تبليغاتX
می میرم برات مننننننننن


می میرم برات مننننننننن



سلام عشقولانه های من...

ولنتناین خوش گذشت؟Heart Smile

اول از همه راجع به این هزار سالی که نبودم توضیح بدم... یادتونه که من چند وقت پیش دفاعم بود؟ خوب؟ اون موقع ها یه کار غیر شرافتمندانه هم انجام می دادم و اون اینکه تو اداره هم کارای درسیم رو انجام می دادم. آخه تو خونه کامپیوتر نداشتم و هر گلی می زدم به سرم باید تو اداره می زدم. خلاصه این شد که بعد از دفاع با یه کشو روبرو بودم که از حجم بالای کار شباهت زیادی به کمد آقای ووپی پیدا کرده بود . واسه همین تو اداره واسه جبران مافات خیلی درگیر بودم. می اومدم به همه تون سر می زدم و تقریبا هر روز هم صفحه مربوط به پست جدید رو باز می کردم اما واقعا نمی رسیدم.

هفته پیش هم در یک اقدام انتحاری دو شنبه تصمیم گرفتیم چهارشنبه و پنج شنبه رو مرخصی بگیریم و بریم زنجانClap. آخه همه فامیل های مادری من اونجا زندگی می کننFlower. القصه دل رو به دریا زدیم و ۳ شنبه راه افتادیم. نمی دونم بهتون گفتم یا نه که شاهین قبل از این کارش مغازه عروسک فروشی داشت که اوائل پائیز امسال جمعش کرد. از طرفی پسر خاله من هم تو زنجان مغازه عروسک فروشی داره. ما هم فرصت طلب... هر چی عروسک و خرت و پرت مونده بود با خودمون بردیم که ولنتاین اونجا بفروشیم/ نمی دونید چه خنده بازاری شده بود... مشتری که می اومد تو هر کی تبلیغ جنس خودش رو می کرد... منم که فقط دستم به این قلب های دسته دار می رسید که واسه تزئین می ذارن کنار کادو . تا یکی می اومد فوری از اونا نشون می دادم ... سوژه شده بود. یکی اومده بود بنده خدا از این تیپ های خیلی ساده ... پسر خاله ام چند تا عروسک نشونش داد... شاهین رفته جلو می گه پیمان جان چرا از اون عروسک های زیر میزیمون نشون آقای نمی دی؟ (حالا اشاره می کنه به یه دونه از اون عروسک های قدیمی مون که رو دستمون باد کرده) بعد نشون آقاهه می ده می گه این از اون کارهای تکمونه که به کسی نشون نمی دیم و به مشتری های خاصمون نشون میدیم و ... خلاصه بنده خدا پسره همونو خرید.

دیگه از مهمونی های هفته پیش بگم که عالی برگزار شد و همه بهشون خیلی خوش گذشت جاتون خالی. مامان شاهین هم برم یه دونه از سینی های سیلور خیلی خیلی خوشمل کادو آورد. نوشین یه روسری خیلی ناناز... خانم داداشم یه دونه از این ظرفهای میوه خوری و بشقاب زیرش با یه دونه جای دستمال کاغذی سر میزی از این طرحهای مشکی و سفید و مامانم هم یه کیف خیلی خیلی ناناز. شاهین جونمم یه گوشی سامسونگ که دیوونه اش شدم.

دیروزم که ولنتاین بود. ما دیشبش تازه از مسافرت اومدیم. اونجا هم که خواب نداشتیم که تا چند نصفه شب بیدار می موندیم به خنده. یه شب بچه ها گیر دادن فیلم تولد ۱۱-۱۲ سالگی منو گذاشتن. جاتون خالی اینقدر خندیدم که نگو. آخه تو سن بلوغ بودم. اون موقع ها هم ابروهام از بالای چشمم شروع شده بود دقیقا تا بالای پیشونیم. سن بلوغمم بود... جو گیر هم بودم... خلاصه آی مسخره کردن منووو... آی مسخره کردن. بعد شاهین برای جلوگیری از دپرس شدن من پاشده رفته شناسنامه اش رو آورده که عکس ضایع بودن های اون موقعش رو به همه نشون بده... دیگه مرده بودیم از خنده... هم شاهین هم پسرخاله ام خیلی شیطون و بامزه ان. دو تائی با هم بر خورده بودن آهنگ پت و مت رو گذاشته بودن مسخره بازی می رقصیدن. .. بساطی بود خلاصه.

ولنتاینو داشتم می گفتم... کادو واسه شاهین دو تا پیرهن خریده بودم با یه بسته کنده (در ابعاد پیت روغن ۵ کیلوئی) بیسکوئیت. عکس عروسی مون رو هم سفارش داده بودم برامون نقاشی کنن(که اصلا خوب نشد) . خواستم براش جعبه بخرم ولی راستش زورم اومد. از اداره که رفتم خونه دست به کار شدم و یه ساک دستی خیلی جینگیلی مستون و یه کارت خیلی عسل خودم درست کردم واسه اش و وسائلشو چیدم واسه اش توش. خودم دلم ضعف می رفت اینقدر ناناز شده بود. شام هم زرشک پلو با مرغ درست کردم و سالاد و ژله. پلو رو شکل قلب کشیدم تو یه دیس گرد. دور قلب (مرزهاش رو) با زرشک مشخص کردم ... سطحشم با پلوی زعفرانی پوشوندم. سیب زمینی های مرغ رو هم با این قالب کوچولوهای قلبی قالب زدم و بعد سرخ کردم خیلی خوشمل شده بود. شاهین که اومد کلی ذوق زده شده بود قربونش برم من.

اما بشنوید از کادوی اون . خنگ منه خوب نخندید. اولش یه جعبه بود که روش ۳ شاخه گل با یه چسب نواری گنده چسبونده شده بودسبز. در جعبه رو که باز کردم چند تا جعبه کوچیکتر توش بود که خودش دونه دونه می گفت کدوم رو باز کنم. اولی رو باز کردم توش یه بسته آدامس بود. دومی توش یه ظرف گنده پاستیل بود. سومی یه آبنبات اندازه کف بشقاب . و اما آخری یه عطر بولگاری که من عاشخشم... به اضافه یه کارت پستال خیلی زیبا.

جیگرتو بخورم من دستت درد نکنه همسری من...عاشق همه شون شدم...

شاهین سرش درد می کرد خیلی اما سعی می کرد به روی خودش نیاره. کلی عکس انداختیم از میز و خودمون و یه عالمه خندیدیم و بعدش کلی تو رختخواب عکسامونو نگاه کردیم .کابل دوربینمون گم شده ...باید بریم بخریم. هر وقت خریدیم چند تاش رو می ذارم.

راستی ما قرارمونه هر سال ولنتاین حتما حتما یه دونه قلب هم مشترکا بخریم تا وقتی گنده شدیم یه اتاق پر قلب داشته باشیم. تا حالا سه تا داشتیم که با دیشبی شد ۴ تا. In Love

خوب دیگه من بهتره بیشتر از این کله تونو نخورم. دلم براتون تنگ شده بود. دوستون دارم... مواظب خودتون باشید.باشه؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه 1387/11/27ساعت 10:18 قبل از ظهر توسط گیتی| |

سلام جیگریا... خوفین خوشملا؟

شما اگه جای من بودید و هم  شنبه و هم جمعه مهمون داشتید شه کار می کردید؟

خدا هیچ کدوم از مخلوقاتش رو جو گیر نیافرینه الهی. بنده همونطوری که مستحضرید هفته پیش خوب بسی مشعوف و جو زده بودم. در همین راستا فکر کردم خیلی وقته مامان اینای شاهین و داداش اینای خودمو دعوت نکردم خونه مون. واسه همین گفتم الان که سرم خلوت شده و از طرفی همه هم شیرینی می خوان بذار یه با یه تیر دو نشون بزنمو دهوتشون کنم.

دیروز جاتون خالی رفتیم شهروند. من عاشخ این فروشگاههای گنده ام. اصلا روحم تازه می شه می رم این مدل جاها... خلاصه بسی کیفور شدم.

دیگه اینکه پیشنهاد در مورد اینکه ۵ شنبه و جمعه چی درست کنم هم پذیرفته می شه و به شدت استقبال هم می شه. خودم اینا رو در نظر دارم : مرصع پلو َ قرمه سفزیَ بیف استراگانف و سالاد الویه و ژله. که البته تصمیم دارم همون ۵ شنبه در مقادیر زیاد (به جز برنج) درست کنم که واسه جمعه هم بمونه. اگه غذای جینگولی با حالی سراغ دارین راهنمائی کنید لوفا".

راستی بچه ها جائی رو سراغ دارید که یه عالمه مدل آلبوم داشته باشه؟ سوال

دیروز بعد شهروند گفتیم بریم بلوچ دنبال مانتو ... اما مانتو که پیدا نکردیمَ هیچ... بلکه کلی هم تو ترافیک موندیم و انواع و اقسام لغات قصاری که تو زندگی یاد گرفته بودیم نثار این مملکت دوست داشتیمون کردیم. تازه شم من دارم خل می شم خو از دست این مانتوهای نخ نما شده ام. چرا آخه مانتو پیدا نمی شه. همه جا فقط لباسای گرمه. دیوونه شدم خوووووووووووووب.

دیگه...دیگه... دیگه... اینکه جمعه که مامان اینای شاهین دعوتن ما می خوایم یه اقدام انسان دوستانه دیگه هم ترتیب بدیم و اون اینکه عمو اینای شاهین رو هم دعوت کنیم. آخه یه کدورتی دارن با هم اونا که ما می خوایم به یه نحوی آشتی کنون هم راه بندازیم. البته قهر نیستن ها ... اما دلخورن. این عمو و زن عموش اینقدر ماهن که نگو . از این زن و شوهر پیر باکلاسای خوردنی . خیلی دوستشون دارم . سنشون بالاست ولی ایتقدر دل زنده ان ماشالا که نگو. هر بار که می ریم خونه شونَ زن عموش آهنگ می زاره و همه رو می رقصونهmade by Laie. همه برنامه های ترک ست رو هم حفظ حفظه ساعت و روزشون رو...

من کلا از این آدمایی که سن و سالی ازشون می ره و دل مرده نیستن خیلی خوشم می یاد. یه پیرمرد و پیر زنی همسایه ما هستن شمالین . شمالی ها هم خوب تن صداشون یه کم بلنده. بچه ها باورتون نمی شه اگه بگم بیشتر از من و شاهین قربون صدقه هم می رن. هنوزم که هنوزه بیرون که می رن زنه دستش رو دور بازوی مرده حلقه می کنه و می شینن مرده دستش رو می اندازه دور گردن زنه. مرده به زنه می گه تو ماهی سفید منی.

چنو وقت پیشا هم جلوی کیوسک روزنامه فروشی بودمَ یه پیرزنه اومد. به خدا بچه ها صداش از ته چاه می اومد بالاَ با عصا و اینا. اومده می گه : آقا کیندر دارین؟می خواستم برم بپرم ماچش کنم انقدر که گولی بود. اینقدرم شیک بود...

خلاصه که همیشه آرزو می کنم ما هم وقتی ما هم پیر شدیم این مدلی باشیم. دل زنده و شیک و هنوز عاشق.

دوستون دارم خیلی زیاددددد...

 

پی نوشت : بچه هائی که سایه گل رو می شناختنَ آدرس جدیدش اینه: http://poolakmahi.blogfa.com/

نوشته شده در سه شنبه 1387/11/15ساعت 10:6 قبل از ظهر توسط گیتی| |

سهلام دوست موستای نازدار بلای خودم

یاتونه من شقده دوستون دارم؟ اصلا" یادتونه چقدر تو این چند روز دلم می خواست بیام واسه تون نوشته در کنم از خودم؟

خفر جدید اینکه گیتی بالاخره دفاع کرد. باورتون می شه؟ بعد از این همه وقت...

به کی بگم باور کنه که این موجود بی مصرفی که الان داره واسه شما می نویسه لیسانس گرفتنشم 7 ترم طول کشید ولی فوق لیسانس گرفتنش روم به دیوار 9 ترم.

خوب حالا فحش ندید الان توضیح  می دم. درسای فوق بنده 3 ترمه تموم شد. اما بعد این سه ترم من خر شدم, بدو بدو رفتم با شاهین مزدوج شدم و باعث شدم هر بار که این استاد مشاور گل و بلبلم منو می بینه کلی فحش به جونم نثار کنه و بگه ای گیتی آیا تو فکر می کردی اگر الان شوهر کنی , دیگه واسه ات شوهر پیدا نمی شه؟

خلاصه اون ترم اولش که همه اش تو حال و هوای نامزدونگی و اینا بودم. بهدش عروسی کردیم و منم تازه کار... ترم دوم هم تو حال و هوای عروسی و اینا بودم ... و اما ترم سوم اومدم تو حال و هوای درس, اما پشتی که باد بخوره, خو دیگه خورده دیگه. نخورده؟ خورده ... خلاصه با سرعت نور دوباره از اون حال و هوا دراومدم. تا اینجا مجانی بود همه این حال و هواها. اما از ترم بعدش منوط می شد به هدر رفتن های فلوس و دادن جریمه. ترم اولی که جریمه دادم کلی فحش نثار بادهای خورده به پشتم کردم و شروع کردم به فعالیت. یه خورده پیش رفت... اما مگه به قول طنین دز بالای یه چیزی گذاشت و خبر مرگم کشید به ترم بعدی. تا اینکه در اواخر ترم بعدیش بنده یک مجلد به اسم پایان نامه تهیه کردم و با افتخار دو هفته مونده به آخر ترم یه باد هم به غبغبم انداختم و بردم  و گذاشتم رو میز استاد راهنما. اونو می گی ... این ریختی شد       . که این چه کاریه... این همه وقت نیومدی , حالا برداشتی پایان نامه آماده رو دو هفته مونده به آخر ترم آوردی گذاشتی رو میز من و .... الا و بلا نمی شه . باید من اینو سر فرصت بخونم و دفاع توی این ترم رو فراموش کن... دیگه تو این مرحله تصور هدر رفتن مقداری فلوس دیگه خارج از تصور من بود . این شد که یک فکر شیطانی به سرم زد. و پس از یافتن یک دکتر آشنا, یک بچه مظلوم رو به دست خودم کشته کردم...

جریان از این قرار بود که یه سری مدارک جور کردم که مثلا من حامله بودم و بچه ام قربونش برم تو سه ماهگی تو شیمکم از بین رفته و بعدش هم من افسرگی گرفتم و این شده که ترم پیش نتونستم دفاع کنم. خلاصه مدارک رو جور کردم و دادم دانشگاه و تو کمیسیونشون مطرح شد و موافقت شد شهریه ترم پیشم بخشیده بشه و من به این نتیجه رسیدم که بسی کلاهبردار تشریف دارم.

به هر حال سرتونو در نیارم . بعد از همه این ماجراها دیروز ساعت 2.5جلسه دفاعیه من بود. ساعت 12 رفتم اتاق استاد داوره می گم استاد هیچ نکته ای نیست بخواین به من بگین. با تعجب نگام می کنه می گه خانم من استاد داورتونما... دقت کنید... بعدش می گه اون یکی داورت کیه؟ می گم فلانی... می گه اونم که معمولا نمی یاد سر جلسات... منم ذوق زده می گم: آخ جون...

جلسه برگزار شد. ارائه ام بدک نبود. خلاصه شدم 18.5. راستش اینقدر این روند طولانی شده بود که بیشتر از نمره تموم شدن این ماجرا واسه ام تموم شده. حالا استادا نمره رو گفتن و رفتن بیرون . من از خوشحالی گریه ام گرفته.شاهین اومده بغلم کرده. عین این دیوونه ها نیشم تا بناگوش بازه از اونورم هق هق گریه می کنم.

ولی اینقدر حس خوبی بود. دیگه گوشه ذهنم بعد از مدتها یه دغدغه به اسم پایان نامه نبود. امروزم فوری اومدم آپ کردم که هم عذر خواهی کنم واسه این مدت که درست و حسافی نبودم و هم این:

دیگه اینکه: شاهین جونم... اگه یه روزی اینجا رو خوندی... علاوه بر همه تشکر های دیروزم اینارم بدون که قدر تمام مدارائی رو که تو این مدت باهام کردی می دونم. این ماه اخیرَ خیلی شبا شام نپختمَ خیلی وقتا خونه به هم ریخته بودَ خودم شلخته بودم... خیلی وقتا استرس پایان نامه رو داشتم و دیواری از دیوار تو کوتاه تر پیدا نمی کردم و الکی بهونه می کردم یا بی حوصله بودم... ممنون که مدارا کردی. گلم خیلی وقتا پشیمون می شدم از ادامه درسمَ تصمیم می گرفتم انصراف بدمَ اما تو هلم می دادی... ممنون.

عزیزم می گی بخون واسه دکترا... می گی بخون تا واسه منم انگیزه بشه و منم ادامه بدم... ممنون... ممنون... ممنون...

نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/10ساعت 11:17 قبل از ظهر توسط گیتی| |

سلام دوستای خوشملم

من که هنوز هیش  کدوم از شماها رو ندیدم . پس از کجا می دونم که خوشملید؟ غیبگو هستم من آیا؟

به هر حال همینه که هست. همه تون خوشملید. هر کی هم اعتراض داره, اعتراضش رو کتبا اعلام کنه, بعدا سر فرصت بهش رسیدگی می شه.

در راستای پست قبلی 5 شنبه مراسم خیلی عالی برگزار شد. و در پایان با ابراز احساسات بی شائیه کلیه اقوام من یه نتیجه اخلاقی گندالو گرفتم و اون اینکه مهم نیست دیگران چه کار می کنن یا چه رفتاری دارن, مهم اینه که ما اون کاری رو انجام بدیم که بعدا" که بهش فکر می کنیم احساس خوبی پیدا کنیم و شرمنده نباشیم طوری رفتار کنیم که دیگران دوستمون داشته باشن و محبوب باشیم, جای اینکه بهونه ای برای دلخوری و کدورت دست هم بدیم.

راستش از اون روزی که من و شاهین وارد خانواده های همدیگه شدیم تز من این بود که اگر دوست دارم اون با خانواده من رفتار خوب و قشنگی داشته باشه, منم باید متقابلا این کار رو بکنم. در غیر اینصورت توقع بی جائی دارم.

قربون شوهر مموشم برم من که به رفتار قشنگش, به صمیمیتش و به ارتباط برقرار کردنش افتخار می کنم.Flower

جمعه روز بدی بود چون از خواب که بیدار شدم متوجه شدم که به مرض هاری دچار شدم و دلم همه اش یه پاچه ای می خواد که بتونم گازش بگیرم Tornado. حالا از صبح تا عصر هی با خودم حرف می زدم که آخه گلم , نازم , ماهم , تو که اینقدر دخمل خوفی هستی, نباید تسلیم این مرض مهلک بشی, اما مگه به خرجم می رفت. آخرش عصری تا به شاهین گفتم بیا بریم بیرون و اون گفت آخه درس دارم, منم پریدم و پاچه اش رو گرفتم و دیگه ول کن نبود و با موجی از جیغهای بنفشم اون رو نوازش می کردم که این چه وضعشه, سه هفته است همه اش تو خونه ایم, درس خوندنم استراحت می خواد, من حوصله سر رفته, تو اصلابه فکرمن نیستی و اینا... شاهینم اینجوری       بهدش گفت خوب باشه بیا بریم . ولی من که هنوز آثار مرض تو تنم کامل از بین نرفته بود به عشوه های خرکی اکتفا کردم و به پشت چشم نازک کنون مهمونش کردم قربونش برم رو و تا شب هم چشمه هائی از اخلاق مزخرفم رو بهش نشون دادم تا درس عبرتی باشه برای آیندگان.

شنبه از اداره با دوستم قرارداشتم و طی یک اقدام انتحاری اون تونست با اغفال من , منو به یک حمار تبدیل کنه و ورداشت منو برد فالگیر. بچه ها باورتون نمی شه. از در که رفتم تو دهنم بازمونده بود. دختره اینقدر خوشگل و خوش تیپ و جیگر بود که نگو انگار نه انگار که به شغل شریف فالگیری اشتفال داره. تازه نمی گفت فال که می گفت مشاوره. خلاصه مشاوره شدیم  و 12 تومن پیاده شدیم و اومدیم بیرون با دو تا سوال گنده: اول اینکه آخه دختره دیوونه ... تو که به فال و اینجور چیزا اعتقاد نداری و فقط محض تفریح و خنده اومدی اینجا نمی شد بشینید دو تائی جوک بگید بخندید و پولتونم هد ندید آیا؟ و دوم اینکه آیا ما واقعا" خاک بر شده ایم؟ این همه نشستیم یه دونه زدیم تو سر خودمون یه دونه تو سر کتابا آخرشم اومدیم یه جای دولتی و حقوق بگیر دولت شدیم . حقوقی که صد البته یک دهم زحمتی که می کشیم رو جوابگونیست. اون وقت یه دختری که تحصیلات خاصی هم نداره و بعد دیپلم درسش رو ول کرده در عرض اون نیم ساعت سه ربعی که ما اونجا بودیم 5 تا مشتری راه انداخت و شصت تومن درآورد. یعنی با این روند کم کم ماهی 15 تومن درآمدشه. پاسخ روشنه : خوب بله دیگه ما خاک بر سر شده ایم...

دیروز هم شاهین ساعت 7 اینا اومد اداره دنبالم و رفتیم مامان رو برداشتیم و در راستای تبلیغات اینترنتی نیشخندطنین بانو د برو که رفتیم, سمت نشاط Clapو با وضعیتی بس بغرنج نزدیک به خفگی کامل ( از خوردن) از اونجا اومدیم بیرون.

دیگه اینکه ببخشید دیر آپ کردم. خیلی دوستتون دارم.

بای بای فعلاBalloons

نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/02ساعت 12:6 بعد از ظهر توسط گیتی| |


Design By : Night Skin