.tinypic.com/2rhpuft_th.jpg میزشام تولد نسرین http://i39.tinypic.com/oa3zpy_th.jpg پازلی که تازه خریدیم http://i40.tinypic.com/33k9pib_th.jpg نتیجه یه عالمه تلاش ما
.. خیلی وقتا هم اشتباه می کنما... اما کیف می ده... ![]()
فکر می کنید چه شکلی هستم؟ قد و قواره ام چطولیه؟ صدام چجوریه؟ موهام چه قدیه؟ پوستم چه رنگیه؟ ابروهام چه فرمیه؟ اگر استقبال خوبی از این پستم بکنید, شاید, می گم شایدااااا تو پست بعد یه عکس بذارم
...به نظرات این پست با عرض شرمندگی جواب نمی دم... چون نمی خوام لو بده.![]()

, احساس می کردم 18 ساله بودن اوج دوران باکلاس بودن یه آدمه . یادمه یه بار از مامانم پرسیدم مامان من کی آدم می شم (منظورم این بود که به سن قانونی می رسم), گفت منظورت چیه؟ گفتم مثلا" اینکه خودم برم بانک... (چه دنیای ساده و ظریفی بود دنیای کودکی), بزرگتر که شدم و رفتم راهنمائی و دبیرستان, ته ته آرزوهام این بود که برم دانشگاه.... وووووووووووووووووااااااووووووووووووو... دانشگاه... خانوم دانشجو... و بعد آروزی شاغل شدن و ازدواج
...و امروز ... تو این لحظه... دنیا یادم داده فقط یه آرزو داشته باشم... آرزوی عاقبت به خیری... دیگه فهمیدم چه بخوام و چه نخوام یکی اون بالا هست که قلم نقاشی تو دستای هنرمندشه و خودش بهتر از هر کسی می دونه مصلحت بنده هاش تو کدوم مسیره... دیگه بعد از این سالها یاد گرفتم اگر چیزی رو خواستم و به دست نیاوررم لازم نیست پاهامو محکم بکوبم به زمین و با زور بخوامش... چون آروم ترین نجواهای آدمها هم یه انعکاس بزرگ دارن تا برسن به گوش اون کسی که باید... پس فقط لازمه چشمامو ببندم و زیر لب بگم... خدای مهربون آرامش رو واسه همیشه مهمون دل من و کسائی که دوستشون دارم نگهدار... از هر راهی که خودت می دونی... از هر راهی که بهتره... 
... از خدا می پرسم این عدد تا چند قراره بزرگ بشه؟
تا 28؟35؟50؟ یا ... و ازش می خوام بزرگتر اون حدیش نکنه که مجبور باشم غمی دور از حد توانم رو تحمل کنم...
, یکی اینقدر قشنگ به دیروزش نگاه می کنه که امروز و فرداش غرق لذت می شه... یکی با درس گرفتن از دیروز طوری امروز رو می سازه که فرداهای قشنگی داشته باشه... و و و ... هر کی یه جور با این سه تا واژه زندگی می کنه و سرنوشتش رو می سازه
... خدایا .. 27 سال از زندگی من گذشت... سالهائی که هم گاهی توش خیلی غصه خوردم هم گاهی خیلی شاد بودم... گاهی تلخ تلخ بودم و گاهی شیرین شیرین... مرسی که کمکم کردی از روند کلیش راضی باشم.. . مرسی که حس زنده بودن, حس خوب زندگی کردن رو بهم هدیه دادی... مرسی که خودت می دونی کجاها واقعا به کمکت احتیاج دارم... مرسی که تنها نیستم... مرسی که توی قلب من, لابلای تمام رگها و مویرگهاش, اونجائیش که دقیقا نمی دونم کجاست, حس عاشقی رو گذاشتی
... از وقتی عاشقم همه چیز زیباتره...![]()


... ولی من فکر می کنم مگه ما چند بار تو این دنیا می خوایم زندگی کنیم... جوونیم... باید بریم بیایم
... تفریح کنیم
... معاشرت کنیم... خوش بگذرونیم
... غش غش بخندیم
...بزنیمَ برقصیم
َ طوری که وقتی پیرتر می شیم و به جوونیمون نگاه می کنیم یاد یه عالمه روزای شاد بیفتیم که توش واقعا" جوونی کردیم... می دونید بعضی بچه ها رو دیدید گنده تر از سنشون صحبت می کنن, به دل نمی شینه... آدم می گه بچه باید بچه باشه... بخواد ادای بزرگا رو در بیاره خیلی دلچسب نیست... جوونی هم اقتضاء خودش رو داره... تو دوران جوونی گاهی لازمه آدم بدو بیاد مانتوی اداره اش رو درآره و خسته و کوفته بچپه تو ماشین و صدای آهنگ رو تا ته زیاد کنه
و بره استقبال یه مهمون از راه آهن.... گاهی هم لازمه از سر کار بیای و یه دوش عالی بگیری
, یه آهنگ ملایم بذاری, دراز بکشی و با چشمای بسته فکر کنی به اینکه روزا چه زود دارن می گذرن, فوری پاشی یه ماکارونی بار بذاری و زنگ بزنی دوستاتون هم بیان با هم بخورین... گاهی لازمه تا رسیدی خونه بند و بساط یه پیک نیک کوتاه رو آماده کنی تا شوهرت که از راه اومد تو چشماش نگاه کنی تا یادش بره خسته است و راه بیفتید برید پارک دم خونه تون... غش غش بخندید
و از این وسیله های ورزشی عالی که شهرداری تو پارکا گذاشته استفاده کنید
, بعدش یه بدمینتون دبش هم بزنید به بدن
و برید رو چمنا دراز نشست دو نفره و بعدش چایی و شامممممم
... می دونید به نظر من خیلی مهمه و خیلی فرق داره که آدم وقتی یاد گذشته می افته بگه یادش به خیر یا بگه حیف؟
... ولی نه به خدا
... خوف چه کار کنم... من که یه تن بیشتر ندارم... خوب فقط یه جا می تونم باشم
... خلاصه این مورد که ما واسه بیشتر روزامون یه برنامه ای داریم خیلی وقتا باعث دردسر شده... خو چی کار کنیم خوببببب
... البته هنوز نرمال نیست ها ... اما از مرحله وحشتناک رسیده به ترسناک... واسه همین از این پست به بعد تصمیم گرفتم به کامنتهام هم توی کامنتدونی جواف بدم بصورت دائم, باشد که مقبول بیفتاد...
(با یه نفرهااااا... اوییییییییی)؟ آخه خیلی مزه می ده دنبال کارای عروسی بودن... اصلا دوران نامزدی یه جورائی آدم خیلی با برنامه است... میگیم خستگی داره, اما خدائیش خیلی کیف هم داره... مگه نه عروس خانوما؟ آهای لیلا خانوم گل که خوب هنر لذت بردن از زندگی رو بلدیَ مهربانو خانوم... لیمو جونم... دزی ماه من که خیلی خیلی دوست دارم, عسل بانویی که 24 ام عقدته و امروز تولد عسلیت, نانازی خانومی که داری کیف دنیا رو می بری از دوران نامزدیت (آفریننننننننن) و مموش پل لوی من که واسه مهر دل منو به قیلی بیلی انداختی؟... ایشالا همه تون خوشبخت بشید... هم شماهایی که به هم رسیدید و هم اونائی که آرزوی این روزهای شما رو دارن... 
... فکر کن رو پل داشت با چه سرعتی می رفتَ از روبرو هم یه ماشینه اومدَ خورد به آینه این ماشینه که من سوارش بودم... ییهوئی توی ماشین پر شد از شیشه خوردهَ انقده خفن بود... کلی گانگستری بود
... تازه شم اصلا خوشحال نشید... هیچیم نشد![]()

![]()

. .. عاشقشم... پیشنهاد می کنم یه بار لذت چیدنش رو امتحان کنید... اونائی که متأهلن با همسرشون... خوبی و لذتش می دونید چیه؟ اینکه ساعتها و ساعتها ذهنتون از همه اتفاقات روزمره پاک می شه و وقتی از پاش بلند می شید یه جورائی فکرتون خیلی آرومه... انگار که تو خلأ باشید... از روزی که خریدیمش کل کل داشتیم سر اینکه کی آخرین دونه رو بذاره
... جمعه صبح بود که من زودتر بلند شدم و چیدم ولی آخرین دونه رو گذاشتم واسه شاهین... بیدار که شد کلی بغل بازی کرد باهام و مجبورم کرد دوتائی بذاریم آخریش رو... ![]()
و بچه دار می شی
وووو تا وقتی می میری... تو همه اینا همه چیز عین یه پازل چفت می شن تو هم
... دهان تو روی سینه مادرت, تو توی بغل پدر و مادرت, افکار تو با منش دوستانت, لباس به سایز تنت, کتاب به سایز مغزت, رشته با روحیه ات, معشوقت با روح و روان و قلبت و ازدواج و بچه می شن نقطه عطف پازل تو... اونجا که کلید حل پازل پیدا شده
.... یا نه اینجوری بگم که بعضیا ازدواج می کنن, اما هنوز کلید حل پازله رو پیدا نکردن... هنوز سردرگمن... هی دونه ها رو آزمون و خطا می ذارن و برمی دارن... گیج می زنن بین قطعات گذاشته شده و باقی مونده... کلافه میشن, رنگها رو قاطی می کنن... بعضیا هم یه همفکر پیدا می کنن, رمز رو پیدا می کنن و از اینجا به بعد رو ساده تر می چینن.... می چینن و می چینن تا می رسن به اون دونه آخر... اون دونه آخر چیه؟ آره مردنه... و چه خوبه که بعد از گذاشتن اون دونه آخر تو یه تصویر زیبا, یه تابلوی زیبا جلوی روت باشه
... تابلوئی که سرتو بالا بگیری و با ذوق به همه نشون بدی و بهش افتخار کنی, به سعی و تلاشی که واسه چیدن پازلت کردی, به حس همراهی و همکاری که تو راه به خرج دادی و به حسی که موقع چیدنش داشتی... 
, اونجاست که تازه خیلی رمز ها و رنگ ها رو پیدا می کنی... درست عین زندگی... تا وقتی خودتو اسیر روزمرگی ها و حوادث کردی, توشی و هر لحظه بیشتر درگیر و غرقش می شی و مسیرت رو شاید گم کنی... این میون گاهی لازمه به ذهنت یه فرصتی بدی تا یه هوای تازه بهش بخوره, خودتو بکنی از چیزی که توشی , به خودت استراحت بدی و غرق بشی تو خلسه, حتی گاهی لازمه از قالب خودت بیای بیرون و خودتو نقد کنی... اونجا که بیرحمانه داری از زمین و زمان ایراد می گیری, گاهی لازمه بگردی و ایراد کار خودتو پیدا کنی...


![]()
![]()
من فکر نمی کنم این راه حل دوستانه ای باشه که یه آدم رو بیشتر از اونی که هست رو تفکر منفی و اون حس منفیش باقی نگهداریم... چون این کار ما فقط باعث می شه اون حس منفی موندگارتر بشه تو اون آدم و تقویت بشه... ما می خوایم بگیم درکت می کنیم, اما می یایم شاکی ترش می کنیم
... نمی دونم چی شد اینا رو گفتم؟ شاید یه وبلاگی که امروز خونده بودم و کامنتهایی که واسش گذاشته بودن باعث شد... ببخشید اگر پل لوئم... دوستتون دارممممممممم خیلی زیاددددددددد![]()
... خو آخه داشتیم می ترکیدیم خوب
... بیشتر روزا تو خونه با آهنگ... بعضی شبا هم تو پارک... تازه بهدشم کلی حرکات موزون از خودمون در می کنیم
که بسی مایه شور و شعف و انبساط روانمون می شه
... حالا درسته که یه نموره بدن درد داریم و کفته موفته ایم 
اما با این حال تجربه جالبیه...

... هر روز می اومدم شروع کنمَ از در و دیوار کار می ریخت رو سرم... بابا... آخه اینا تو اداره چرا هرکدوم ما رو به اندازه ۳ یا ۴ نفر می بینن؟
یهوئی دیدن کم آوردم رفتم خفه شون کردم ها...
و آرایشگاه و جابجائی وسیله ها... به من که خیلی خوش گذشت. به خاطر محدودیت جامون خیلی مهمون دعوت نکرده بود...حدود ۲۵ نفر اما ۲۵ نفر برقص ها
... خفه کردیم خودمونو... اینقدر مسخره بازی درآوردیم... شاهین هی چراغا رو تندتند روشن و خاموش می کرد می گفت رقص نوره... فکر کن...
. ژله ها و دسر ها رو هم من از دیروزش درست کردم باسالاد ماکارونی و سالاد فصل. کادو واسش یه کیف خریدم
خودم مرده اش شدم...شاهین گیر داده بود اینقدر دوستش داری واسه خودتم بخرَ اما نمی شد که...
... یعنی همه همه قسطامون اسفند ۸۸ تموم می شه(البته اگه بدیمشون)... خیلی عالیهههههههههههههههههههه
... از من به شما نصیحت دوستان... اصلا فکر نکنید واجبه هر چی وام تو این دنیا هست شما هم باید بگیرید... اصلا به جز واسه چیزای گنده مثلا خونه وام نگیرید... آخه ما یه مدت یه عالمه وام گرفتیم... و خوب خیلی هم مثبت ازشون استفاده نکردیم و الان دادن قسطاش هم سختمونه هم خیلی واسه مون زور داره... منکه قسم خوردم دیگه جز واسه خریدن خونه وام نگیریم....
... یا می ریم کاشان و یا باز شمال... شایدم زنجان... آخه مامانم امروز با خاله ام اینا می رم زنجان... حالا ببینیم چی پیش می یاد...
... بلکه عروسی یکی از فامیلای شاهین ایناست که بابای دختره از این مدلهاییه که اگه تو یه عروسی آهنگ باشهَ اصلا نمی ره... شما هم عین من عمق فاجعه رو درک کردید... منم می خوام با یقه اسکی و دامن ماکسی برم تا همه اش اونجا قند و نبات باشم...
. دزی اینکه بهت بگم هر شب وقتی می رم تو رختخواب و دعا می کنمَ بدون استثنا هر شب تو یکی از افرادی هستی که به یادش می افتمَ چیزی جز حقیقت نگفتم.
... تو مردی هستی که باعث سربلندیمی و خیلی از خدا می خوام که منم بتونم چنین نقشی واسه تو داشته باشم. مرسی بابت همه خوبی هات... مرسی از اینکه تو تولد طوری رفتار کردی که همه دوست داشته باشن و با تحسین نگامون کنن... نسرین می گفت من نمی دونم شما چه کار می کنید که همه دوستتون دارن... هر کی زنگ زد گفت چقدر اینا گولین... مسخره بازی درآوردم گفتم حالا منو بیشتر می گفتن یا شاهینو؟ گفت شاهینو...
| Design By : Night Skin |




