تبليغاتX
می میرم برات مننننننننن


می میرم برات مننننننننن



 

بهناز عزیزم تو پست قبلیش منو به این بازی دعوت کرده بود... ای به چشم و ببخش گلم بابت تاخیر... :

 امممممممممممم....

قانون شماره1- از دیگران توقع رفتاری بهتر از اونچه که باهاشون دارم, نداشته باشم... مثلا اگر برای کسی در ماه یک روز وقت می ذارم, توقع نداشته باشم اون هفته ای یه بار سراغم رو بگیره... کلا اعتقادم اینه که متوقع بودن چیز جالبی نیست. اگر از دیگران توقع نداشته باشی, اونوقت یهو یه کاری واست کنن کلی ذوق می کنی... اما اگر آدم متوقعی باشی همیشه کار به گلایه کردن و دوری می کشه....حالا اگر بر فرض فلان توقع رو هم داشتم, لااقل تو پله اول خودم باید اون مدلی باشم , تا بتونم از طرفم هم انتظار داشته باشم. مثلا اگر توقع دارم دروغ نشنوم, اول نباید خودم دروغ بگم.

 

قانون شماره2- جواب بدی رو نباید با بدی داد. اگر کسی رفتار اشتباهی داشته باشه, دلیلی نداره تو هم دقیقا عین خودش باشی و شروع کنی به اشتباه, چون اون موقع تو هم شدی شبیه همون آدم. کلا عقیده من اینه که تو در هر حال و هر شرایطی سعی کنی رفتار درستی داشته باشی, حتی در عکس العمل به بدی های دیگران, اون موقع خدا, یه وقت دیگه  و یه جای دیگه یه پاداش خوب بهت می ده (لزوما نه از طریق اون فرد). کلا فکر می کنم روشهای دیگه ای جز مقابله به مثل واسه اینکه دیگران رو متوجه اشتباهشون کرد وجود داره و نهایتا اگر متوجه نشدن, این رسالت ما نیست که به هر قیمتی حالیشون کنیم.

قانون شماره3- هر کار خوبی که انجام بدی خدا واست یه پاداش در نظر می گیره. و کلا تمام اتفاقای خوبی که واسه ما میفته در جواب به یکی از کارهای خوبیه که در گذشته انجام دادیم. مثلا ممکنه ما به یه پیک نیک بریم و خیلی هم بهمون خوش بگذره, اما چه خوبه فکر کنیم شاید این روز قشنگ تو روزگارمون نمی اومد اگه ما مثلا یه روزی واسه شاد کردن دل مادرمون که تنها تو خونه مونده بود, اونو هم با خودمون به گردش نبرده بودیم.

قانون شماره4- روابط آدما مثل یه باغ پر درخته که می تونه خیلی زیبا بشه, اگر بهش برسی... هرسش و آبیاریش کنی ... روابط این پتانسیل رو دارن که شکوفا یا پژمرده بشن و این بستگی به خودمون داره که چقدر واسه آدمائی که برامون ارزش دارن انرژی و فکر خرج کنیم. این تو چهارچوب خیلی از رابطه ها می گنجه... رابطه زن و شوهری, مادر و فرزندی, خواهر و برادری, دوستی , معلم وشاگردی, همکاری و ....

قانون شماره5- سعی کنم کلمه محال رو از رو آرزوهام خط بکشم و تلقین منفی نداشته باشم. شاید این محال باشه که فرضا" من تا آخر سال یه خونه بزرگ  داشته باشم و دکترا قبول شده باشم و یه پست خوب تو اداره داشته باشم.... اما من کلمه محال رو از رو همه اش حذف می کنم و بهشون فکر می کنم و تا زمان وقوعش از تصور کردنشون لذت می برم...

قانون شماره 6- تو این دنیا موضوع واسه لذت بردن و زجر کشیدن فراوونه و اونچه که کیفیت زندگی ما رو می سازه اینه که به کدومشون بیشتر بها بدیم و سراغش بریم.

قانون شماره7- گاهی وقتا می شه با یه تلاش و کار کوچیک, یه جای خیلی بزرگ تو دل اطرافیان باز کرد.

قاون شماره ۸ - هیچ وقت ارزش زمان در زندگی رو فراموش نکن..

قانون شماره۹– این قانون یه کمی کلی نیست و مربوط به زندگی مشترکه: تو زندگی زناشوئی همه موارد بالا به توان هزار اهمیت پیدا می کنن. چون در رابطه با آدمین که نزدیک ترین رابطه رو باهاش داری و بیشترین وقتتو رو باهاش می گذرونی , پس همه چیز حساس تره... تو زندگی مشترک به جز موارد بالا من به این نکته ها خیلی اهمیت می دم: هر وقت حس کردم یه خورده افتادم تو ورطه تکرار, به فکر یه فانتزی و یه اتفاق غیرمترقبه باشم... همیشه سعی کنم حرفی واسه گفتن به شوهرم داشته باشم.... دروغ هرگز و هرگز نگم... به خانواده اش اهمیت بدم ... تا می تونم سعی کنم بذارم خودش ترجیح بده در کنارم باشه ... براش مادر نباشم, بلکه زنش باشم... همسر من همونقدر حق داره از زندگی لذت ببره که من...

 

و اما افتخارات من تو زندگی:

1- من به مادرم افتخار می کنم... من مادری دارم که هر وقت به گذشت ها و مهربونی ها و قوی بودنش فکر می کنم, بغض خفه ام می کنه و همیشه آرزو کردم یه روزی بتونم یه کمی شبیهش باشم... بتونم یه قلب بزرگ و بخشنده و بی توقع داشته باشم که تمام لطافت یک زن و اراده و محکم بودن یه مرد رو تو خودش داره...

2- من به همسرم افتخار می کنم ... همسری که خانواده دوسته و معقتده مهمترین بعد زندگی یه آدم, رابطه اش با همسرشه... همسری که بعد از 12-13 سال  تصمیم گرفت ادامه تحصیل بده و چه قشنگ اراده کرد و موفق شد... همسری که باعث شد هیچ وقت از انتخابم پشیمون و سرافکنده نشن و تو یه فامیل بزرگ, خودشو تو دل همه جا کرد...

3- به جائی که الان توشم و موقعیتی که توش قرار دارم و همه آرزوها و امیدی که به آینده دارم افتخار می کنم ... خوشحالم که در عین بلند پروازی, زمان هنوز اهمیتش رو برام از دست نداده و می دونم خیلی آرزوها واسه برآورده شدن نیاز به زمان دارن.

 

بهناز عزیزم ممنون خانومم بابت معرفی کردن این بازی(من نفهمیدم چرا اسم این کار بازیه آیا؟؟؟سوال....) منم با اجازه 5 تا از دوستامو دهبت می کنم : دزی خانوم افتخار می دید؟ هستی گلم, مموشی جونم, نانازی خوشملم و سایه مهربون و دوست داشتنی من, خیلی خوشحال می شم که به این سوال جواب بدید.... قوانین و افتخارات شما در زندگی چیست؟

 

 

نوشته شده در شنبه 1388/01/29ساعت 8:46 قبل از ظهر توسط گیتی| |

 

 animation

 

یه کوچه ای بود اون موقع ها که ما با هم هنوز دوست بودیم, شاهین همیشه می اومد اونجا دنبال من و موقع خداحافظی هم همونجا پیاده ام می کرد... چه لحظه هائی بود اون لحظه ها... چقدر تو اون کوچه حرف زدیم, چقدر حرفای مهمی زدیم اونجا... چند روز پیشا از سرویس خومون جا موندم با یه سرویس دیگه رفتم و سر اون کوچه پیاده شدم... بی اختیار بغضم گرفته بود... همه چیز عین یه نوار از جلوی چشمام رد می شد... چه روزهای دوری بودن اون روزا... روزایی که این روزا ی زن و شوهری به نظرمون خیلی دور می اومدن... روزایی که پر بود از قول و قرار... پر بود از یه عالمه حس که از ما از من آدمی درست کرد که حاضره جونشو هم واسه شوهرش بدهволшебная палочка... اون روزائی که اون همه تلاش کردی یادم نمی ره شاهین... اون روزائی که غم خودت یادت می رفت و منو دلداری می دادیвалентинки... خنده زور ازم می گرفتی... اون روز یادم نمی ره که تو ماشین نشسته بودیم و دل می دادیم و قلوه می گرفتیم یهوئی داداشم از کنار ماشینمون رد شد و نمی دونم چی شد ما رو ندید... (آیا ما با یوزارسیف نسبتی داریم که مهجزه می شه برامون؟)... اون روزا یادم نمی ره که هنوز نه به دار بود و نه به دار می رفتیم واسه خونه مون تابلو و گل می خریدیم و خونه شما انبار می کردیم... یادم نمی ره اون همه قایمکی... یادم نمی ره مغازه ت که وقتی گرفتیش فرداش دو تائی رفتیم و کاغذ دیواریش کردیم...

 یادم نمی ره راه افتادیم عین این خنگولیا یه صبح تا شب رفتیم شمال و برگشتیم و عاشق تر شدیم...

flowers are love

یادم نمی ره اون روز رو که دو تائیمون با هم1700 تومن بیشتر پول نداشتیم و سر اینکه ناهار چی کار کنیم مردیم از خنده... اون ماه رمضونه و صندلیا رو خوابوندن و چهارزانو تو ماشین نشستن و افطار خوردنا هیچ وقت یادم نمی ره... تولدی که نوشین واسم گرفت و اتفاقات اون روز همیشه تو ذهنم می مونه... اون دانشگاه دنبالم اومدنا ... اون مهمونی رفتنا... اون خریدای دو نفره... پارک جمشیدیه... عروسک فروشیه... نمی دونم (اسم یه محله که اسمش رو نمی دونستیم و خیلی خوشگل بود و دیگه همین اسم نمی دونم روش موند) و فرحزاد و عالی قاپو و چیتگر و برف بازی کردنامون همیشه واسه من یه سری یاد ارزشمندن...

شاهین یادته خواستگاری؟ یادته اولش چقدر ترسناک بود... خوب آخه همه ساکت بودن خوب... یادته هنوز پاتونو از در بیرون نذاشته بودین اس ام است رسید که چی شد؟ یالا تعریف کن هول من... بی تابه من... مرده اتم آخه...

عزیزم بله برون یادت می یاد؟ یادته زیپ شلوارت رو ؟ ( بچه ها پائین خاطره اش رو واسته تون تعریف می کنم)

روز عقد یادته؟ (بچه ها بازم خاطره اش رو پائین واسه تون تعریف می کنم ) یادته فرداش خاله ام گیر داده بود برید دو تائی تو اتاق ما مردیم از خجالت تا رفتیم بعد تا می اومدیم همدیگه رو بوس بوسی کنیم یه بچه از یه جائی سیز می شد. زهرا رو یادته اینقدر کله اش رو چسبونده بود به پنجرهَ دماغش ماسیده بود به شیشه؟

یادته اولین شبی که می خواستم بیام شب خونتون بخوابم؟ یادته مردیم و زنده شدیم تا به مامان گفتیم... هی من می گفتم تو بگو... تو می گفتی تو بگو... یادته شب بهت چی گفتم... یادته گفتم دلم می خواد استرس و هیجان و شوق و ذوق امشب همیشه یادم بمونه تا همیشه قدر بغلتو بدونم... قدر کنارت بودن رو بدونم؟

خریدای عروسی و جهاز رو یادته اینقدر خسته ات می کردم اینجوریم می کردی connie_caveman-1.gif

تو اون کوچه که بودم یاد سالگرد عروسی امسالمون افتادم که قرار گذاشتیم بریم و به جاهائی که خاطره های ناز ازشون داریم سر بزنیم و یه عصر تا شب یه عالمه حال کردیم...

воздушные шарики

و به فردا فکر می کنم که بزرگتر شدیم و پخته تر ... و تو این خیابونا قدم می زنیم و یاد این روزهامون رو زنده می کنیم... و خدا رو شکر کردم... واسه دلایی که بهمون داد ... دلایی که به هم گره خوردن و تکراری نشدن... دلایی که طوری خودشون رو عادت دادن که لذت بردن رو بتونن تجربه کنن... و فکر کدم چقدر خوبه این حس لذت بردن... و از ته دل دعا کردم که ای کاش همه آدما بتونن در لحظه زندگی کنن و لذت ببرن. .. به این فکر کردم که ما هم خاطرات بد داشتیم و خوشحال شدم که کمتر اونا یادمون می یاد... خوشحال شدم که تو زندگی خودمون رو اسیر یادهای بد نکردیم.... خوشحال شدم که پشتمی و از خدا خواستم بتونم همیشه پشتت باشم... همیشه خوشحالت کنم.. همیشه گیتی جونیت باشم... عاشقم باشی... عاشقت باشم ....звездопад

 

 بچه ها یعنی من می تونم یه روز اینجا رو به شاهین نشون بدم؟ یعنی یه روزی می رسه که شاهین حرفایی که باهاش زدمو بخونه؟ نمی دونم... اما می دونم خیلی دلم می خواد یه روزی اینجا رو به بچه مون نشون بدم... همیشه عاشق این پدر و مادرهایی بودم که محبت کردنو به بچه هاشون یاد می دن ... چون دیدم اون بچه ها هم تو زندگیشون مرفق ترن... من احساس می کنم اینکه یه پدر و مادر جلوی بچه هاشون دست همو بگیرن و همدیگه رو ببوسن و بغل کنن (تا همینجا لوفا") خیلی واسه بچه هاشون ارزشمنده... من حس می کنم اون بچه ها به پدر و مادرشون افتخار می کنن...این خیلی مهمه که آدما ابراز محبت کردنو بلد باشنдождь. یه عالمه آدم می شناسم که عاشق همن اما چون نمی تونن این عشق رو بروز بدن به مشکل برخوردن و یه جور حس نارضایتی از زندگیشون و طرفشون دارن...

весенние цветы

 و اما آنچه گذشت...

ما یه رئیس داریم عهد کرده هر از گاهی یه تیک به ما وارد کنه, اسیر روزمرگی نشیم (منظور دیگه ای نداره هاااا... باووووووووور کنین... )هر یکی دو ماه یه بار یه جلسه می ذاره می گه بچه ها بالا ازکار شما راضی نیستن... حالا چی ؟ اون روزی که من اومدم این اداره (حدود 4 سال پیش) تعداد پرسنل اداره 24 نفر بود... الان شدیم چند نفر؟ 12 نفر... تازه از این 12 نفر 4 تاشون معاونن و یکی هم رئیس... باید بگم اگر فکر می کنین با این کم شدن نیرو کار اداره ما هم کم شده باید بگم سخت در اشتباهید... بلکه قضیه در اینه که یه بار این رئیس گل و بلبل و باشخصیت ما جلوی رومون یهوئی نه گذاشت و نه برداشت گفت من تزم اینه که باید از آب کره گرفت.(اینو در جواب یکی از بچه ها گفت که گفته بود تعدادمون کمه و کارا زیاد.) خوب حالا نظرتون چیه؟ برم بزنم خراف کنم این اداره رو؟

تازه اون روز تو جلسه گفت ما که از نظر اضافه کاری مشکلی نداریم... کارتون می مونه اضافه کاری بمونید پولش رو بگیرین... تو دلم گفتم شاید شما خواستید کل اداره رو تعدیل کنید یه نفر بمونه بعد بگین ما که مشکلی نداریم, شبانه روزی بمون بهت پول می دیم... ای خدا من دچار یاس شغلی شدم... نمی خواااااااااااممممgirl_cray2.gif... زودی این رئیس ما رو عوض کنن خدااااااااااا.... البته لوفا"

دیشب دوستامون اومده بودن خونه مون... یه زن و شوهر گوگوری .... کلی 4 تائی یخ زدیمlove.... کسی نمی دونه هوا چرا اینقدر سرد شده... آخرش پتو آوردیم دراز به دراز فیلم تماشا کردیم... اینقذه حال داد...

یکی از عجایب خلقت رخ داده بچه ها... ما واسه جمعه برنامه نداریم... کسی نیست بخواد ما رو دعوت کنه؟

 

خاطره نوشت ۱ - روز بله برونمون بودَ شاهین رفت دستشوئی... یه عالمه طول کشید... بعد یهوئی در باز شد و گل آمد... شاهین با پیرهنش رو شلوار اومدgirl_haha.gif(بی آبروت کردم رفت جیگری)... وای خدای من... نمی دونید چه جوری دویدم و دستش رو کشیدم و پرتش کردم تو اتاق... می گم چرا این مدلی کردی خودتوWhoop De Doo... می خنده پیرهنش رو می ده بالا... گفتم می ری دستشوئی تا درستش نکردی بیرون نمی یای... یه کارد هم برای خالی نبودن عریضه دادم دستش که به عنوان ابزار استفاده کنه... اون شب شاهین نصف مهمونی رو تو دستشوئی بود. زن داداشم ازم می پرسه ببخشید آقا داماد ا*س*ه*ا*ل شدن....

 

خاطره نوشت ۲ - عقد ما تو محضر بود. یکی از دوستامم اومده بود که چون ماشین نداشت قرار شد ما برسونیمش... از محضر اومدیم بیرون ... تصور کنید یه طرف شاهین من دستمو حلقه کردم دور بازوش... اون طرفشم دوستم داره با کفش پاشنه بلند و قر و فر و دسته گل به دست راه می یاد... هر کی می دید فکر می کرد به به چه هووهای مرهبونی....

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/01/25ساعت 3:46 بعد از ظهر توسط گیتی| |

 

 

سلام نازدارهای بلای من...

летние линейки

گاهی تو این می مونم که یه دل چقدر می تونه نازک باشه؟ زودی به درد بیاد, زودی به شوق بیاد, زودی بشکنه, زودی بند بخوره, زودی بترسه, زودی همه چیزی که دور و برش می گذره هجوم بیاره به سمتش و یا شاد شادش کنه و یا غمگن غمگین؟ اصلا یه دل چطور می تونه به این سرعت بین این همه حس های متفاوت شیفت کنه...

به شاهین می گم خوب من زن لوستم... همه اش باید لی لی به لالام بذاری تا واست بخندم... وگرنه افسرده می شم می رم خودمو کشتونده می کنما. تازه شم همه اش باید ور دلم باشی وگرنه این شکلی می شم... اصلا چه معنی داره یه آقای محترم با شخصیت تا از سرکار می یاد خونه کنترل تلویزیون رو بگیره دستش و هی کانالا رو بالا و پائین کنه؟ بچه ها به نظر شما معنی داره؟ نه که نداره ... نه که نداره...

تازه به خدا من غر نزدم اصلا"... فقط مقدادیر متنابهی هی این مدلی می شدم:     ... خوب راستش رو بخواین شاهین از این مدل آدمائیه که همیشه خیلی انرژی مثبت به آدم منتقل می کنه... همیشه شارژه و شلوغ و شوخ ... و اون مدلی نبودنش رابطه مستقیمی داره با مرده شدن دل من. بعد هی از من میاد می پرسه چمه؟ منم که اینجور وقتا اصلا حرفم نمی یاد... چون از غر زدن بدم می یاد. عوضش عین خلا هی اشکولو و بغضولی می شم. هی جلو شاهین لبخند الکی می زنم, بعد می رم تو اتاق گریه می کنم... بعد در عرض یه هفته یه افسرده حرفه ای می شم... و این روند اونقدر ادامه پیدا می کنه تا شاهین متوجه رفتارش بشه و دوباره هی لی لی به لالام بذاره و لپامو بکشه و بگه قربون زن دل نازکم برم و منم سرمو بذارم رو شونه اش و یه عالمه با صدای بلند گریه کنم و خودم تو دلم به خودم فحش بدم که چقدر لوسم و باز نشه از خوشحالی جمعم کرد... آخه به منم می گن آدم؟ واقعا من مایه ننگ بشریت هستم. دیشب تا صبح عین آدامس چسبیدم به شاهین و صبح که بیدار شدم دیدم حالم خیلی خوبه.girl_pinkglassesf.gif

nature is love

اما از هفته پیش:

به همتون توصیه جدی می کنم یه سری یه سینما ایران تو خیابون شریعتی بزنید. یه تئاتر خیلی خیلی خنده دار هر شب اونجا برگزار می شه که واسه تنوع و تجدید روحیه عالیه. سانس هاش هم ساعت8 و فکر می کنم 10 یا 10:30 باشه.

балет

عروسی 5 شنبه هم خوب بود. اما یه کمی بی حال بود. من واقعا نمی دونم اگر ما همکارای خواهر عروس اونجا نبودیم کی می خواست مراسمشون رو گرم کنه؟ مرده بودیم از خنده , همه نشسته بودن ما داشتیم اون وسط قر می دادیم.

راستی بچه ها یه چیزی... من کلا میونه ام با آرایشگاه واسه درست کردن مو و آرایش خوب نیست. اصلا به نظرم خیلی مسخره می یاد. هر وقت هم که رفتم پشیمون شدم. هر قدر با خودم کلنجار می رم فکر می کنم موهای ساده خیلی خوشگلتر و شیک تر از یه طاقچه بالای کله (شینیون ) یه یه عالمه موئه که هر کدوم تو یه جهت بالای کله شاخ شدن (فشن). آرایش هم که واقعا" عقیده دارم آدم خودش بهتر از هر کس دیگه ای قلق صورت خودش دستشه و می دونه چه مدل آرایشی بیشتر بهش می یاد. حالا سوالم اینه که آیا من از تمدن به دورم؟ اگر هستم بهم بگید رو خودم کار کنم... آخه اونجا یه عالمه خانم بودن هر کدوم انگار یه اسپری تافت رو کله هاشون خالی کرده بودن(خوب من فکر می کنم مو زیباییش به اینه که وقتی راه می ری تکون بخوره) بعد از اول تا آخر هم روسری رو سرشون بود. خوب عزیزان من اگر نمی تونید پولهای نازنینتون رو خرج کنید بدید من واسه تون به بهترین شکل ممکن خرج می کنم.چه کاریه آخه؟ بعد حالا اینا هیچی یکی از همکارای خودمم رفته بود آرایشگاه, دم به دقیقه استرس داشت موهاش نچسبیده باشه به سرش... اینقدر دلم واسش سوخت. آخه جای اینکه لذت ببره و بهش خوش بگذره دائم استرسو بود طفلی

هفته پیش عید دیدنی فقط دو جا رفتیم. ای ننگ بر ما...

از خلوتی کارای اداره تو فروردین سوء استفاده کردم و یه کلاسورهام رو سر و سامون دادم. اگر بدونید چه چیزائی پیدا کردم... کار انجام نشده از سال 86... مادر جان...

دو هفته بعد 5 شنبه تولد یکی از دوستامه... می خواست تولد بگیره نمی دونست کجا... بهش گفتم بیاد خونه ما بگیره... اینقده ذوق کرد... اما خوب خونه مون فسقلیه, امیدوارم همه چی خوب پیش بره.

روی ماه همه تون رو می بوسم دوستای نازم...

божьи коровки

بهدا" نبشت:

- ترانه کجائی؟ وبت چی شد دختر؟ بی خبر نذار منو...

- بچه ها ظاهرن تاینی پیک واسه خیلیاتون فیلتره. اگر سایتی واسه آپلود عکس بلدید که کاربریش هم راحت باشه, بهم یاد می دید؟

 

نوشته شده در شنبه 1388/01/22ساعت 8:57 قبل از ظهر توسط گیتی| |

 

آیا من جواد مخفی هستم؟ خوب به نظر من هیچ جا شمال نمی شه... اصلا هیچ جا به اندازه شمال بهم خوش نمی گذره. اصلا روحم تازه می شه... اصفهان و شیراز خیلی خوب بود , اما استرس های زندگی شهری رو هم داشت مثلا ترافیک مثلا مردم ناسازگار مثلا همش مغازه و همش پاساژ... اما شمال همش آرامشه

анимашкианимашкианимашкианимашкианимашкианимашкианимашки. از لحظه ای که وارد گردنه هاش می شی آرامشه تا اون لحظه که داری با دلتنگی از دریا جدا می شی... همه اش یه حس لطیفه... همش اصل احساسه. واسه همینه که شمالیا اینقدر آدمای مهربونی هستن, چون همشون تو یه همچین طبیعتی بزرگ شدن و رشد کردن.

خلاصه دوستان ما تعطیلات آخر عید رو هم دوباره رفتیم شمال. عالی بود و پر از خاطره. که اگر خاطره بد تصادف پسر داییم رو (نگران نشید طوری نشد فقط ماشین صفر داغان شد... مادر جان... ) از توشون حذف کنید باقی یه عالمه خاطره خوش و بکر بود ... من و شاهین وقتی دوست بودیم یه بار یه تصمیم خفن گرفتیم و یه صبح تا غروب رفتیم شمال... وای که اون روزا کجا باورمون می شید یه روزای بی دغدغه و پر آرامشی مثل این روزا رو تجربه کنیم... گذروندن یه صبح تا عصر کنار دریا (روز سیزده به در ) معجون عجیبی بودанимашки любовь. عین آمپول دیکلوفناک کل احوالم رو خوب کرد. اما این ماهیگیرای بد یه عالمه ماهی رو کشتن. اینقذه خفن بود منظره جون دادن ماهیا. حالا تو اون حال خراب اشکای منم در اومده به حال ماهیا همه دارن مسخره ام می کنن بدجنسا...

اونایی که باهاشون تصادف کردیم یه تازه عروس و داماد بودن که جمعه هفته قبلش عروسیشون بود. فکر کن کله دختره رفته بود تو شیشه, پیشونیش شده یود پر از شیشه, باز داشت هر هر می خندید... پسره هم همش بوسش می کرد, قربون صدقه اش می رفت و عذرخواهی می کرد. گوگولی بودن اینقده... فقط یه کار بد کردن پسره می خواست پلیسه رو بخره. فکر کن چه پیشنهادی بهش داده بود که پلیس (110 گرامی ) اومده... حالا پسره از پشت زده ها... اومده به پسر دائیم می گه خوب قبول داری که مقصر توئی دیگه ... نه؟ челюсть отпалаکه یهوئی ما همه پریدیم رو کله اش که یعنی چی ؟ همه جای دنیا کسی که از عقب می زنه مقصره و اینا... بهدشم هی می گفت نمی خواد کار به پاسگاه و خوابوندن ماشین بکشه همینجا خودتون به توافق برسید, خسارت جزئیه... (حالا ماشین داغون بودااااا) دیگه افسر راهنمائی و رانندگی اومد... گفت چی چی تصادف جزئیه و اینا... خلاصه اینم گفتم که درس عبرتی باشه واسه تون که هیچوقت پلیسهای مهربون 110 رو سعی نکنید خریداری کنید چون مهربونای راهنمائی و رانندگی همیشه طرفدار حقن و برعلیه باطل.

دیگه بگم واسه تون که هنوز عید دیدنی هیچ جا نرفتیم و شدیم مایه ننگ خانواده... کسی نمی دونه ما چرا اینقدر تنبل نشریف داریم؟

5 شنبه دعوت شدیم عروسیобручальные кольца... (عروسی خواهر همکارم). یکی پیدا می شه به ما دو تو خوشحال بگه جای رفتن به عروسی غریبه ها, پاشیم بریم عید دیدنی 4 تا بزرگتر؟خو خوبیت نداره دیگه.

دیروز مامان اینای شاهین اومدن خونه مون. می گم بابا خیلی دیر به دیر می یاین.تندتند بیاین دیگه... نوشین می گه آخه مگه شما دو تا رو می شه تهران پیدا کرد؟

مامانمم مبل خریده بود بدقولای نامرد بالاخره دیروز آوردنشونсчастливый заяц. خوشگلن خیلی. به مامان میگم ای مامانی شیطون. خونه ات از خونه من خوشمل تره. می خنده قربونش برم.

شاهین جونی زودی کمرت خوب شه دیگه. درد و بلات بیاد دو بامبی بخوره تو سر من الهیдинозаврик. نبینم مریض باشیا عشخم

اینم یه سری عکس برای خالی نبودن عریضه:

http://i40.tinypic.com/23mu7b9.jpg" ماشین اون زن و شوهره

"http://i40.tinypic.com/2e64l89.jpg> ماشین زن و شوهره از یه نمای دیگه

<http://i41.tinypic.com/2dqoj6g.jpg ماشین پسر دائی بیشاره من

 http://i44.tinypic.com/2z9fgo9.jpg گل لاله هائی که از بازار گل خریدم. همش با هم ۲۵۰۰

"http://i44.tinypic.com/25zh35t.jpg" بازم گل از بازار گل- همش با هم ۲۰۰۰ تومن

"http://i42.tinypic.com/24livb9.jpg" زیبائی خلقت خدا

<"http://i39.tinypic.com/2h5no1z.jpg" آتیش سیزده به در (مرده این عکسم)

"http://i40.tinypic.com/2urm0rm.jpg"  هنرنمائی در سیزده به در

http://i41.tinypic.com/2nte34k.jpg

گردنبند و دستنبند جینگولی از شمال خر

<"

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/01/17ساعت 9:12 قبل از ظهر توسط گیتی| |

 

buru

سلام عخشای وارد سال 1388 شده من...му

خوبین؟ خوش گذشت؟ خوش می گذره؟ خو می گذره دیگه... مگه می شه عید باشه, تعطیلی باشه (البته تا حدودی ) و خوش نگذره... از قرار هم که بیشترتون هنوز مسافرت تشریف دارید و دیگه نور علی نوره... به هر حال امیدوارم روزهای خوبی رو بگذرونید و زیباترین خاطرات ازشون براتون باقی بمونه...весна

منم کلی کیفور و کوکم... جاتون خالی 29 ام راه افتادیم سمت اصفهان, من و شاهین و مامانم. شب رو موندیم اونجا و صبحش پیش به سوی شیراز. دقیقا" 2 دقیقه تا سال تحویل مونده بود که رسیدیم خونه فامیلمون. خاله ام اینا هم اونجا بودن ... اگه بدونین چه بساطی بود. ما که اولین بار بود می رفتیم اونجا, نمی شناخیتیم که... هی تلفنی آدرس می گرفتیم, وارد کوچه که شدیم دیدیم کل ایل و تبار وسط کوچه وایستادن و با مشت و لگد ما رو از ماشین پیاده کردن و هل دادن تو خونه و وسط هفت سین. سال تحویل شد و اولین صحنه مضحک سال 88 آفریده شد. تقریبا" 15-16 نفر آدم بودیم که می خواستیم با هم روبوسی کنیم ... بساطی بودهااااا... خنده بازار... یهو می دیدی با یه نفر 40 بار روبوسی کردی ... آخه هی جلو روی هم در می اومدی. من و شاهین میخواستیم به هم تبریک بگیم , دیدیم شلوغ پلوغه, از فرصت استفاده کردیم همدیگه رو بغل کردیم, حالا نگو خیلی طول کشید, یهو به خودمون اومدیم دیدیم همه ساکت شدن دارن ما رو نگاه می کنن.مرده بودیم از خنده.

خلاصه یه خورده نشستیم و عیدی های عروس خاله ام رو آوردیم ( تازه عروسه و عید اول بود و اونجا هم در واقع خونه اونا بود و براشون عیدی برده بودیم) و  یکی دو ساعت بعدش پیش به سوی گردش . اولین جائی که رفتیم حافظیه بود... و در اون مکان بود که یکی از تلخترین وقایع زندگی من به وقوع پیوست. دوربینمون تار می انداخت یه کمی... منم شروع کردم باهاش ور رفتن و در این ور رفتن ها بود که نمی دونم چه غلطی کردم که یهو هر چی عکس و فیلم بود تو دوربین پرید... وای بچه ها نمی دونید چه حالی شدم.. می خواستم بمیرم از ناراحتی. فکر کنید رم ما 16 گیگه... نزدیک 400-500 تا عکس و یه عالمه فیلم توش بود که با توجه به تنبلی مفرط عین این خلها نریخته بودیم رو هیچی و فقط همونجا داشتیمشون... اینقدرم خوشمل بودن... منم که عاشق عکس و کلا آدم خاطره باز... مگه می تونستم جلوی اشکام رو بگیرمblooba_019.gif... از یه طرف ناراحت عکسا بودم, از یه طرف ناراحت اینکه دارم بقیه رو هم ناراحت می کنم... دیگه همه تیم شده بودن منو بخندونن, منم از این خنده زورکای الکی .... از اونجا رفتیم مقبره سعدی و هی شاهین واسه اینکه من از اون حال و هوا در بیام زرت و زرت عکس می انداخت و منم تو همه شون این مدلی blooba_020.gif . خلاصه با پرس و جوی مداوم متوجه شدیم دستگاههای بس ارزشمندی که الهی من قربونشون برم هستن که عکسها رو ریکاوری می کنن:hilfe:. دیگه موند تا برگشتیم اصفهان و اونجا دادیم یه جا برامون برگردوند بیشتر عکسا رو اما خیلی زمان بر بود این کار و چون روز آخر بود متاسفانه وقت نشد و حدوود 60 درصد از فیلم ها موند... کلا اما سر این جریان خیلی اذیت شدم و چون یه جا بهمون گفتن که بهتر بود بعدش عکس نمی گرفتید, بعد از سعدی دیگه عکس ننداختیم و متاسفانه عکس با کیفیتی از این مسافرت برامون نموند ( با دوربین گوشی هامون چند تائی انداختیم). به هر حال خیلی خوشحالم که از دست ندادم عکسا رو ... شاهین جونم مرسی که این همه پی گیر بودی عزیز دلم... 58.gif

خوب رسیده بودم به سعدی... البته نگفتم که من مرده حافظیه شدم... آخ که چقدر قشنگه... خیلی خیلی خیلی نازه... اینقده فضا می گیردت که زمان از دستت می ره... البته خیلی شلوغ بود اون روز ... مریم (زن پسر خاله ام) می گفت اینجا رو باید تو خلوتی بیای تا ببینی باهات چه کارها می کنه . فکر کنم درست می گه... به هر حال با وجود شلوغی بازم خیلی من دوست داشتم اونجا رو. سعدی هم خوب بود اما نه قدر حافظ. اونجا یه حوض بود که مردم برمی گشتن و توش سکه می انداختن, می گفتن اگه سکه هه بیفته وسط حوش حاجت می گیری... مرده بودم از خنده... عین این خنگولیا سکه انداختم واسه برگشتن عکسام angel praying(فکرکنم همون شد که عکسا برگشت.) یه زیر زمین هم داشت که توش یه چشمه بود. یه لک پشته هم توش بود, دیوونه بود, آخه قرمز بود ... اینقده خوشمل بود... شب رفتیم دروازه قران... شبش عالی بود.. چقدر این شیراز شهر شاد و باحالیه... همه جا موسیقی های شاد گذاشتن و کلا مردم سرحالی داره... دوستون دارم شیرازیاшарики сердечки...آهایییییی....

فردا صبحش رفتیم خونه زینت الملوک و قوام السلطنه. تو خونه زینت الملوک یه عالمه مجسمه بود از مشاهیر شیراز... اینقدر طبیعی بودن که نگو. جالب بود خیلی. تو قصر قوام هم لباس محلی کرایه می دادن. جاتون خالی من و مریم و خواهرش رفتیم پوشیدیم... اینقده مضحک شده بودیم که نگو... یه عالمه هم با گوشیا عکس انداختیم و خندیدیم. عصری هم رفتیم تخت جمشید. شاهین دیوونه تخت جمشیده... اما این بار خیلی خورد تو ذوقش ... آخه اصلا راه نمی دادن بری وسط هاش ... همین اولش عین سینما یه عالمه صندلی چیده بودن و یه برنامه نور و صدا اجرا می کردن و صدای اردشیر (الکی ها tennis ball winking    ) پخش می شد و توضیح میداد. اما کلا من با وجودیکه قبلا ندیده بودم حس می کردم از اون حالت اصیلش خارج شده.

روز دوم فروردین هم دوباره اومدیم سمت اصفهان.... خیلی خیلی شلوغ بود. طوری که شلوغیش واقعا" آزاد دهنده بود0016.gif. بچه ها کسی نیست بدونه این اصفهانیا واقعا" چرا آدرس ها رو عوضی می دنfrog with question... من شنیده بودم اما باورم نمی شد... غش کرده بودیم از خنده, پلیس هاشم الکی می گفتن0008.gif. یه آدرس رو از 6 نفر پرسیدیم هر کدوم یه ور رو نشون می دادن.... خیلی با حال بود, کلی تفریح کردیم باهاشون. جاهای دیدنی زیادی نتونستیم بریم متاسفانه به خاطر شلوغی... جاهائی که رفتیم اینا بود : سی و سه پل, پل خواجو ( که من عاشقشم – دیوونه است آخه... تو این ستون آروم حرف می زنی , از اون یکی ستون صداش می یاد), میدون نقش جهان و کلیسای وانک.

4 ام هم برگشتیم. تا ساوه با هم بودیم و بعدش از خاله ام اینا جدا شدیم. خدایا ممنون که این سفر رو برای ما بی خطر کردی... اصلا ممنون که به ما این فرصت رو دادی که به این سفر بریم.. مرسی که هوامونو داری وهی ما رو ذوق زده و غافلگیر می کنی... варенье

سفره هفت سین رو به دلیل خشک شدن سنبل و از دست رفتن لاله خوشگلم و وفات نابهنگام یه دونه از ماهیا جمع کردم.

راستی نگفتم .... دو تا از دیوارهامون پوسته پوسته شده بود. یه دیوار تو اتاق خواب و یه دیوار تو پذیرائی.شاهین گچشون گرفت. اومدیم رنگ کنیم هر کاری کردیم نتونستیم رنگش رو عین خودش در بیاریم. در نتیجه اتاق خواب رو رنگین کمونی کردیم ... پذیرائی رو اومدیم کرم و قهوه ای راه راه )شبیه مبلامون رنگ کنیم اما انقدر زشت شد که نگو... . واسه همین رفتیم کاغذ دیواری خریدیم و همون یه دیوار رو کاغذ دیواری کردیم. خودم خیلی دوستش دارم... دستمون درد نکنه

یه چند تا عکس هم از خونه و تغییراتی که درش ایجاد کردیم واسه تون می ذارم دوستای خوشگلم. ببخشید اگه طولانی شد.

Hidden smileys

"http://i44.tinypic.com/166hu7r.jpg"d دیوار اتاق خواب

"http://i43.tinypic.com/29xu3qh.jpg" دیوار پذیرائی

"http://i43.tinypic.com/2cp26ja.jpg" میز عید

نوشته شده در یکشنبه 1388/01/09ساعت 10:32 قبل از ظهر توسط گیتی| |


Design By : Night Skin