می میرم برات مننننننننن
سلام دوست جون جونا... سلام عقشا... سلام جیگر میگرا سلام سلام سلام شقده دلم تنگ شده بود واسه نوشتن... اما نمی رسیدم که.. این چند وقته همه اش دارم فکر می کنم که آخه مگه چی می شد اگه شبانه روز جای ۲۴ ساعت ۳۱ ساعت بود یا مثلا" ۲۷ ساعت ... ها چی می شد؟ این روزا هم تو اداره کارام خیلی زیادهَ هم گرفتار اصلاحات پایان نامه و مقاله در آوردن از توشم هم امتحانای شاهینه و اگه کاری واسه تحقیقاش از دستم بر بیاد براش انجام می دمَ هم کارای خونهَ هم... دیروز یه روز پرکار به معنای واقعی رو گذروندم. تو اداره که نفهمیدم کی زنگ خوردَ .بهدش بدو بدو رفتم خونه. مامانم تازه از مسافرت اومده بود( خونه ما طبق بالای خونه مامانمه) یه خورده پیشش نشستم کیف کردم. بهدش یه فکر شنیع و شیطانی اومد تو سرم اما خوب این کمک جرایانات داره. این خواهر شوهری ما ... خیلی خیلی خیلی گل بود. رابطه مون با هم عالی بود. اما یه وقتائی بگیر نگیر داره. این نگیر هاشم چندین بار اصابت کرده به مراسم های من. مثلا" سالگرد عروسیمون یا یه بار که من سفره داشتم یا یه بار که رفته بودیم ولیمه یکی از فامیلاشون یا حتی یه بار تو مسافرت. حالا ذیلا" تهریف می کنم واسه تون. ۱: سالگرد: من و شاهین کلی ذوق و شوق داشتیم ۲- سفره من. این بار مراسم زنونه بود. شروع مهمونی ساعت ۳. اومدن خواهر شوهری : ساعت ۳:۴۵ خاتمه مهمونی : ساعت ۷ . رفتن خواهر شوهری ۶:۴۵ طی مهمونی : خواهر شوهری : مکالمات خواهر شوهری: گیتی چرا ظرف یه بار مصرف واسه اینکه مهمونا خوردنی ها رو ببرن نگرفتی؟ مامان گیتی ظرف یه بار مصرف رو نگرفتید؟ زن داداش گیتی یعنی واقعا" ظرف یه بار مصرف رو نگرفتید؟ . . . جماعت اینا ظرف یه بار مصرف رو نگرفتن. ببخشید. گیتی: تو کله گیتی: اگه اینقدر از همه نمی پرسیدی هیشکی متوجه کم و کسری ظرف یه بار مصرف نمی شد. طی مهمونی هم که عین اون بار تصمیم خودش رو گرفته بود که حتی یه بشقاب هم جابجا نکنه همه به گیتی: گیتی خواهر شوهرت همیشه همین جوریه گیتی به همه: نه به خدا... خیلی گله. فکر کنم امروز حال ندار بود همه به گیتی : آخه تو سالگردتون هم همینجوری بود. گیتی به همه : خووو شاید اون روز هم حال ندار بوده گیتی طبق بالا دور از چشم بقیه : شاهین به گیتی: گیتی به شاهین: ولیمه یکی از فامیلاشون: من و شاهین دیر تر از اونا رسیدیم. وقتی رفتیم تو سالن دیدیم خانمها و آقایون با همن. اما خانواده شاهین اینا جدا نشسته بودن. یعنی آقایون تو یه میز مردونه خانمها تو یه میز زنونه. ما هم رفتیم پیش خانمها و البته شاهین هم کنار من نشست. چون بقیه میزها همه خانوادگی نشسته بودن. نوشین از اینجوری شاهین: خوب بابا و علی (داداشش) پیششن که. تازه اگه من برم گیتی تنها می مونه. نوشین تا نیم ساعت بعد که شاهین رفت: نیم ساعت بعد من به شاهین: برو عزیزم یه سر پیش رضا اینا شاهین : آخه توتنها می مونی . ناراحت نمی شی؟ گیتی : نه گلم. بدو برو... خوش بگذره شاهین رفت نوشین هم ۱۰ دقیقه بعد پاشد رفت میز فامیلای دیگه عید پارسال شمال.. ویلای پدر شوهر نوشین:ما دیرتر از بقیه رفتیم. وقتی رسیدیم شب بود. بعد از سلام و علیک خواستیم بخوابیم. اونجا خیلی بزرگ بود . ۴ خوابه بود. شروع کردیم به جا انداختن. تو یه اتاق پدر شوهر و مادر شوهر و برادر شوهر نوشین. تو یه اتاق من و نوشین و مامان شاهین .تو یه اتاق هم بابا و داداش شاهین و رضا شاهین: خوب چه کاریه. مامان و بابا اون اتاق... تو و رضا اون اتاق ... من و گیتی هم این اتاق. نوشین: اااا.... زشته شاهین: نوشین جلوی مادر شوهرش اینا: شاهین برو بیرون چراغم خاموش کن شاهین کلافه و عصبانی رفت بیرون من تو تاریکی: غیر از این چهار مورد تو این مدت همه روزها خیلی عالی بوده و روابط هم عالی .اما من هیچوقت نتونستم بفهمم این چند بار چش شده بود یا از چی ناراحت بوده که این مدلی کرده. حالا از وقتی فهمیدیم نوشین سفره داره هی شاهین می گه نباید کمکش کنی و من پدرم در اومد تا چند چا چیزو بهش بفهمونم ۱- اگه جواب بدی رو با بدی بدی َ دلخوری ها ادامه پیدا می کنه و روابط خراب و اصولا جواب بدی رو با بدی دارن کار درستی نیست ۲- من دوست ندارم دیگران در مورد من همون قضاوتی رو بکنن که مهمونای اون روز در مورد نوشین کردن. ۳- سفره حضرت ابوالفضله و کمک کردن توش لیاقت و شایستگی می خواد. ۴- من دلم نمی خواد روابط بد بشهَ پس باید تلاش خودم رو بکنم. خلاصه اینکه دیروز رفتیم و سفره رو چیدیم و خیلی قشنگ شد. امروزم که مراسمه و من از اداره می رم و آماده می شم و زودی می رم اونجا و به یاد تک تکتون خواهم بود و واسه تون دعا خواهم نمود. خیلی پر حرفی کردم. ببخشید. دوستتون دارم. بوس بوسی می ترسم بپرسم خوش می گذرهَ سوسک شم یهوئی قول دادم یه خورده از دوران دوستیم با شاهین بگم. اما چون خیلی مفصله اینجا به تناسب موضوع فقط یه کوچولوش رو می گم. یکی از مشکلات اصلی ما واسه به هم رسیدنَ مشکل درس شاهین بود. اون موقع که قضیه ما می خواست مطرح بشه من سال آخر دانشگاه بودم و شاهین دیپلم داشت. خوب اون زودی وارد دنیای کارشده بود و کلا به درس خیلی علاقه نشون نداده بود. اون موقع که با هم دوست بودیم من خیلی تشویقش می کردم که ادامه بده و اونم یه کوچولو تلاش کرده بود. تا اون موقع که قضیه بصورت جدی تو خانواده ها مطرح شد. اون موقع من کنکور ارشدم رو داده بودم و شاهین کنکور کارشناسی رو. من قبول شدم و اون نه اینارو گفتم که یه چیزی از دیروز رو واسته تون تعریف کنم/ دیروز صبح صدام کرده, می گه گیتی این مساله رو بلدی به من یاد بدی. منم که همیشه تا قیافه انتگرال دو تائی و سه تائی می بینم, اولین چیزی که به ذهنم می رسه اینه : گذشت تا شب شد. رفتم پیشش دراز کشیدم.نگام افتاد به چکنویسی که داشت توش می نوشت. حرکت دستش رو دنبال کردم. دیدم داره یه مساله خیلی خیلی سخت رو تند تند و با تسلط عالی حل می کنه عزیز دل گیتی... زندگی گیتی... نازنین گیتی ... همه امید و آرزوی گیتی...تو توی زندگی خیلی چیزا رو به من ثابت کردی. به داشتنت ... به بودنت... به اراده ات... به وجود نازنینت افتخار می کنم. این یه گیتی مریضه که داره واسه شما می نویسه. این دو سه روزه همش همش حالم بد بود. سرما خورده بودم دیگه اینکه عزیز دلم دیروز برد دو تا نسخه از پایان نامه ام رو تحویل استادای داور داد. دستش درد نکنه. برام دعا کنید که گیر ندن به چیزی. من که اومدم باز که... تازه شم کلی دلم تو این دو روز نوشتن خواسته بود که... اما همش تو بدو بدو بودم. پریروز باید می رفتم پیش استادم پیش دفاع از پایان نامه ام. منم که شاد... گفتم صبحش تو اداره میخونم دیگه. صبح داشتم میطالعه می نمودم عزیز دلم ممنون که اینقدر پیگیر کارم بودی و کمکم می کردی که استرس نداشته باشم قربونت برم ببخش گیتیتو که نمی تونست خوددار باشه و بازم همش استرسی بود دورت بگردم من گلم که بهترینی عزیز ترینی گل ترینی ماه ترینی خلاصه اینکه اون روز رفتم واسه پیش دفاع و دو سه تا ایراد اساسی گرفت از کارم که امیدوارم بتونم بپیچونم. فرداش هم واسه اداره مریض شدم و کلا نرفتم دیگه اینکه این روزها هسمری همش همش درس می خونه. دارم به این فکر می کنم که تا ماه بعد هم شاهینی امتحاناش تموم شده هم من دفاع کردم.... چه شود.... امروزم از صبح دارم تند تندی کار می کنم که تموم شه همش. راستی اون روز هم نشد بریم کن. هسمری دوست داشت درس بخونه منم سعی کردم درکش کنم. امروز سامره دوباره زنگ زد که فردا نرو اداره بریم اصفهان. بهش جریان مرخصی دیروز و امتحانای شادینگیمو گفتم اما فکر کرد دارم می پیچونم و فکر کنم دلخور شد. حالا باید از دل اوشولوش در بیارم. همتون مراقب خودتون باشید. این یه خواهشه دیگه اینکه امشب شاید بریم کن . البته من سرخود با دوستم برنامه اش رو ریختم که موکول شد به موافقت گرفتن از شوهر های جون جونی آقامون. باید دوباره برم تو چشاش نگا گنم - شاهین عزیزم... هنوز بهت نگفتم چیزی راجع به این وبلاگ... می خوام یه خورده راه بیفتمَ به یه جائی برسونمشَ بعدا" بهت بگم که کلی سورفریز شی گل منَ عشق منَ ناز من... - عزیز دلم این روزها سخت مشغول درس خوندن واسه امتحاناتی. واست دعا می کنمَ عین همیشه خان دائی جانَ خان دائی جان.... خوب منم تصمیم گرفتم که بیام. البته الان نه که غریبی می کنم به هر حال امیدوارم همه چی خوب پیش بره و اینجا بتونم دوستای خوبی پیدا کنم و دوست خوبی برای دیگران باشم
![]()
![]()
![]()
![]()
. به مامانی گفتم: مامانی موهامو رنگساژ می کنی... گفت آره... منم سوء استفاده چی... بدو بدو بند و بساطو آوردم و دست به کار شدیم و موهامو خوشمل کردیم. بهدش بدو بدو رفتم حموم و بعدم آرایشگاه واسه بند و ابرو
... آخه امروز خواهر شاهین سفره داره. بعدش شاهین اومد دنبالم و با یه سری ظرف ظروف که خواسته بود ببرم رفتیم اون طرفی واسه کمک. ![]()
. ۶۰ - ۷۰ نفر هم مهمون داشتیم که چون خونه خودمون و مامان من کوشولو بود قرار شد بندازیم خونه مامان شاهین. بهدش همه چی خوف و خوش بود تا شب قبلش که ما رفتیم اونجا مبلارو جمع کنیم و صندلی هائی که کرایه کردیم رو بچینیم که بعد از ۵ دقیقه من متوجه یه شدم انگار یه مشکلی وجود داره و اون اینکه هیشکی به ما کمک نمی کرد ... خوب از مامان و بابای شاهین که توقعی نمی رفت بنده خداها... اما من یهوئی متوجه شدم که نوشین (خواهر شاهین)در یک اقدام انتحاری تصمیم گرفته واسه ما قیافه بگیره و کمکمون نکنه و انگار که در همین راستا شوهرش رو هم مجبور به این کار کرده
... من هیچوقت نفهمیدم واسه چی... اما مطمئن بودم که به یه دلیل نامعلوم جبهه گرفته. فرداش که روز جشن بود و هم وضع به همین منوال بود و فکر کن وسط مهمونی خود من و شاهین مجبور بودیم پذیرائی کنیم از مهمونا و بقیه کارا
... طوری که بغض داشت جفتمون رو خفه می کرد و شب که رفتیم خونه عین دو تا گنجشک چپیدیم تو بغل هم و یه عالمه گریه کردیم 
. آخه اولین بار بود که یه همچین برخوردی رو می دیدیم ازش و خیلی تعجب کرده بودیم.
![]()

؟![]()
دیگه حق نداری وقتی رفتیم اونجا دست به سیاه و سفید بزنی ![]()
![]()
شد اینجوری
. ۱۰ دقیقه بعد گفت: خوب شاهین برو پیش رضا بشین دیگه تنهاست( شوهرش). ![]()
![]()
![]()
. شاهین خواست برگرده پیش من اما جاش پر شده بود . منم تا آخر مهمونی تنها موندم تو یه میزی که افرادش هر کدوم لااقل ۴۰ سال ازم بزرگتر بودن. ![]()
. یه اتاق هم خالی ![]()

![]()
یعنی چی زشته. من نمی تونم بدون گیتی بخوابم. اومدم مسافرت با زنم باشم...
![]()
![]()

:



![]()
![]()
![]()
![]()
. آخه این تعطیلات به من یکی خیلی چسبید. کلی استراحت کردم
. شاهین که همش داشت درس می خوندَ
منم عین این آدمای نالهَ همه اش خواب بودم. اگه بدونید چند وقت بود این همه استراحت نکرده بودم. خیلی عالی بود
. اگه امروز ۵شنبه نبود و فردا تعطیل نبودَ کلی دپ می شدم
.
.الهی من دور و اطرافش بگردم عزیز دلم رو.![]()
اینجوری که شد, جریان ما از طرف خانواده من مورد مخالفت قرار گرفت و این بار شاهین با جدیت بیشتر شروع کرد به درس خوندن و آماده کردن خودش واسه کنکور
. طفلک جون جونی من خوب خیلی چیزا یادش رفته بود, یه سری چیزها رو هم که باید جدید یاد می گرفت. من که از دانشگاه تعطیل می شدم, بدو بدو می رفتیم بام تهران یا جمشیدیه و د بدو به درس خوندن.پایه ریاضیش خیلی ضعیف بود. گاهی وقتا کلافه می شدم. یه چیزائی بود که به نظر من خیلی ساده می اومد, اما بعد از چند بار توضیح دادن باز قیافه خوشگلش شبیه علامت سوال بود.
.. گذشت و گذشت و گذشت و عشق من بالاخره قبول شد. ![]()
![]()
گفتم نه عزیزم, ولش کن. بارمش زیاد نیست.
. می خواستم قورتش بدم اون لحظه از ذوق
. قدر همه دنیا بهش افتخار می کنم/ ![]()
/بچه ها تو رو خدا مراقب خودتون باشید. این ویروس میروس های جدید خیلی وحشتناکن.رسما" آدمو از پا در میارن. تازه همه افتضاحیش به این بود که با اون حال خراب باید می اومدم اداره . آخه هفته پیش یه روز مرخصی گرفته بودم . امان از دست رئیس گیر
. حالا دیروز می بینه حال و روز من رو هااا اما هیشی هیشی نمی گه کارمند گلم, دختر خوف پاشو برو خونه استراحت کن تا خوف شی, فردا با روحیه بهتر و جسم سلامت بیای اداره که بیشتر تر برای جامعه مفید باشی
. در عوض می گه کارمند نباید مرخصی بگیره کارمند اگرم حتی در حال مرگ باشه باید بیاد اداره تا به همه ثابت شه که داشته می مرده. تازه اگرم نیاد چون دیروزش جمعه بوده همه می چسبونن به جمعه و می گن رفته مسافرت ![]()
اصلا" این رئیس ما از روشهای نوین مدیریت هیشی سر در نمی یاره. حالا تازه شم دیروز با اون حال خراب ولیمه دائی شاهینی جونمم بود که از مکه اومده بود. رفتم خونه افتادم
. ساعت 6 اینا بلند شدم. اصلا" نانداشتم. هی می خواستم به شاهین بگم که می شه نریم, اما هر کاری کردم دلم نیومد. خیلی وقت بود فامیلاشون رو ندیده بود. گناهی داشت. هر جوری بود سعی کردم خوشمل کنم.اما هی عسطه و آبریزش داشتم, هی همه چی به هم می ریخت, دوباره از اول... کلی اوضاع خنده دار شده بود. شاهینم از سرکار اومد, فوری رفت آرایشگاه, موهاشو مرتب کرد, بعدم اصلاح و دوش و شروع کرد به لباس پوشیدن. بعد یهو دل گنجشکی من گرفت و کمبود محبت آوردم. آخه اصلا" با من حرف نمی زد منو نیگا نمی کرد که. ازش پرسیدم که شادینگی طوری شده؟ گفت نه چطور؟ حالا منم اکشام سرازیر
گفتم آخه اصلا" منو نگاه نمی کنی باهام حرف نمی زنی ... فوری بخلم کرد. گفت من غلط بکنم عسیسم. تو چرا یهو اینطوری شدی. بهدش هی تند تندی بوسم می کرد معذرت می خواست
. منم هی خودمو می کشیدم کنار . خنده ام گرفته بود. می گفتم خوب حالا بوسم نکن تو هم می گیری بابا بخشیدمت دیوونه. بعدم راه افتادیم رفتیم و جاتون خالی خیلی خوش گذشت. اینقده خنده دار بود. فکر کنید من و مامان و خواهر و بابای شاهین هممون سرما خورده بودیم. هر کی می رسید می گفت شماها چقدر همدیگرو بوس کردید که همتون مریض شدید؟ حالا فکرکن اول نوشین نشسته (خواهر شاهین) بعد شاهین بعد من. حالا شاهین نمی ذاره منو نوشین با هم حرف بزنیم. می گه شماها ویروس دارید منم می گیرم
(جون عزیز).
که دوستم از دانشگاه زنگ زد و گفت چه نشسته ای که امروز روز آخر مجوز دفاع گرفتنه بدو بیا دانشگاه
... واسه یه لحظه احساس کردم می خوام بمیرم از استرس. از یه طرف واسه بعداز ظهر که می خواستم برم پیش دفاع آماده نبودم و رو وقتم تا اون موقع واسه درس خوندن حساب کرده بودم از یه طرفم باید پا می شدم می رفتم الان دانشگاه. از یه طرفم اگر وقتم رو با استادم کنسل می کردم باید دوباره دو سه هفته صبر می کردم تا باز دوباره بهم وقت بده. تازه از یه طرفشم این معاون و رئیس غیر درک کنم چپ و راست واسم کار می آوردن می گفتن فوریه
. بهدش من دلم پر غصه شد زنگ کردم به شاهین. ازم شماره های دانشگاهو گرفت که پیگیری کنه ببینه می شه فردا برم واسه مجوز یا نه. بهدشم گفت که اگرنشد من خودم می رم کارای مجوزتو انجام می دم تو بشین با خیال راحت درست رو بخون. اما من که خیالم راحت نشد که. آخه من الان ترم ششمه که پایان نامه ام طول کشیده تا حالا سه ترم خارج از سنوات و با شهریه تمدیدش کردم. اگر این ترم دفاع نکنم دیگه تمومه
. تازه شم همش می ترسیدم که اگه شاهین بره بگن باید خودم باشم اون وقت هم اون از کارش الکی مرخصی گرفته بود هم من دیگه نمی رسیدم. دانشگاه هم تلفنو جواب نمی داد. عشقولکم هم هی زنگ می زد قربون صدقه ام می رفت که استرس نداشته باشم و اینا. اما من که همش بغض داشتم که. خلاصه ساعت ۱۲ وخورده ای آخر تونستیم مطمئن شیم که میشه فردا هم واسه مجوز رفت. ![]()
![]()
![]()
و صبح شاهین که می رفت سر کار منم رسوند دانشگاه و رفتم دنبال کارهای مجوز. خیلی طول کشید تا بتونم همه امضاهاش رو بگیرم. اما آخر گرفتم . نوبت دفاعم شد واسه ۹ بهمن ساعت ۵/۲ .برام خیلی دعا کنید دوست دوستیا. شبم رفتیم دکتر. بهدش من هی تمارض کردم. گفتم دل پیچه دارم. اینقدر زیر پوستی تمارض کردم دکتره واسم دو صفحه دارو نوشت. حالا شاهینم کرمش گرفته بود هی واسه دکتره تشریح می کرد حالتای مریضی منو
سرکار گذاشته بود آقای دکتر بیشاره رو. از در که اومدیم بیرون داشتیم منفجر می شدیم از خنده. 

. شایان ذکر است در مراحل آخر ندای غلط کردم و ... خوردم او باعث بسی آزاد و ناراحتی گوش همسر گرام گردیده بود
. لیکن بنده او را دلداری می دادم که به گوش درد خود اهمیت نداده و به خلالهای پیازی بیندیشد که بنده تک تک آنها را با عشق فراوری نموده و باعث خلق کلی ارزش افزوده در آنها شدم
. آخه می دونید جمعه من تو چشای شاهین نگاه کردم و اونم بلافاصله نمی دونم از کجا حدس زد که هوس شهروند زده به سر من/ خلاصه زره پوشید و خودش را به انواع و اقسام کارتهای اعتباری و ... مجهز کرد
و راه افتادیم . منم که وحشیییی... کلی خرید کردیم. به یخچالش که رسیدیم من کلی از دیدن بسته های پیازداغ ذوق مرگ شدمَ
اما با دیدن قیمت نجومی روی اونها گفتم جواب محبت شاهین رو بهتره با یک کدبانوگری خفن بدم و قپی اومدم که عزیزم مگه گیتیت مرده َ خودم یه عالمه پیاز درست می کنم ماه... شاهینم اینجوری
...اممممماااااااااا... دیشب معنای واقعی لعنت به زبانی که بی موقع باز شود را با تمام گوشت و پوست و استخونم درک کردم
. در عوض شاهین همسر هم منو به یه ماساژ کاملا" مطبوع مهمون کرد که به شدت چبسید
.
![]()
![]()
... امیدوارم همه چی عالی پیش بره. امروز ازم عذرخواهی کردی که این روزها یه خورده هواست پرته و گفتی استرس امتحانا رو داری. گلم اینو بدون مهربونیات به هواس پرتی هات خیلی خیلی می چربه... دوم اینکه از خدا می خوام اون روزی رو برسونه که تمام این استرس ها تموم شده باشه... اون روز دور نیست... من یک پیشگو هستم. 
![]()
باید شماها رام بندازید. خوب راستش من اتفاقی با بلاگفا و کلا" وبلاگ نویسی آشنا شدم. تا امروز فکر می کردمَ وبلاگ نوشتن خیلی سخته. اما یه دفه ای گفتم بذار امتحان کنمَ حالا یا می شهَ یا نمی شه دیگه... بد دیدم یواش یواش شد. اولا نوشته های طنین هی قلقلکم می داد که منم بنویسم... آخه خیلی گل و نازنازیه این طنین بانوی تازه متولد شده.... بعدش هی دونه دونه به وبلاگهای بقیه سر زدم و هی حس کردم خیلی کیف می ده آدم یه جائی داشته باشه که توش بتونه همه چیزو بنویسه .... بنویسه که خوبیها هی موندگار شن و تو غصه ها بنویسه تا یه کم سبک شه. آخه خیلی حرفا هست که آدم نمی تونه راحت راجع بهش تو دنیای واقعی حرف بزمه... اما فکر کنم دنیای واقعی فرق داشته باشه.
| Design By : Night Skin |


