تبليغاتX
می میرم برات مننننننننن


می میرم برات مننننننننن



smileys

سلام خوکشلا...

خونه تکونی تموم شد. عالی شد همه چی... اینقده کیف می کنممممممم.... متاسفانه نمی رسم خودم شیرینی درست کنم. دیروز رفتیم و شرینی و شکلات و اینا گرفتیم. اینقده خوشملن. عکسشون رو تا قبل از مسافرت می ذارم.امروزم که برم خونه می خوام هفت سین رو بچینمsmileys

پریشب جشن آخر سال اداره شاهین اینا بود. ما فکر می کردیم 27 مه. اما یهوئی ساعت 12 شاهین زنگ زد و گفت امروزه. حالا منم یه عالمه وقته آرایشگاه نرفتم و گیتی نگو بگو پاچه بز... از اداره دویدم و خودم رو پرتاب کردم تو آرایشگاه و در شکل و شمایلی کاملا متفاوت خودم رو از اونجا خارج کردم. جشنشون خیلی عالی بود. کلی با همکاراش آشنا شدم و اتاقشو دیدم و خود مراسم هم خیلی عالی بود. حسینیان مجریش بود. یه آقاهه اومده بود که کلی ما رو خندوند. تازه 41 تا جایزه داشتن که شامل یه عالمه همزن, 7-8 تا مایکروفر و 3-4 تا سولاریوم (شما می دونید این چه وسیله ایه؟ ) بود. هر چقدرم ما دعا خوندیم و انرژی مثبت از خودمون متصاعد کردیم برنده هیچی نشدیم که... عبضش شاهین گفت چند نفر از کسائی که برنده شدن پیشخدمتای اداره شون بودن و ما هم گفتیم باشه به خاطر اونا اکشالی نداره. آخرشم فیلم چهارچنگولی رو واسه مون گذاشتن شام هم اونجا بودیم و واسه خداحافظی هم یه بسته گنده آجیل بهمون دادن و روح و روانمان رو شاداب کردن.

اون روزی رفته بودم ولیعصر از این لاک پشت های مالزیائی می فروخت . MSN Backgroundsاینقدر ناز بودن که نگو ولی چون مطمئن نبودم بتونم خوب ازش مراقبت کنم نخریدم.

برنامه عید یه خورده دستکاری شد. قرار بود فقط اصفهان باشه اما شد اصفهان و شیراز. یعنی یکی دو روزی هم می ریم شیراز. من تا حالا نرفتم اما مرده اش بودم که یه بار برم و کلی از این تغییر برنامه شاد شدم.

و اما بهتره تو این پست که نمی دونم پست آخره یا نه یه مروری داشته باشم بر سال 87...MeeDisplays

سال 87 یکی از بهترین سالهای زندگی من بود. چون معنی واقعی فراز و نشیب توی زندگی رو فهمیدم.

نیمه اول سال واقعا سخت و دردناک بود و هردومون بی نهایت اذیت شدیم. وضعیت کاری شاهین خیلی نا به سامان بود , تمام وقتش صرف کارش می شد و متاسفانه نتیجه دلخواهی نمی گرفت. کلا یه همچین وضعیتی باعث شده بود بی حوصله و خسته باشیم .

اما نیمه دومش مهمترین اتفاقی که افتاد این بود که شاهین شغلش رو عوض کرد و خیلی چیزا بهتر شد. وقت بیشتری داشتیم که با هم باشیم و کلا روابطمون به یه مرحله تازه و خیلی بهتری رسید. خیلی خیلی زیاد با هم این ور و اون ور رفتیم, صحبت کردیم و لذت بردیمsmileys. این با هم بودنا برای ما که روزی به زور 1 یا 2 ساعت همدیگه رو تو بیداری می دیدیم واقعا نعمت بزرگی بود.

توی نیمه دوم سال من بعد از کلی وقت از پایان نامه ام دفاع کردم و این گره زندگیمون هم باز شد.

توی نیمه دوم سال ماشین خریدیم و چندتا مسافرت عالی رفتیم.smileyssmileys

 چند تا از دوستا و فامیل های نزدیکون تو سال 87 ازدواج کردنsmileys و با جشن های زیباشون خاطره های خیلی خوبی واسه ما باقی گذاشتن. smileys

تازه دوربین هم خریدیم smileysو بنده تا مرز جنون از خوشحالی در این مورد پیش رفتم. خو چیه بی جنبه ام دیگه.

خواهر شوهرم دومین بچه اش رو باردار شد و با خدا قرار گذاشت که تو تیرماه یه فرشته کوچولو به این دنیای زیبا بیاره.MSN Moods

تو این سال به ارزش داشتن خیلی از نعمت ها بیشتر پی بردم و از همیشه بیشتر خدا رو به خاطر داشتن مادرم شکر کردم. مامان دیوونتم...مامان نمی دونم چه طوری باید خدا رو به خاطر داشتنت شکر کنم... مامان مرسی که همیشه کنارم بودی... همیشه مراقبم بودی... همیشه دلسوزم بودی... همیشه راهنمائیم کردی... مامان ایشالا بری مکه... ایشالا هر چی از خدا می خوای بهت بده که اینقدر دلت پاکه... مامان می دونی که شاهین عاشقته... می دونی اینقدر قشنگ رفتار کردی که هر جا می خوایم بریم می گه حتما تو هم باید باشی...

یه اتفاق مهم دیگه ای که تو سال 87 افتاد این بود که وبلاگ درست کردم smileysو این خیلی خیلی برام عالی بود. خوشحالم که دوستای خوبی پیدا کردم و همچنین جائی واسه اینکه هم ناگفته هام رو بگم و هم اینکه خاطراتم رو ثبت کنم.

و دیگه اینکه مرسی عید که داری میای. مرسی که باعث می شی یه عالمه کارای خوب واسه رسیدنت انجام بدیم. از تکوندن کثیفی های  خونه هامون تا تکوندن گرد و غبار روح و دلامون. مرسی که ما رو این همه به تکاپو در میاری و باعث می شی یه عالمه شور و شوق  تو دلمون به وجود بیاد. عید بیا و با خودت یه سال خوب بیار. سالی بهتر از تمام سالهای گذشته. عید بیا و یه سالی با خودت بیار که ما به یه عالمه از آرزوهای دیگه مون برسیم و یه عالمه دیگه از مشکلاتمون تموم شه.

خدای خوب... خدای بزرگ... خدای مهربون سالی جلوی روی ما بذار که توش از هیچ دردی ناله نکنیمsmileys... هیچ مریضی نداشته باشیم و سلامت باشیمsmileys. سالی جلوی روی ما بیار که از سعادت خودمون و اطرافیانمون لذت ببریم. سالی به ما هدیه بده که اگه توش مشکلی پیش اومد طاقت تحمل و قدرت حلش رو هم داشته باشیم و اگه خوشی هم توش بود ظرفیت درک و لذت بردن ازش رو هم داشته باشیم. کمکمون کن که تو سال نو از نظر عاطفی شکوفاتر بشیم و روز به روز روحمون بلندتر بشه و زیباتر. به روزی ما تو این سال برکت بده و کمکمون کن از درآمدمون بتونیم لذت ببریم و تو راه های خوب خرجش کنیم. خدایا در خونه ما رو همیشه همیشه به روی همه باز نگه دار smileys

شاهین ... عزیز دلم ... گوش کن... سکوت... فقط گوش بده....دوستت دارم....کر شدی ؟MeeDisplays

دوستای خوبم... عزیزای دلم عید همه تون مبارک باشه. گیتی بهترین آروزوها رو واسه شماها تو سال جدید داره. امیدوارم اگر مشکلی دارید حتما حتما امسال حل باشه و اگر شاد و خوشحالیدَ شادیتون روزافزون باشه. دوستتون دارم دوستای گلم. خوش بگذرونید یه عالمه و با یه عالمه خاطرات خوب تو سال جدید آپ کنید.فعلا بای بای smileys

 

نوشته شده در دوشنبه 1387/12/26ساعت 8:55 قبل از ظهر توسط گیتی| |

 

گیتی خسته... Winks

گیتی مرده...Winks

گیتی پیچ و مهره هاش وا شده....smileys

کسی هست بدونه چرا خونه تکونی ما تموم نمی شه؟smileys

حالا چیزی که جالبه می دونید چیه؟ اینکه من در شرایط عادی اصلا آدم وسواسی و این مدلی نیستم که بگم همه جا باید عین چی بدرخشه ... اما نمیدونم چرا عید که می شه این مدلی وسواس می یاد سراغم و دوست دارم همه چی بشه عین روز اولش. هر چقدر کار می کنم تموم نمی شه. دیشب یه ور خونه این توهای مبلا بود که رویه اش رو درآورده بودم و انداخته بودم تو ماشین, یه ور دیگه اش ظرفای آشپزخونه بود که انداخته بودم تو وایتکس و چیده بودم که خشک شن. اون طرف فرشها بودن که لوله شده بود و گذاشته بودم بیان ببرن و بشورن. یه طرف دیگه خرت و پرتهائی بود که باید جابجاشون می کردم. یه جائی رسید که دیگه هنگ هنگ بودم و یه لحظه فکر کردم امکان نداره کارا تا عید تموم شه و عین این خلا نشستم وسط وسایلا به گریه. smileys

اما در همون تاریکی ذهن بلافاصله یه برنامه ریزی کردم و متوجه شدم این شلوغی وحشتناک بیشترش به خاطر ظرفهاست و من اگر همون دیشب شاهین رو به کار می کشیدم و توی کابینتها و دیوارهای آشپزخونه رو می شستیم می تونستم فرداش یعنی امروز برم و وسایل رو توش بچینم و بدین ترتیب از این خونه تکونی هم سر افراز پرتاب می شم به سمت بیرون. smileys

فرشها هم امروز به سلامتی رفتن قالیشوئی تا صفا بدن خودشون رو و چشم ما رو روشن کنن تا یکی دو روز دیگه. تو این فاصله هم افتاده می شیم به جون دیوارها و موکت ها و اینا... البته من چون خیلی خسته شدم شاهین فقط بیفته به جونشون smileysو من به کارهای ظریف تر بپردازم. از جمله پرکردن قندونها و نمک پاشها و smileys...

وای اینو گفتم بچه ها یاد یکی از دوستام افتادم. یه دوست دارم که شوهرش بیکار بود (البته الان متاسفانه یا خوشبختانه از هم جدا شدن) یه سال پیش رفته بودیم جاتون خالی فری کثیفه. من و اونم مسخره بازی یه عالمه از این نمک های مغازه هه رو برداشتیم(خیلی شاید 50 تا--- خو بی فرهنگیم دیگه دلقک. مگه چیه؟) خلاصه موند تا یه یار دوستم خسته و کوفته غروب می یاد از سر کار خونه می بینه شوهرش نشسته داره دونه دونه نمکهای بسته ها رو باز می کنه (حالا تو هر کدوم 10 تا مولکول نمکه هاااا) می ریزه تو نمک دونا.واسه اینکه از سوراخای نمک دون هم بیرون نریزه سر همه شون یه چسب نواری بسته...فقط حجم خوشحالی این بشر رو تصور کنید. مرده بودم از خنده.همه اش شوهرش رو تو اون حالت تصور می کردم غش می کردم که خدااااایاااااا... چه آفریدی....

جمعه رفتیم مولوی و واسه تشکها و لحاف ها و بالشها و اینا رویه جدید خریدیم. انقده خوشگله. وقتی در کمد دیواری رو باز می کنم حالم خوب می شه. آخه قبلیا چون چند بار شسته بودمشون رنگشون رفته بود... مرسی مامانی که واسمون دوختیشون. الهی گیتی قربون اون دستای زحمتکشت بشه...

.

.

.

خو تا بالا واسه دیروز بود, نرسیدم تمومش کنم امروز ادامه می دم. تازه شم من می خواستم دیروز حتما پست بذارم اما این بلاگفای قراضه یه بار همه شو پروند.smileys

 

این یه گیتی سربلنده که با شما داره صحبت می کنهWinks. پروژه آشپزخونه بالاخره تموم شد. منکه باورم نمیشه اون افتضاح جمع شده. ولی خووو شده... خودم با این دو تا چشمام دیشب ساعت 2:45 دیدم که آشپزخونه نگو... یه دسته گل... بله درست خوندید. این گیتی... این گیتی بیچاره... این گیتی عاشق ... البته با حمایتهای همراه با پیچش شاهین تونست آشپزخونه ترکیده خودش رو تکونده و یه چیزی شبیه به آشپزخونه 28 آبان 1385 ( تاریخ عروسیمون) از توش درآرهاوه. اینقده کیف می داد بچه ها... همه چی برق می زد. هیچی کدر نبود... راستش ما هر جمعه خونه مون رو تمیز می کنیم . اما خوب فقط ظاهر امر رو درست می کنیم دیگه خدائیش. اگه بدونید چه چیزائی از زیر کابینتها پیدا کردمsmileyssmileyssmileyssmileyssmileys. یه سیب زمینی که از هر طرفش یه جوونه زده بود بیرون یکیش بود. اینقدر قیافه اش مضحک بود که نگو. نیم ساعت نصفه شبی خندیدیم بهش با شاهین. یه حال زاری داشت که نگو...

 

جون جونیای من, من الان نه که دیشب درست نخوابیدم یه خورده هنگم.برم یه آبی به دست و صورتم بزنم و یه کمی پستو خوشمل کنم و بفرستمش. تازه شم بوس بوسیتون می کنم یه عالمه... هر چی بگم بازم کمه...smileyssmileys

نوشته شده در دوشنبه 1387/12/19ساعت 9:38 قبل از ظهر توسط گیتی| |

بوی عید که می یاد حالم خوب می شه... حس نو شدن, حس شکوفه دادن درختها ... صدای پرنده ها... حس چیدن سفره هفت سین... تغییردکور خونه...بوی تمیزی... همه و همه حالم رو خوب می کنه...

گاهی فکر می کنم بعد از ازدواج یا وقتی کسی رو دوست داری چقدر همه چی رنگش واست فرق می کنه... وقتی یه اسکاچ برداشتی و دستت رو تا آرنج(البته با دستکش) می کنی تو وایتکس دیگه این بوی بد وایتکس نیست که بهش فکر می کنی... تو به اون طراوتی فکر می کنی که قراره قدم بذاره تو خونه ات. وقتی داری دونه دونه کشوهای اتاق رو مرتب می کنی و لباس ها رو با سلیقه و مرتب می چینی رو هم, کلافه کنندگی کار واست اهمیت نداره, چیزی که مهمه برقیه که تو چشمای شوهرت می شینه وقتی کشو رو باز می کنه و می بینه همه چی مرتبهHeart Smile. وقتی عکسای توی قابها رو عوض می کنی و عکس از روزائی می ذاری توش که بهترین خاطره ها رو درش داری, حس می کنی جوون تر شدی ... حس می کنی واسه یه لحظه هم که شده نمی تونی اون لبخند کوچیکی که گوشه لبت نشسته رو رها کنی. وقتی تو پاساژها قدم می زنی و هی دنبال یه وسیله واسه زیباتر شدن هفت سینت می گردی, یاد اون روزهائی می افتی که دور از عشقت بودی و در لحظه سال تحویل با همه وجودت آرزو می کردی که ای کاش سال آخر این دوری باشه prayingو ناباورانه از خودت می پرسیدی یعنی می شه؟ هر لباسی که می خری خودت رو توش تصور می کنیHippie و صورت شوهرت رو وقتی تو رو تو اون لباس می بینه... و غرق در یک لذت وصف نشدنی می شی از این همه نشونه بهار...

...

.....

.......

اتاق خواب تقریبا تموم شد. مونده دیوارها واسه جمعه که شاهین هم باشه. کوچولوئه اتاقمون... تو فکر تغییر جای تخت و دراورم. نمی دونم می شه یا نه... اتاق خواب تنها جای خونه است که تا حالا نتونستم مدلش رو عوض کنم. هر جور دیگه ای بچینم یه چیزی به در یه جائی گیر می کنه. ولی عزمم رو جزم کردم امسال یه کاریش بکنم. اگر نشد باید به فکر یه روتختی نو باشم که فضا عوض شه یه کم.

از امروز می رم سراغ آشپزخونه. نمی دونم چرا تصورم اینه که تا همه ظرفها نره تو وایتکس و شسته نشه و آب نگیریم تو کابینتها و نشوریمشون خونه تکونده نشده . آشپزخونه هم که تموم شه دیگه تقریبا کار تمومه ...

خوبیش اینه که همه اش خیلی خیلی لذت بخشه. دیشب که شاهین اومد خونه انقدر گوگوری و باتحسین نگاه کرد منو  که جو گرفته بودم می خواستم کل خونه رو بتکونم... آیا من رو داره گول می زنه با این نگاههای مکش مرگ منش؟

جیگری ... جون منی... عاشقتم... این جوری نگام نکن خوووو دیبونه می شااااا... گفته باشم.

عارضم خدمتتون که پارسال طی یه اقدام خفن تصمیم گرفتم خودم شیرینی عید درست کنم. شیرینی ها خیلی خوب و خوشمل شد .. اما پدری از من در اومد واسه جمع و جور کردن و از بین بردن اثرات این اقدام خفن که نگو. هر چی ظرف تو خونه داشتم کثیف شده بود... خلاصه شاهین هم کلی هی تا مهمون می اومد افتخار از خودش در می کرد و پز می داد  که اینا رو گیتی خودش با همین دستای زحمتکشش درست کرده و ...

حالا پارسال پشت دستم رو داغ کردم هاااااااااا.... ولی نمی دونم چرا باز داره می زنه به کله ام که امسال هم همون غلطی رو مرتکب بشم که پارسال توبه نمودم... من احمقم آیا؟

اداره کارمون وحشتناکه. چون بعد از ظهرها هم نمی تونم بمونم به هوای کارای خونه هی داره بیشتر و بیشتر کارا رو هم تلنبار می شه. کی می خواد گندش در بیاد الله اعلم...

راستی روز بعد از مسافرت که داشتیم می رفتیم خونه مامان اینای شاهین 4 تا تی شرت خریدم رنگ و وارنگ : زرد قناری, سبز چمنی , سرخابی و بنفش جیغ... کیف می کنید روحیه رو ... تازه شم یه کفش خریدم عاشخش شدم . آیا من به شاهین خیانت نمودم که عاشخ کفشم شدم؟

کله دوستان خوری بسه... بهتره برم یه خورده کار کنم حقوقم حلال شه اقلکم. بوس بوسی

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/14ساعت 9:25 قبل از ظهر توسط گیتی| |

 

من خوشبختم...Painter

من خوشبختم چون تو دنیایی زندگی  می کنم که دریا داره. دریایی داره که موج داره و پر از زیبایی و عظمته. دریایی که راز همه آدما رو تو سینه داره. راستی راستی کدوم آدمی ممکنه بره کنار دریا و ناخودآگاه دلتنگی ها و آرزوها و عشقش رو با دریا در میون نذاره؟ کدوم آدمیه که وقتی از دریا جدا می شه, حس نکنه سبک تره؟ من فکر می کنم آدما واسه این بعد از خداحافظی از دریا سبک می شن که دریای مهربون بهشون می فهمونه خیلی ها همدرد توان... خیلی هستن که آرزوهائی مشابه آرزوهای تو دارن, خیلی آدما اومدن کنار من و گریه ها و بغضشون رو پیش من خالی کردن و تو حس می کنی که دیگه تنها نیستی...

من خوشبختم چون تو دنیایی زندگی می کنم که جنگل داره... جنگلی که پر از رمز و رازه و تو رو با خودش می بره به یه خلسه شیرین و عمیق. اون موقع که صدای سکوت همه جا رو گرفته و هر از گاهی فقط زمزمه باد و صدای پرنده ها شنیده می شه, تو غرق یه لذت عمیق می شی و حس می کنی جسم و روحت هر دو با هم سبک شدن و دارن بالای سرت می رقصن. اون وقته که هر چی شعر بلدی می یاد تو ذهنت و تو حس می کنی از تمام دنیا و هیاهوش جدائی...

من خوشبختم چون تو دنیایی زندگی می کنم که آفتابش هر روز طلوع و غروب می کنه و بکر ترین و ناب ترین صحنه های عالم رو به وجود می یاره...Sun

من خوشبختم چون تو این دنیا گلها وجود دارن. گلهایی که اگر بگردی حتی تو فصل سرد سال هم می تونی لابلای صخره ها و سنگ ها پیداشون کنی و به عمق زیبایی آفرینش با تمام وجودت فکر کنی...Flower

من خوشبختم چون تو این دنیا مه وجود داره که تو رو با خودش می بره به دنیایی که تو به راز خیلی چیزا پی می بری. در عین ناآگاهی کاملا آگاه می شی و ...

من خوشبختم چون همسری دارم که با همه وجودم بهش افتخار می کنم و رفتار صمیمی و مهربون اون همیشه منو تحت تاثیر قرار می ده.Heart Smile

من خوشبختم چون مادری دارم لطیف تر از همه گلهای دنیا... مادری که با دیدن آرامش و شادی و لذت من, اشک شوق تو چشماش دیده می شه...

من خوشبختم ... خیلی خوشبختر از اون چیزی که گاهی یادم میره بهش فکر کنم...

خدای بزرگ... خدای مهربون... ممنون... بابت همه اونچه که می بینم و همه اون چیزی که ازش آگاه نیستم ممنون...

 

و اما سلام عزیزای من... Hello

اول یه سوال... چرا بعضیاتون فکر کرده بودید ما الان داریم می ریم اصفهان؟متفکر خوب عزیزانم دقت کنید به این پستهای بیچاره من. من که گفتم الان می ریم شمال, عید می ریم اصفهان...دیگه تکرار نشه این بی دقتی ها هااااااا...

جونم واستون بگه ما سه شنبه صبح زود راه افتادیم و تو رودبار به بقیه ملحق شدیم. .ویلایی که گرفته بودیم تو رامسر بود. دو تا سوئیت بود که یکیش شد واسه جوون ها و یکیش واسه بزرگترها. انقدر محوطه اش خوشگل بود که نگو. همینطور که نزدیک تر می شدیم من حس می کردم هی دارم به مرز جنون نزدیک تر می شم... دیوونه کننده است منظره های این شمال لعنتی... اصلا قصد جون آدمها رو دارهswoon2.gif... خلاصه به زور خودمو زنده نگه داشتم. گفتم خدایا خداوندا من رسالت دارم برم واسه بچه ها تعریف کنم اینجا چه کارا کردیم تو رو خدا بذار زنده بمونم... خدا هم لطف کرد قبول کرد.روز اول بعد از ناهار آماده شدیم و رفتیم لب دریا... یه خورده سرد بود اما خیلی چسبید. ساحلش از این ساحل خوشگل صخره ای ها بود که من خیلی دوست دارم. بعدش رفتیم اون پارک بزرگه رامسر که خونه شاه هم اونجا بوده و یه سرم به اونجا زدیم. بعدش به اصرار بچه ها یه سر رفتیم بازارش . و اما بشنوید از روز دوم که روز خیلی خیلی دوست داشتنی ای بود. صبحش رفتیم جواهر ده ... خیلی خیلی حال داد. تازه شم اون بالا باقالی و آلوچه خورده کردیم. بعد از ظهر هم نمک آبرود و تلکابین و مه و واییییییی وایییییییی واییییییییی....عاشقش بودم...شبش که برگشتیم خونه شروع کردیم شاه دزد وزیر بازی کردیم. روده بر شده بودیم از خنده... اینقدر صدای خنده مون بلند بود که از انتظاماتش اومدن بهمون تذکر دادن... فکر کنننن.... بعدشم یه عالمه عکس انداختیم تو یه وضعیتهای مسخره ای که کسی ندونه فکر می کنه ما از این منغول های قطع امید شده می باشیم... خیلی شب  خوبی بود...made by Laie

روز سوم متاسفانه دیر بیدار شدیم و صبح رو از دست دادیم. عوضش ناهار رو تو طبیعت خوردیم. کلا روز آخر اتفاق خاصی نیفتاد. بعد از ظهر هم همینطوری تو ماشین رفتیم و شهرای این ور و اون ور رو دیدیم.

 

می دونید بچه ها... شده گاهی حس کنید بدجوری اسیر روزمرگی شدید و خیلی چیزا با وجودیکه هستن تو وجودتون رنگ و روش کمرنگ شده و گاهی یادتون می ره ازش لذت ببرید. من الان می فهمم که دچار همچین حسی شده بودم. تو شمال وقتی دستای شاهین رو می گرفتم حس می کردم یه انرژی و پتانسیل خیلی بالا داره با ضربان رگهامون تو وجود همدیگه سرازیر می شهIn Love و الان هم... تو شمال که بودیم با شنیدن هر آهنگ و موسیقی ای حس می کردم روحم هم داره باهاش بالا و پائین می ره و یه لذت مواج همه وجودم رو به تسخیر می کشه و خوشبختانه الان هم... اونجا وقتی تو چشای شاهین نگاه می کردم حس می کردم از نگاه هر دومون داره یه طناب نامرئی در می یاد و ما رو به سمت هم می کشونه ووو .... خوشحالم که تو این دنیا می شه چند روزی از کار و درس و هیاهو و خستگی و روزمرگی فرار کرد و به یه جائی پناه آورد تا عین یه شارژر خیلی از حسهای خوابیده و نادیده گرفته شده رو توی ما بیدار کنهgirl_pinkglassesf.gif... باورتون می شه الان که برگشتم حتی یه جور دیگه به کارم هم نگاه می کنم و حس می کنم باید اون رو هم دوست داشته باشم...

دیگه سرتون رو درد نمی یارم فکر کنم روانم شاد شدهخیال باطل و یا شاید دور از جون خر کیف می باشمنیشخند ...

نوشته شده در یکشنبه 1387/12/11ساعت 8:51 قبل از ظهر توسط گیتی| |

سلام دوستا.

می دونید گیتی خیلی بهتون عادت کرده؟

خوبید بچه ها؟ منم خوبم... یعنی توپ توپم. آخه می دونید چی شده؟ ما... یعنی من و شاهین و مامانم و خاله ام و پسر خاله ام و زنشو و اون یکی پسر خاله ام و زنشو و دختر خاله ام و شوهرشو و بچه اشون و اون یکی بچه اشون طی یک اقدام انتحاری تصمیم گرفتیم تعطیلات رو بریم مسافرتmade by Laie... من عاشق مسافرتهای برنامه ریزی نشده  و ناگهانیم. همینطور عاشق دریافتی های این مدلی (پولی از اداره). خلاصه اینکه می ریم شمال.کلا می ریم رامسر ولی من یکی سه بار از همه قول گرفتم که حتما یه روزش رو بریم نمک آبرود و شاهین رو هم تهدید به مرگ کردم و گفتم اگه به هر دلیلی بقیه پایه نبودن و اونم منو نبره ترورش می کنم.

جمعه خاله ام اینا از زنجان اومدن خونه مون. کشتیم خودمونو جمعه و شنبه اینقدر رفتیم ددر بازی... شاهین و پسر خاله ام هم پایه همدیگه تو شوخی و خنده و تیکه های بامزه... دیگه روده بر شده بودیم از خنده. .. عزیزم یه وقتائی خیلی ذوق مرگ می شم... خیلی لذت می برم از اینکه اینقدر قشنگ با خانواده و اطرافیان من ارتباط برقرار می کنی... همه عاشقتن شاهین. اینقدر قشنگ و دوست داشتنی رفتار کردی که همه دوست دارن... ممنون ماه من.

بچه ها راستش رو بخواین گاهی یه حس خاصی بهم دست می ده. منم با خانواده شاهین خیلی خوبم.اما هیچوقت نمی تونم از یه چهارچوبی جلوتر برم. مثلا ارتباطم جز با خانواده درجه یکش خیلی محدوده. نه که قیافه و اینا بگیرما اما اون صمیمیتی که شاهین تونسته برقرار کنه رو من نتونستم و راستش رو بخواین لزومی هم ندیدم. مثال می زنم: خیلی وقتا شده که شاهین پیشنهاد داده بریم زنجان, یا مثلا مسافرتی پیش می یاد می گه با بچه ها (فامیلای ما ) بریم... اما من... آیا من خیلی بی شعور می باشم؟ سوالآیا غیر اجتماعی می باشم؟ سوالآیا خودخواه می باشم؟

به هر حال عشق عسلم ممنون که اینقدر گلی... خیلی وقتا شده که جلوت کم آوردم.

مهمونا دیروز صبح رفتن. یه کیف خریده بود مریم(خانم پسر خاله ام) مامانم خیلی خوشش اومد. دیروز شاهین که از اداره اومد رفتیم واسه مامان لنگه اش رو خریدیم. بهدش هم از اونجائی که من قریب به دو هفته بود هوس ساندویچ داشتم ونمی دونم چرا نحسی افتاده بود و نمی تونستیم بریم بخوریم, فرصتو غنیمت دونستیم و سر از نشاط در آوردیم و کأنهو... بلانسبت... خورده کردیم و حتی شب به دل درد هم افتادیم.

بچه ها کمک فکری...چرا ما انقدر ددری می باشیم؟ و سوال مهمتر اینکه: پس ما کی می خوایم خونه تکونی کنیم؟ خونه مون روهاش تمیزه اما هیش کی خبر از توهاش نداره که... تصور مرتب کردن انباری و کمد دیواری ها و کشوهای دراور آخر منو از پا در می یاره... (خدا رو شکر در مرحله تصور باقی می مونم و می میرم وگرنه کی می خواد تمیزش کنه؟ تازه همینجا وصیت می کنم من که مردم همه تون برید خر شاهین رو بگیرید مجبور کنید تمیزشون کنه تا روح من تو اون دنیا به آرامش برسه)

راستی جوجه ها چه فکری واسه سفره هفت سین امسال کردید؟ بیاین از ایده های هم استفاده کنیم دیگه... من سال اول عروسیمون سفره هفت سینم روی ترمه و توی ظروف سفالی بود. سال دوم هم روی ترمه اما توی ظروف آبی فیروزه ای بود که شکل ماهی بودن. امسال می خوام برم توی تریپ سفره عقد و اینا. یعنی می خوام اولا که سطح بدم به سفره. یعنی چند تا جعبه و اینا بذارم رو میز بعد روش ساتن بندازم و روش از این تورهای اکلیل دار بندازم. بعدش وسائل رو هم تو ظرفهای پایه دار کریستال بریزم و گل مصنوعی و اینا هم لابه لاش کار کنم . امیدوارم مقبول بیفتد. البته ما سال تحویل اصفهانیم. اما من دوست دارم تو خونه حتما یه سفره هفت سین باشه واسه همین قبل رفتن می چینم. اصفهان هم همون ظرف پارسالی ها رو می برم و یه دونه هم اونجا چیده می کنم.

منتظر شنیدن ایده های ناز شما هم هستم تازه شم.

خیلی حرف زدم. مراقب خودتون باشید . من از آخر وقت اداری امروز تا شنبه نیستم . شما هم سعی کنید نباشید تا من خیلی عقب نمونم. خوش بگذره نانازیا.بوووووووووسسسسسسسسس

 

سوال اضطراری: اگه یکی از خواب درد رو به موت باشه باید از کدوم نوع خاک بر سر مبارک خود بپاشد؟

نوشته شده در دوشنبه 1387/12/05ساعت 8:58 قبل از ظهر توسط گیتی| |

اول نوشت از آخر: عکسای مراسم ولنتاین آپیده شد

سلام جگران بنده...

خوبین؟ خوش می گذره؟ زندگی به کامه؟ روزگار بر وفق مراده؟ ملالی نیست که ایشالا؟ بینی هایتان فربه است آیا؟

خوشگل جونام عارضم خدمتتون که ما همسری داریم که بسی به او می بالیم... چرا که مانند یک شوی خوب ما را دیروز و ایضا" پریروز همراهی کرد تا از یک حراجی خفن جنس ابتیاع نمائیم...

قضیه از این قرار بود که از طریق زن داداشم شنیدم که یه مغازه ای به اسم پاژن توی یوسف آباد حراج خیلی خوبی زده... منم تو چشای شاهین نگاه کردم و .... خیلی باحال بود بچه ها... تونیک ها و تاپ ها همه زیر ۱۰ تومن... حتی بعضیاشون ۵-۶ تومن. لباس شب... لباس شب جیگیلی ۲۰-۲۵ تومن... باورتون می شه تو این شهر پر تورم... خوبیش می دونید چی بود؟ اینکه به خاطر شلوغی وحشتناک مغازه اجازه پرو نمی دادن...و اما حسن اصلییییی... اینکه می تونستی اگر از چیزی خوشت نیومد و یا سایزت نشد یا هر دلیل دیگه ای اون رو تا ۴۸ ساعت پس بدی و این خیلی عالی بود. را که من روز اول ۱۳ قلم جنس گرفتم و تو خونه پوشیده کردم و جلوی آینه رژه رفتم و پس از دو دو تای فراوون ۹ تاش رو پس بردم و هیچکی هیچکی حتی به من نگفت پشت چشمم ابروئی هم می باشد. در عوض منم بهشون جایزه دادم و دو تا چیز دیگه خریده کردمHippie. حالا من به عنوان ویزیتور اون مغازه به همه تون پیشنهادمی کنم یه سر بهش بزنید اگر حال دارید.

راستی بچه ها اینا چرا دارن ما رو می فروشن؟ کسی نمی دونه مگه ما چه کارشون کرده بودیم که ما رو دارن فروخته می کنن؟ اقلا برید بورس یه خورده از این پولهاتون رو از سهام بانک ما بخرید ییهوئی ورشکسته نشه ما رو تعدیل کنه... اما فکر کنم اگه تعدیل نشیم حقوقمون بالا بره هاااااا... نهههههههه؟؟؟؟؟

دیگه اینکه می خواستم یه اعترافی کنم... از وقتی با دنیای وبلاگ خونی و وبلاگ نویسی آشنا شدم خیلی حالم خوبه... حتی روابطم با شاهین هم خیلی بهتر شده...

خوندن یه وبلاگائی مثل وبلاگ هستی یا نرگس مثل هوای تازه روزم رو با یه عالمه حس های خوب شروع کرده... هر وقت می رم تو وبلاگشون و می یام بیرون حس می کنم ساعتها زیر بارون قدم زدم و روی صورتم و تنم پر از شبنم و طراوتهFlower... حس می کنم خیلی خوب می تونم نفس بکشم . زیبائی کلام و عشق اونها به من یاد می ده اسیر روزمرگی نشم و حس و حالم رو همونطور شاداب نگه دارمPainter. از صمیم آرزو می کنم که همیشه همینجوری بمونن... حتی سالها بعد از هم خونه شدن.

طنین جونم- سایه جونم- نانازی گلم- لیموی خوشگلم- دزی جونی خودم- سارای محبوبم- باتوی مهربونم-برای تو نازنینم-  نارنجدونه و هلن خوبم همه تون رو بی نهایت دوست دارم و خوشحالم که پیداتون کردم. ممنونم از همه درسای قشنگی که به من تو زندگی یاد می دید. امیدوارم منم بتونم دوست خوبی براتون باشم.

Image and video hosting by TinyPic

 http://i39.tinypic.com/14mz1qq_th.jpg نمائی از میز شام

http://i43.tinypic.com/25s2wic_th.jpg زرشک پلو

http://i39.tinypic.com/2a7vtkw_th.jpg مرغ

http://i44.tinypic.com/5nkf8i_th.jpg ژله

http://i42.tinypic.com/2s7981v_th.jpg ساک دستی

http://i44.tinypic.com/1zluomu_th.jpg کادوهای من به شاهین

http://i41.tinypic.com/30hn3es_th.jpg همه کادوها با هم

http://i39.tinypic.com/ve3i28_th.jpg کارت دست ساز من

این عکسه که بالای همه لینکها هم گذاشتم یه نما از بشقاب شامه

نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/01ساعت 9:1 قبل از ظهر توسط گیتی| |


Design By : Night Skin