تبليغاتX
می میرم برات مننننننننن

عشق, عشق, عشق و ديگر هيچ...

سهلااااااااااااممممممممممممم.... خوفففففففف بابا نزنيد... خوچي کار کنم؟ حرف نداشتم خوببببببب... اما حالا که دارم ...يه عالمه...

امتحاناي شاهين تموم شدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد.............

هههههوووووووووووووورررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررراااااااااااااااااااااااااااا

روزا دوباره خوب شدن...نوراني و پر جنب و جوش. بيرون رفتن و ددربازي شروع شده. عين اين قحطي زده ها شده بودم به خدا. خوب دوست دارم...اااااااااااااااااا.....يکشنبه آخرين امتحانش رو داد. اما نامرد بعد از ظهر اومد خوابيد. منم مهلبوني کردم گفتم بذار استراحت کنه...عبضش فردا تلافي مي کنم. فردائيش اول اول رفتيم چشم پزشک. آخه داشتم کور مي شدم دور از جونم.دي:-) تازه بهم گفت چشمام عين عقاب مي بينه و فخط آلژيه. منم ذوخيده شدم چون از عينک بيزارم و مطمئن بودم اگر عينک بده نمي زنم. بعد بايد مي رفتيم يه دکتر ديگه اما يه کم دير رسيديم بسته بود. از اونجا هم رفتيم گيشا. مامانم رو هم برده بوديم. مرداد ماه تولد شاهينه هي مامان به من سيخونک مي زد به شاهين بگو پيرهن بخره, دو دقيقه بعد سيخونک مي زد به شاهين بگو شلوار بخره, مي رسيديم جلوي عطر فروشي نيشگون مي گرفت به شاهين بگو ادوکلن بخره... مثلا مي خواست هديه اش به سليقه خود شاهين باشه. اما نهايتا" من کبود شدم و شاهين هم هيشي نخريد ولي در عوض کلي رفت رو اعتماد به نفسش که چه همسري داره که هي همش بهش مي گه عزيزم اينو بخر, عزيزم اينو لازم نداري... عزيزم يه دونه انتخاب کن عزيزم.

دوشنبه وسط اداره داشتم مي پکيدم ييهويي زد به سرم مرخصي ساعتي بگيرم برم پاساژ رضا. و اين کار رو کردم و کلي به اين عملم افتخار کردم و با دستاني پر از خريد به يه شکل خيلي ضايع برگشتم اداره. خيلي پاساژ خوبيه. من هر وقت مي رم چيزائي رو که مي خوام پيدا مي کنم توش. دو تا کفش خريدم واسه اداره و از اون وضع اسفناک فقدان کفش خودمو نجات دادم... يه دونه سارافون زرد(خردلي؟) واسه بيرون, دو تا پيرهن جينگيلي مستون واسه شاهين. و البته يه قاب عکس واسه عکس نامزدي پسر خاله ام اينا.من يه ميز عکس دارم گوشه خونه ام روش پره از عکس عروس دامادها و بچه هايي که برام عزيزن... اما داره پر مي شه چه کار کنم؟ اگه همينطور دوستا و فاميلامون هي عروسي کنن و هي بچه به دنيا بيارن ما بايد همه وسايل خونه رو جمع کنيم دونه دونه, هي ميز عکس بخريم. شماها هم مديونيد عروس بشيد واسه من عکس نفرستيد... گفته باشم... اون دنيا بايد جواب پس بديد... به خدا آق تون مي کنم... آق مال مامان باباهاست فقط آيا؟

آها چسب پازل هم بالاخره بعد از دويست هزار سال خريديم و پازلمون رو توي يه قاب چوبي که قرمز رنگ زدنش قاب کرديم و زديم تو اتاق خواب... خيلي ناناز شد. اما فکر کنم داريم بدبخت مي شيم. آخه مغازهه يه پازل داشت 6000 تيکه... ابعاد فکر کنم حدود 150 در 170-180 بود... عکس تاجگذاري ناپلئون بناپارت... خل شده بوديم... هي من شاهينو مي کشيدم خودم ميخکوب مي شدم, اون منو مي کشيد خودش ميخکوب مي شد... خلاصه کلي جهاد نفس کرديم تا نخريديمش اما هيچ تضميني نيست اين جهاد تا آخر هفته طول بکشه...

5 شنبه بچه نوشين به دنيا مي ياد به اميد خدا... اي جان... کوشولو آخرين وول هات رو تو جاي گرم و نرمت بخور که از فردا بايد با خيلي چيزا دست و پنجه نرم کني... با نور, با گرما, با اگه يه وقتي ماماني حواسش نباشه گشنگي, با دور از جون نازنينت مريضي و و و و همينطور با شيطناتا و سر و صداهاي داداشي ... از خدا مي خوام زيباترين روزها و روشن ترين  آينده در انتظارت باشه نازم. تو پدر و مادري داري که خيلي دوستت دارن... مي دونستي؟ تو مادري داري که خيلي به خانواده اش اهميت مي ده و يه پدر خيلي متعهد و مهربون. نازممممم بوسسسسسسسس بندانگشتي من.

ديشب رفتيم پارک با داداشم اينا. بهتون گفته بودم که اونا يه دوقلو دارن؟ يه دختر و يه پسر. يعني حاضرم قسم بخورم موجوداتي از اين دو تا بامزه تر توي اين دنيا وجود نداره(البته از نظر من ). رفته سوار سرسره بشه, يه دختره پشتش هي مي گفت زود باش آقا پسر... يهو عصباني شده, برگشته با دختره دعوا... شي(چي) مي گيييي؟؟؟؟ هي مي گي لود(زود) باش, لود باش... خوب هول مي شم بعد تا اون بالا برسه, هي قاطي کرده بود غر مي زد: هي مي گه لود باش, لود باش...

واي اينم با مزه است. اون روزي ما داشتيم شام مي خورديم اومدن گير دادن بياين قايم موشک. مي گم صبر کنيد غذا بخوريم بعد. مي گن باشه ما مي ريم قايم مي شيم شما شام خورديد بياين ما رو پيدا کنيد. بعد رفتن زير ميزناهارخوري قايم شدن. حالا دختره عقلش رسيده دراز کشيده, پسره عين اين خنگوليا نشسته تا کمر خم شده روي پاش... حالا مي خوان صبر هم کنن تا ما شام بخوريم. يه کم بعد حوصله شون سر رفته دختره داد مي زنه بياين ما رو پيدا کنيد ديگه... ما زير اين ميزه هستيم که روش غذا مي خورن.خنگگگگگگگگ... بعد مي ريم پيداشون ميکنيم, گريه مي کنه مي گه چرا ما رو پيدا کرديد؟ بايد اول بريد خونه رو همه جاشو بگرديد, بعد ما رو پيدا کنين...

يه تصميمائي واسه تابستون دارم. برنامه ورزش شبانه رو دوباره از سر مي گيريم. يه کلاس هم مي خوام برم. سه مورد تو ذهنمه: نقاشي, گريم و خياطي... به نظر شما کدوم بهتره؟ خيلي افتادم رو ريل يکنواختي. تصميمم رو کبري کردم که از اين حالت خارج شم.اين کلاسها مي تونه کمکم کنه. کنارش کتاب و فيلم که از قافله اش دور افتادم اساسي.. خيلي ذوق زده مي شم اگر کتاب خوبي خونديد يا فيلم قشنگي ديديد تازگي ها, اونو بهم معرفي کنيد. اين نهايت لطفتونه. در مورد کلاسايي که بالا گفتم, اگر آموزشگاه خوبي سراغ داريد مي شه لطفا" راهنمائيم کنيد؟

عنوان پستم رو ديديد؟ عشق... عشق ... عشق و ديگر هيچ... چه خوبه هميشه اين جمله يادمون بمونه.. اون وقتا که سر يه اشتباه کوچولو دلگير مي شيم و ساعتها ناراحتي رو کش مي ديم... اون وقتا که دچار سوء تفاهم مي شيم يا وقتي احساس نااميدي مي کنيم چه خوبه اين جمله يادمون بياد. ياد هجوم بي امان احساس تو روزاي خواستن بيفتيم و با تمام وجود دلمون بخواد زندگي قدر همون روزاي اول با طراوت باشه. و صبح فرداش که چشمات رو باز مي کني لبخند رو لبت بشينه. با عشق به همسرت نگاه کني و وقت خداحافظي ببوسيش.

بچه ها من به يه تجربه جديد رسيدم. من صبح ها خيلي سخت بيدار مي شم از خواب و تقريبا" پدر و مادر و خواهر و برادر و نوه عمه عموي مخترع ساعت و موسس بانک رو مي يارم جلوي چشمم... اما چند روز پيش يه مقاله خوندم در اين مورد و دستوراتش اين يکي دو روز انجام دادم و واقعا" نتيجه خوبي گرفتم. حالا به شما مي گم و چون بيشترتون شاغليد و مي دونم که با اين موضوع مشکل داريد مي گم بهتون اميدوارم اجرا کنيد و نتيجه بگيريد: اولا که صبحها ساعت رو تو چندين مرتيه کوک نکنيد و هي تمديدش نکنيد. اگر واقعا" وقت داريد تا مثلا 6.5 بخوابيد بي جهت از 6 خودتون رو اسير زنگهاي 5 دقيقه يک بار ساعت نکنيد. موقع بلند شدن از رختخواب همه انرژيتون رو جمع کنيد و يه دفعه از رختخواب جدا شيد. سعي کنيد در لحظه جدا شدن از عالم خواب حتما" حتما" هر طور شده لبخند بزنيد. اگر اتاقتون پنجره داره چند لحظه کنارش بايستيد و با لبخند به بيرون نگاه کنيد. اگروقت داريد حتما" صبحانه بخوريد و اگر نرسيديد سرکار اين وعده مهم غذايي رو فراموش نکنيد. اگر مي تونيد يه مسيري رو پياده بريد و توي راه  و حتي تو تاکسي بيشتر به درختها, به آسمون و به زن و مردهايي که دست هم رو گرفتن و همينطور بچه ها و کلا هر چيزي که امکان داره يه انرژي مثبت بهتون بده نگاه کنيد. سعي کنيد به خاطره هاي خوب و اگر شب خوبي رو گذرونديد, به شب گذشته فکر کنيد. ديگه چيزي يادم نمي ياد اما واقعا" موثر بوده براي من و خوشحالم بابت انجامشون.

بچه ها من همه تون رو مي خونم. اگر گاهي نمي تونم کامنت بذارم بدونيد که واقعا" نمي شه و نت بهم اين امکان رو نمي ده... بدونيد که قلبم براتون مي تپه و بهترين آرزوها رو واسه تون دارم. گرچه من سرتقم و با تمام قوا با اين سرعت احمقانه دايل آپ مي جنگم و سعي مي کنم از خودم يه ردي در حد مقدور واسه تون بذارم. دوستتون دارم

بعدا" نوشت" تا خط بالايي رو چند روز پيش نوشته بودم اما نرسيدم آپلودش کنم. امروز هم گفتم يه چند خطي اضافه کنم و گزارش اين چند روز رو بهتون بدم که شرمنده از دنيا نرم.

5 شنيه از خواب که پاشديم بدو رفتيم بازار گل . يه عالمه گل خريديم ... شايد نزديک 100 شاخه... بعد هم با کلي منت بالاخره گل فروشي دم خونه رو راضي کرديم که برام بپيچدشون. 2 تا دسته گل يکي واسه نوشين, يکي هم واسه يکي از دوستامون براي خونه جديدشون. حالا من که نمي خوام تهمت بزنم اما نمي دونم چطولي شد که ما گل صورتي هم يه عالمه خريده بوديم اما تو هيچکدوم از دسته ها رنگ صورتي ديده نمي شد... عجيبا" غريبا...به هر حال گرچه اون چيزي که مي خواستم نشد اما به نسبت هزينه اي که کرديم دو تا دسته گل توپ هديه داديم. ظهر رفتيم و نوشين رو ديديم.. درد داشت طفلي... ني ني نگو يه دسته گل... انقده بامزه لب و دهنشو کج و کوله مي کرد... موششش

از اونجا هم رفتيم خونه اون دوستامون که اسباب کشي داشتن و کمک بازي کرديم. آشپزخونه اش کامل و خوابش تا نصفه تموم شد. اما خسته شديم آيييييييييي هاااااااااااااااا....

جمعه هم صبح بلند شدم و بدو بدو ناهار درست کردم و رفتيم خونه مامان شاهين. وقتي ما رسيديم 5 دقيقه بود که نوشين اونا اومده بودن... تا شب اونجا هم يه جورائي به مهمون داري گذشت. و خسته و کوفته رسيديم خونه ديديم اي دل غافل اگر الان بخوابيم که دي وي دي هاي لاست دلشون مي شکنه گليه مي کنن... در نتيجه به هر ضرب و زوري بود دو تا اپيزودش رو ديديم و د لالا...

همه خوبيش به اينه که دو شنبه تعطيله و عوضش در مي ياد. مگه نه؟

احتمال داره آخر هفته بعد بريم نمک آبرود.داداشم اينا و دوقلو ها رفتن هي زنگ مي زنن مي گن شما ها بياين... ما هم که اصلا دوست نداريمممممممم...مي دونييييييييييييددددددددد؟؟؟؟؟؟؟؟ خلاصه که چه شود...

 

 

+ تاريخ شنبه 1388/04/13ساعت 5:20 بعد از ظهر نويسنده گیتی |

هلیای عزیزم... خیلی متاسفم بابت پدربزرگت... از خدا یه دل آروم واسه شماها و آرامش ابدی برای اون نازنین می خوام... خدا روحشون رو قرین رحمت کنه.
+ تاريخ شنبه 1388/04/06ساعت 5:7 بعد از ظهر نويسنده گیتی |

یه عالمه حرف تو دلم قلنبه شده... یه یغض عمیق... یه عالمه چرا؟؟؟؟ دیدن این همه نشونه خیلی بالاتر از حد تحملمه... دیدن خیابونهای پر از کلوخ و آجر, دیدن گله گله آتیش... دیدن یه نوجوون 15-16 ساله که هنوز جوشهای غرور جوونیش نخوابیده و داره با باطوم مردم رو تهدید می کنه... دیدن یه تفنگ که جلوی چشم خودم یه گلوله واقعی ازش شلیک شد... دیدن یه جوون که به خاطر بستن یه مچ بند داره زیر مشت و لگد له می شه... دیدن زن مردم,ناموس مردم که داره از یه آدمی که روبند داره کتک می خوره... دیدن یه خانوم که پشت پنجره ایستاده و یه لباس شخصی بهش می گه برو کنار و اون نمی ره و اون لباس شخصی با سنگ شیشه خونه اش رو می شکنه... دیدن یه عالمه آدم سرگردون که از هر خیابونی می خوان برن خونه شون, نمی تونن چون گاردی ها همه راهها رو بستن... دیدن یه عالمه مغازه دار که به قرض افتادن واسه چک هاشون چون با زور می یان و در مغازه هاشون رو می بندن... دیدن بچه هایی که به خاطر گاز اشک آور دارن بالا و پائین می پرن... اینا خیلی بیشتر از حد تحمل منه... بغض داره خفه ام می کنه... از عصر که رسیدم خونه تا حالا فقط دلم می خواد ساکت باشم... دلم می خواد تنها باشم... دلم می خواد باورم نشه عمق فاجعه رو... دلم می خواد داد بزنم... رنگ خون از خاطرم نمی ره... کاش همه چی مثل دوشنبه بود... کاش اونقدری شرف داشت که بفهمه داره چه کار می کنه و می رفت کنار... کاش آدمیت تا این حد به زوال کشیده نشده بود... کاش اشک تمساحی وجود نداشت... کاش اینهمه پاسدار مجبور نبودن بیان و این همه نگاه خشمگین و پر از نفرت امثال منو تحمل کنن... نماز جمعه رو دیدین؟ منم گریه ام گرفت... اما به حال خودم... به حال اون آدمائی که صدای گریه هاشون می اومد... به حال اینقدر قدرت طلبی...

سرکار همیشه واسه ام سوال بوده کسایی که زیراب می زنن, کسایی که می خوان به هر قیمتی, هر کاری انجام بدن تا به یه جائی برسن, چطور می تونن اینطور باشن؟ حالا کار اونا به نظرم خیلی کوچیک می یاد... تو مملکتی که واسه قدرت, واسه تجلی دیکتاتوری اینطوری می شه کتک زد, داد زد, تهدید کرد, کشت.... چطور باید توقع داشت زیر دستایی بهتر تحوبل اجتماع بشن... کی شایسته سالاری رعایت شده که من توقع داشتم تو جامعه کوچیک اداره خودم بشه... اصلا من چرا تعجب می کردم؟؟؟ خوب معلومه چون تو خوابم نمی دیدم این آدمایی که واسه فلسطین و غزه دل می سوزنن بتونن عین همون وضع رو واسه هم وطنای خودشون به وجود بیارن... آهای مستر, هی آدم تو که دو تا سوال در مورد هولوکاست پرسیدی واقعا برات اینقدر سخته که همونارو از خودت بپرسی؟ مادرت کجاست؟ همسرت کجاست؟ چرا نصیحتت نمی کنن؟

بابت زندگی ساده خودمون خوشحالم... بابت اینکه هیچ وقت حرص هیچ قدرتی رو نزدیم, بابت اینکه شبیه زالو نیستیم خوشحالم... بابت اینکه اون روز به شاهین گفتم پرده رو بکشه و چون بارون می اومد گفت صبر کن اول این کبوتره بره (تا نترسه و بپره و زیر بارون نمونه) خوشحالم...

خدایا به ما, به دوستای ما, به دل پدر و مادرای ما رحم کن....

+ تاريخ شنبه 1388/03/30ساعت 11:13 بعد از ظهر نويسنده گیتی |

مادر...

جطور می شه که این کلمه بتونه از آدم یه فرشته بسازه... چطور می شه که خیلی از زنا همسر خوبی نیستن, فرزند خوبی نیستن, دوست خوبی نیستن, حتی آدم خوبی نیستن, ولی کمتر پیش می یاد که کسی مادر خوبی نباشه... چطوریه که کمتر فرزندی پیدا می شه که فکر کنه مادر بدی داره؟ این همه تقدس و لطافت از کجا می یاد؟ از 9 ماه درد و سختی؟ از لگد زدنای بچه توی شکم مادر؟ یا چندین ساعت تحمل وحشتناک یه درد عمیق؟ ... یا شاید از دو سه سال دادن شیره جونت به دست می یاد؟ ... نمی دونم. اما بیشتر که فکر می کنم می بینم این تقدس در لحظه لحظه های مادر شدن و مادری کردن جاریه... در تمام ثانیه های درد... در تمام دقایق دعا و نیایش.... اون لحظه هایی که بچه نیم درجه تب می کنه و اشک جای اینکه از چشمای اون بیاد, از چشمای مادر سرازیر می شه... تو تمام چک آپ های ماهیانه... تو قطره قطره واکسنهای و بی تابی های بعدش... تو وسواس واسه انتخاب از پرده اتاق بچه گرفته و بازی پلی استیشنش گرفته تا انتخاب مهدکودک و مدرسه....تو روزا و شبای امتحان... تو بررسی و بالا و پائین کردن دوستای بچه ات, درست اون موقع که می خوای دوستانه به نظر بیای... تو تمام جلسات مشاوره... تو تک تم ورق های کتابهای روانشناسی کودک... تو تمام ماله کشیدنا پیش بابای بچه... تو واسه خودت نخریدن و بچه رو عین فرشته ها گردوندن... تو لباسای بچه, عروسکاش, مدادرنگی ها و دفترمشقاش... تو کتابخونه اش, تو هدیه هاش... وایییییییییی.... چطوریه که مادرا تا این حد قابل ستایشن؟ چطوری می شه اینهمه از خود گذشته بود؟ چطور می شه این همه خودت و فراموش کنی و به خاطردیگری, به عشق دیگری زندگی کنی و از شادیش غرق شعف بشی و از غمش آشفته؟

مامانیییییییییی... تصور بزرگی روح تو دلم رو به لرزه در می یاره... روزای گذشته رو که مرور می کنم چیزی جز یه دنیا بغض به خاطر معصومیت و مظلومیتت ندارم واسه ات... مامانی یادم می یاد چند بار خر شدم, درشتی کردم... تو رو خدا ببخشیا منو, نفهم بودم, گاو بودم..

مامانی اگه تو نبودی من الان کجا بودم, مگه یادم می ره جوونیت رو گذاشتی پای من دیوونه جونم... مامان گلم... فدات بشم, دور سرت بگردم... می پرستمت به خدا... مگه یادم می ره سر درسم, سر کنکورم, سر پایان نامه ام, سر عروسیم, و سر خیلی چیزای دیگه چقدر حرصت دادم... جون گیتی منو ببخشیا... می دونم که بخشیدی... از نوازشها و بوسه های هر روزه ات می فهمم... عاشقتم به خدا... ای کاش یه سر سوزن بهت کشیده باشم, اون وقت چیزی واسه خواستنی بودن کم ندارم... مامانی تو بی نظیری...

.

.

اما دوست جونی های خودم... روزتون مبارک خوکشلامممم... ببخشید دیر شد... البته هنوز چند دقیقه ای تا فردا مونده ها اگر بجنبم... امیدوارم امروز یه عالمه بهتون خوش گذشته باشه.... امروز روز ما بود... روز ماهایی که هرکدوممون به نوبه خودمون تلاش می کنیم روح و زندگی رو به خانواده هامون هدیه بدیم... گاهی که فکر می کنم, اگه به حساب خود شیفتگی نذارید, می بینم دنیای بدون زن دنیای تلخی می شد. به قول معروف زن بلاست, خدا هیچ خونه ای رو بی بلا نذاره... مگه نه؟ هه هههههههه

این روزا اتفاق خاصی نمی افته, چون شاهین امتحان داره و بعد از ظهرها بیشتر خونه ایم. واسه همینه که از روزانه نویسی افتادم... روزها شبیه به هم می یان و می رن و زندگی آرومه... فقط اینکه هفته پیش خودمونو کشتیم و رفتیم بانه جاتون خالی و کلی هوس سینمای خانگی کردیم... اما فلوس لا موجود بودیم و بنابراین عین بچه های خوب پاستیل و شامپو و صابون گرفتیم و برگشتیم. حالا شاهین قول داده پاستیلام که تموم شد دوباره بریم برام بخره... شماها ال سی دی نمی خواین واسه تون بیارم؟ دی:

هدیه روز مادر هم واسه مامان من یه لوستر ناز گرفتیم واسه حال... قدیمی بود لوستری که داشت. واسه مامان شاهین هم اتو چون اتوش سوخته بود. واسه نوشین که یه نی نی گولوی جدید تو دلش داره یه دسته گل و واسه خودمم شاهینی یه سبد گل خیلی خیلی زیبا, با یه کیف که قبلا دیده بودم و دوستش داشتم اما نخریده بودم اون لحظه و یه روسری دیبونه کننده از شدت نازی خریده بود. اینقدر بامزه بود... آورده کادومو داده, کیف رو دیدم کلی ذوق کردم... همینطور که داشتم این ور و اون ور می کردم, برگشته می گه توشوم خیلی جا داره... باز که می کنم, چشماش برق می زنه عین بچه ها و با ذوق و شیطنت می گه واااااااای... نگاه می کنم می بینم یه روسری هم تو کیفته... کارش بامزه بود, عوض من خودش انگار سورپریز شده بود... حالا می ریم می یایم به هم می گیم وااااااییی...

جمعه هم بچه داداشم خونه مون بود, اومده بود تعطیلات جیگرم... یه غذای جدید از مجله زندگی ایده آل درست کردیم خوشمزه بود. البته اون جدا جدا بادمجونا رو گذاشته بود و رو هر کدوم مواد ریخته بود ولی ما فرم پیتزا درست کردیم... زیر بادمجونای حلقه حلقه سرخ شده(با پوست)... مواد هم شامل کدو نگینی سرخ شده, سوسیس حلقه حلقه سرخ شده, قارچ نگینی سرخ شده, گوچه خرد و سرخ شده, و فلفل دلمه ای و ادویه های مختلف و روش هم پنیر پیتزا... من تو قابلمه چیدم و درش رو گذاشتم و رو حرارت ملایم موند تا پنیرش آب شه... خوشمزه و خوش قیافه بود. عصر هم با مامان اینا رفتم سینما... برای اولین بار بعد از آشنائیم با شاهین, بدون اون و واقعا" جاش خالی بود. درباره الی... نیاز به تعریف نیست... می دونم که همگی می رید و از بازی های فوق العاده و ساختار فیلم یه عالمه لذت می برید.

دیگه اینکه دوستتون دارم و دلم برای سر زدنای تند و تند بهتون تنگ شده... اما در حدامکان می یام پیشتون جیگمیام...

یه دنیا بوس واسه شماها...

و یه بوس ویژه مجازی واسه مادری که بهتره از برگ درخت...

..

پی نوشت میهنانه:

دیرگاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است.بانگی از دور مرا می خواند

لیک پاهایم در قیر شب است.

 

رخنه ای نیست در این تاریکی

در و دیوار بهم پیوسته.

سایه ای لغزد اگر روی زمین

نقش وهمی است ز بندی رسته.

 

نقش آدمها

سر بسر افسرده است.

روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است.

 

دست جادویی شب

در به روی من و غم می بندد.

می کنم هرچه تلاش,

او به من می خندد.

 

نقش هایی که کشیدم در روز,

شب ز راه آمد و با دود اندود.

طرح هایی که فکندم در شب,

روز پیدا شد و با پنیه زدود.

 

دیرگاهی است که چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است.

جنبشی نیست در این خاموشی

دستها, پاها در قیر شب است.

پی نوشت شرمنده آنه: من جای این دولت محترم خدمتگزار از شما عذرخواهی می کنم بابت این چند روز تعطیلی اس ام اس و اختلال بلاگفا... پست روز مادر زیبائیش به این بود که تو روز خودش گذاشته بشهَ اما شه کنم که نشد

+ تاريخ سه شنبه 1388/03/26ساعت 3:22 بعد از ظهر نويسنده گیتی |

 

خدايا خداوندا... کمکم  کن هميشه يادم بمونه تا به يه در بسته مي خورم, خودم رو نبازم... نترسم... حتي نگران نشم... کمکم کن يادم بمونه دنيا خيلي مهربونتر از اين حرفاست که بخواد آزارم بده... يادم بنداز هميشه  در پس هر مشکلي گشايشي هست... کمک کن فراموش نکنم اگر سختي تو اين زندگي هست گاهي, فقط و فقط واسه اينه که ما آدما کمي بزرگتر شيم... مشق صبر کنيم و آزمايش پس بديم...

خداي بزرگ مرسي بابت ديروز... مرسي  که هيچوقت تنهامون نذاشتي... مرسي که هوامونو داري و من هميشه از اين همه مهربوني تو تعجب  مي کنم... چقدر حواست هست , درست اون موقعي که داره صبرمون سر مي ياد, درست قبل اينکه شکست رو حس کنيم يا بشکنيم, درست اون موقع که ديگه هزار جور استرس جور و واجور مي ياد سراغمون, تو يه نشونه مي فرستي که به يادتونم... حواسم بهتون هست... و ما رو غرق حيرت مي کني...

لايه لايه هاي مغزم رو که کنار مي زنم,  توي هزار توي ذهنم که  مي  گردم,   مي بينم پر از اميده... اميد به روزهايي که هنوز از راه نرسيدن  ... اميد به يه آينده روشن... خدايا  کمکم کن اين اميد زلال, حتي به اندازه کسري از ثانيه تو انبوه مشکلات کدر نشه... مي دونم که اين روزا گذراست... مي دونم اين روزا, روزاي عبور از بحرانه و به زودي همه چيز تموم مي شه, اما کمکم کن يادم نره همه اينا, حتي به کوتاهي لحظه کشيدن يک  آه...

.

.

.

بگذريم...

مدتيه يه طور عجيبي دل به دل شاهين دادم و تصور يه خانواده سه نفره روحم رو نوازش مي کنه... مدتيه با ديدن هر بچه اي ته دلم مالش مي ره.. مدتيه با ديدن هر لباس (ومخصوصا" جوراب و کفش ) بچه اي هوس مي کنم برم توي مغازه و بخرش( چنو وقت پيش يه کتوني مارک آديداس ديدم اندازه يه انگشت... داشتم خل مي شدم) ... يکي دو هفته پيش با شاهين نشستيم و خيلي مفصل راجع بهش صحبت کرديم... خوب تصميم گيري خيلي سخت بود. جنگ عقل و احساس... سخت بود خودمون رو جاي اون بچه بذاريم و تصميم بگيريم... خودخواه نبودن سخت بود. ولي هر چي فکر کرديم ديديم اون احتمالا ترجيح مي ده  آخراي سال ديگه چشماي قشنگش رو  به اين دنيا باز کنه.. تا خدا چي بخواد.

مي دونيد دغدغه به دنيا آوردن يه موجود بيگناه هميشه  يه گوشه فکر من بوده.. اينکه کي زمان درستيه... هميشه دو تو چيز خيلي تو ذهنم اهميت داشته... اوليش رسيدن به يه ثبات و تفاهم واقعي  بين پدر و مادر بوده... متنفرم از کسايي که با هم اختلاف دارن و مي گن اگه بچه بياد درست مي شه همه چي... دلم آتيش مي  گيره  واسه بچه هايي که يه گوشه هراسون کز مي کنن و به منظره ناجور دعواي پدر و مادرشون نگاه مي کنن .از خودم مي پرسم اون پدر و مادر چطوري روشون مي شه در حضور يه فرشته, همچين رفتاري داشته باشن... اين موضوع واقعا" واسم تکون دهنده است. ما شکر خدا دعواي اون مدلي نداريم... اما چيزي که تو ذهنم بوده  و واسه ام مهم بوده تا امروز رسيدن به يه جور تکامل و پختگي رابطه بود.دوست دارم بچه ام هميشه به رفتار  پدر و مادرش افتخار کنه.... يه بار ديگه هم نوشته بودم, يه بچه خيلي از درساي زندگيش رو تو خانواده مي گيره د تو دوران کودکي.شخصيت اون بچه تا حد خيلي زيادي تحت تاثير رفتار پدر و مادرشه و چه زيباست وقتي به فکر بچه دار شدن مي افتيم , يادمون باشه هر لحظه در قبال رفتارمون مسئوليم...اما دومين چيزي که خيلي در اين زمينه به نظرم مهمه, وضعيت اقتصاديه. .. اينکه آدم بتونه يه رفاه نسبي واسه بچه اش فراهم کنه... کمي که بزرگتر شد کمکش کنه استعداداش شناسايي و شکوفا بشه... زيبا و مرتب بگردونه  بچه اش رو...ووو... اينا واقعا به نظر من  مهمن وقتي داريم در مورد بودن يا نبودن يه آدم تصميم مي گيريم... و اين شرايط متاسفانه الان واسه ما فراهم نيست... واسه همين بايد صبر کنيم.اگر با همين روند پيش بريم, سال بعد اوضاع خيلي بهتره ... اما چيزي که از همه مهمتره حکمت خداي بزرگه...

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه 1388/03/17ساعت 9:22 بعد از ظهر نويسنده گیتی |

رسما" داشتم فنا می شدماااااا از دلتنگی... به جون خودم... اگه بدونید چقدر تو این چند وقت دلتنگ اینجا و شماها بودم... نمی دونم دقیقا" چه مشکلی پیش اتومدخ بود که هر کاری می کردم نمی تونستم از اداره کانکت شم و البته الان هم نمی تونم... واسه همین دیشب در یک اقدام انتحاری شاهین وقتی دید دارم از روح درد می میرم, کامپیوتر دیزلی مربوط به عهد عتیقش رو واسم راه اندازی کرد تا عجالتا" روحی تازه کنم و به موقع یه فکر اساسی بکنیم... نوشتن تو اینجا جزء کارائیه که کاملا واسه دل خودم انجام می دم و به شدت تاثیر مثبتی روی احوالم می ذاره... نمی دونم چرا هر وقت در اینجا رو باز می کنم حس ممی کنم یه نسیم خنک داره می یاد... یه هوا پر اکسیژن واسه نفس کشیدن و یه دنیایی که تو اون از همه چیزایی که تو این دنیا مهمه دوری... یه دنیایی که مال خود خودته... خود خودت...

خلاصه فکر کنم در راستای اص*لاح ال*گوی مصر*ف این سهمیه ناچیزاینترنت ما تو اداره هم قطع شده به سلامتی... باشد که اندکی افسرده گردیم... اما زهی خیال باطل که ما از هر طریقی شده به این ابزار زیبا و قدرتمند دسترسی خواهیم یافت و محظوظ خواهیم گشت... به قول شاعر اوفینا...

این روزا تب انتخابات بدجور تنده... حس می کنم نسبت به سالهای گذشته همه خیلی متعهدانه تر دنبال می کنن این جریان رو... شاید ترس از تکرار... شاید تجربه تلخ گذشته... باعث می شه که دیگر کمتر بخوایم تو حاشیه باشیم ...

یه وقتائی, در واقع بهتره بگم یه شبایی ... وقتی دراز کشیدم و دارم دو دو ت, چهارتای زندگیمون رو بالا و پائین می کنم... وقتی به همسرم نگاه می کنم که چه آروم کنارم دراز کشیده و داره خستگی هاش روبه دنیای خواب می سپره, خیلی دلم به حال خودمون و هم سن و سالامون می سوزه... به این فکر می کنم که چقدر ما داریم تو این کشور اذیت می شیم... شاهین گاهی می گه ما نسل سوخته ایم..راست می گه... ما واسه اینکه تو این کشور, فقط, فقط و فقط یه خونه داشته باشیم, خیلی باید اذیت بشیم و این اصلا" منصفانه نیست ... فکر نمی کنم هیچ نسلی نه قبل از ما یه همچین روزائی رو تجربه کرده باشه و نه بعد از ما ها این اوضاع باقی بمونه...وضعیت فعلی هم ما و هم پدر و مادرای ما رو یه جورائی شوک کرده... ما این وضع رو دیدیم و مطمئنا" از الان داریم یه فکرائی واسه بچه هامون می کنیم...ولی... ولی خودمون خیلی داریم اذیت می شیم... اینا اصلا همش به کنار... دلمون هم به سختی یه دست آویز پیدا می کنه که بهش خوش شه... تو این شهر بزرگ که پایتخت یه مملکته, چقدر واسه جووناش و شاد و شکوفا کردنشون فکر شده؟؟؟ ... هست ها... اما خیلی کم. اونقدر که فکر کردن بهش دردآوره.تو این شهر بزرگ, تو واسه هر جم خوردنی که بخواد بهت یه کم انرژی بده, باید کلی استرس تحمل کنی. وقتی داری تو یه کتابفروشی دنبال چند جلد کتاب واسه باز کردن مویرگهای مغزت و قلبت می گردی, دائم دلت قلقلک می ره که قبل از تصمیم یه نگاهی به پشت جلد هم بندازی تا تو عمل انجام شده نمونی... وقتی می خوای واسه تعطیلات آخر هفته برنامه ریزی واسه یه مسافرت کوتاه بکنی هی شکل و شمایل کارت سوختت می یاد جلوی چشات... وقتی می ری جلوی دکه روزنامه فروشی و رو مجله ها چشم می گردونی, می خوای کله ات رو بکوبی به دیوار با خوندن تیترهای نشریات وزین کشورت... یا وقتی آخر ماه فیش حقوقیت رو می ذارن جلوت, دلت می خواد جد و آباد هر چی مسئول محترم تو این مملکته با گل و بلبل محشور بشن... تازه.... همه اینارو ول کن... وقتی می خوای بری تو خیابونا, تو خیابونای شهری که مال توئه, کشوری که مال توئه, قدم بزنی, دم به دقیقه باید تن و بدنت از دیدن خواهرهای محترم ارشادگر بلرزه.. که چی؟ چرا قیافه ات این شکلیه؟ چرا موهاتو رنگ کردی؟ چرا لباست قشنگه؟ چرا روسریت این رنگیه؟ چرا بوت پوشیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا صندل پوشیدی؟ فکر کنم چند وقت دیگه باید در مورد اینکه چرا مسواک زدیم هم توضیح بدیم...

خوب خیلی وقتا این میاد تو ذهنم که خیلی از اینا و خیلی از چیزای دیگه ای که داریم تحمل می کنیم, شاید حقمون نباشه... اما خیلیاشم واقعا" تقصیر خودمونه... تاریخ نشون داده که ما ملت جوگیری هستیم... یه وقتی جو انقلاب می گیردمون, یه وقتی جو یه پرزیدنت ساده و مردمی و یه وقتی هم جو مشارکت نکردن تو سرنوشت کشورمون به بهونه نرسیدن صدامون به جائی که باید... ولی خوبه... این خیلی خوبه که انگار اینبار اینطوری نیست...

خوب فکر کنم دیگه گندش رو درآورده باشم... یه پست ناراحت کننده, یه غیبت طولانی... بعدشم یه پست اعتراض آمیز... معجون افتضاحیه.... پاک شدم یه دستگاه پخش کننده انرژی منفی.آآآآآآآآممممممممماااااااا... خبر ندارید که اینطوریا هم نیست... الان بهتون یه خبر مهیج می دم که بفهمید و آگاه شوید که زندگییییییییییی بهتر از این نمی شه.... زندگی... روز دیدار اومده... عشق من از راه اومدهههههه.....

خوب حدس بزنید ... یالا... یالا... هرکی درست حدس بزنه جاییزه داره... می خوام ببینم کی از همه باهوش تره... آفففففففففلیییین... بله... من به شاهین اینجا رو نشون دادم... البته هفته پیش ها... عکس العملش بامزه است... شاخ در می یاره گاهی ... (البته شاخ مجازی هاااااااااا) براش جالب بود. اون شب خوابیدیم...من داشتم با گوشیم کامنتامو نگاه می کردم. خوابالو می گه گیتی تو اینترنتی؟ می گم آره. می گه برام می خونی؟ می گم چطور؟ می گخ دوست دارم... آرومم می کنه... و من خوشحال می شم و یه پست انتخاب می کنم و می خونم... خوابالو می گه یکی دیگه و من اونقدر براش می خونم تا خوابش ببره...

راستی تعطیلی 5 شنبه ها رو عشقه... هوررررررررررررررااااا... تازه حرفش هست که ما هم عین این آدمای خوشبخت ساعت کاریمون یکی دو ساعت اضافه بشه و در عوض 5 شنبه ها تعطیل شیم. عالیههههههههههههه....

امروز تولد داداش شاهینه... یه موجود بی نهایت دوست داشتنی. ماهترین برادر شوهری که یه آدم می تونه داشته باشه.. یه کت اسپرت کتون واسش گرفتیم. امیدوارم خوشش بیاد. یه کیک هم دیشب واسش درست کردم.هدیه تولدم از طرف شاهین یه دونه از این ست های بابلیس بود... جمعه صبح بیدار شدم... شاهین خواب بود هنوز. گفتم بذار امتحانی یه بار استفاده کنم. فکر نمی کردم بتونم اما استفاده ازش خیلی راحت بود. چون مو خیلی سریع حالت می گیره. اینقدر هیجان زده شده بودم. فکر کنم بهمم می اومد... یعنی دیگران اینطوری می گفتن. خلاصه اینکه امروز هم می خوام موهامو جینگیلی مستون کنم و برم تولد بازی.

راستی بچه ها من ویو قبلا هم داشتم, این دستگاه هم داره... اما نمی تونم درست استفاده کنم ازش. یعنی اولش خوبه اما فوری موهام حالت اولیه اش رو از دست می ده و یه جورائی وز می شه... کسی راهی سراغ داره؟ یه راهی که مثل تافت موها رو خشک نکنه؟

+ تاريخ سه شنبه 1388/03/12ساعت 4:22 بعد از ظهر نويسنده گیتی |

سهلام عخشای مننننننن

بالاخره کام خونه رو راه انداختیم..... ببخشید که مختصر دارم می نویسم... سرعت دایل آپ به شکل وحشتناکی پائینه... امشب به همه تون سر می زنم و فردا حتما حتما یه پست می ذارم...

عاشقتنونم دوستای گلممممممممممممم

+ تاريخ سه شنبه 1388/03/12ساعت 1:37 قبل از ظهر نويسنده گیتی |

خوابیدی بدون لالایی و قصه

بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه

دیگه کابوس زمستون نمی بینی

توی خواب گلهای حسر نمی چینی

دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه

جای سیلیهای باد روش نمی مونه

دیگه بیدار نمی شی با نگرونی

یا با تردید که بری یا که بمونی

رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی

قانون جنگلو زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی

تو تو جنگل نمی تونستی بمونی...

دلتو بردی با خود به جای دیگه

اونجا که خدا برات لالایی می گه

می دونم می بینمت یه روز دوباره

توی دنیایی که آدمک نداره

 اون روز, اون روز تلخ, درست 5 سال پیش در چنین روزی, اون روزی که سیل بی امان اشک امونم رو بریده بود, روزی که به سختی می تونستم روی پاهام بایستم, باورم نمی شد, در مخیله ام هم جا نمی شد که روزی بتونم با این غم کنار بیام... باورم نمی شد که روزی گذر روزگار تحمل این غم رو برام سبکتر کنه... روزی که تو رو از دست دادم, پناهی برای پر کردن جای خالیت پیدا نمی کردم... تصور از دست دادن همراه شفیقی مثل تو, فرشته ای آسمونی که پر سخاوت و بی توقع فقط در فکر بخشندگی بود, برای من, برای دوست تو, رفیق و یار غار تو کلمه ای دور تر از محال به نظر می رسید... نیوشای عزیزم... روزی که رفتی دنیا خیلی تاریک به نظر می اومد... روزی که رفتی حسرت مثل یه گلوله آتیش گلوی من رو می سوزوند... چقدر سخت بود باور اینکه دیگه نبینمت... چه دور از ذهن بود تصور نشنیدن صدای دلنشین تو و چقدر تلخ بود پذیرش اینکه دیگه دوستی مثل تو نیست که ناگفته هام رو باهاش بگم... چقدر تحمل همه جا سخت شده بود برام... مثل دیوونه ها تیشه گرفته بودم و به ریشه خودم ضربه می زدم... روزها می اومدم خونه تون, دل به دل خانواده ات می دادم, ساعتها می رفتم تو اتاقت و بو می کردم و ته مونده های عطر خوش بدنت رو می بلعیدم... تو خیابونهایی که با تو رفته بودم قدم می زدم و یاد حرفهای زیبای تو می افتادم و هق هق زار می زدم... هزار بار مردم و زنده شدم تا تصاویری اومد و تصویر پیکر تو رو اون لحظه که می خواستن مهمون خاکت کنن, تو ذهنم کمرنگ کرد. ... صدها صدا اومدن تو گوشم تا صدای ناله های مادر نازنینت کمی آرومتر شدن توی ذهن خالی من... و چقدر سخت بود کنار اومدن با این قضیه که من آخرین نفری بودم که صدای دلنشین تو رو شنیدم... چقدر سخت بود کنار اومدن با این قضیه که اگر به حرفت گوش نداده بودم, شاید تو الان تواین دنیا نفس می کشیدی...

فرشته من آروم بخواب و بدون اگر روزمرگی های زندگی کمی فاصله دلتنگی های آدمها رو کم می کنه, هنوز قلبمون با یادآوری خاطراتت می تپه و غم از دست دادن وجود نازنینت, اونو به درد می یاره... بدون اگر کمتر به خانواده نازنینت سر می زنم, یکی از بزرگترین دلایلم اینه که شاید دیدن من نمکی باشه روزی زخمهای رو به التیامشون... بدون تا ابد یاد تو مثل یک فرشته, مثل یک الهه روح من رو نوازش می ده... بدون همیشه, نیوشا, همیشه خدا, دیدن تصویر تو برای من همراهه با یه دنیا اشک و یه دنیا لبخند...

0

0

0

دوستای عزیزم منو ببخشید اگر تلخ بودم...

+ تاريخ شنبه 1388/03/02ساعت 10:23 قبل از ظهر نويسنده گیتی |

همیشه عاشق تصور کردن بودن... عاشق پناه بردن به دنیای تخیل... عاشق اینکه یه چیزی رو حدس بزنم... ندیده حس کنم یه چیزی رو دیدم... از هر چیزی تصوری توی ذهنم داشته باشم... اینا همیشه برام حکم یه بازی ذهنی رو داشته... یه بازی که بهم یه حس آرامش همراه با شیطنت می ده... مثلا خیلی دوست دارم وقتی صدای یه نفرو می شنوم در مورد قیافه اش فکر کنم... یا وقتی دارم چهره یه نفرو می بینم, تصور کنم صداش چطوریه, چطور آدمیه, چه جور شخصیتی داره.. خیلی وقتا هم اشتباه می کنما... اما کیف می ده...

حالا از شماها می خوام بگید تصورتون در مورد من چیه؟ فکر می کنید چه شکلی هستم؟ قد و قواره ام چطولیه؟ صدام چجوریه؟ موهام چه قدیه؟ پوستم چه رنگیه؟ ابروهام چه فرمیه؟ اگر استقبال خوبی از این پستم بکنید, شاید, می گم شایدااااا تو پست بعد یه عکس بذارم...به نظرات این پست با عرض شرمندگی جواب نمی دم... چون نمی خوام لو بده.

+ تاريخ سه شنبه 1388/02/29ساعت 11:16 قبل از ظهر نويسنده گیتی |

 

27 سال گذشت... 27 سال از روزی که با یه صدای ونگ ونگ ناهنجار پام رو گذاشتم تو این دنیا و یه عالمه درد کشیدم وقتی بند نافم رو تو اون حال خراب بریدن و انداختن تو سطل زباله (چطوری دلشون اومد ظالمهاااا) ... 27 سال از عمر من گذشت و من وقتی به این عدد نگاه می کنم یه جوریم می شه, یه حسی شبیه تعجب, شبیه اینکه وای چه زود داره می گذره, شبیه اینکه بهتره از این به بعد تند تند تر زندگی کنم... شبیه اینکه خدای مهربون شکرت... میاد سراغم...

یادمه وقتی دبستانی بودم نهایت آروزم این بود که 18 ساله بشم, احساس می کردم 18 ساله بودن اوج دوران باکلاس بودن یه آدمه . یادمه یه بار از مامانم پرسیدم مامان من کی آدم می شم (منظورم این بود که به سن قانونی می رسم), گفت منظورت چیه؟ گفتم  مثلا" اینکه خودم برم بانک... (چه دنیای ساده و ظریفی بود دنیای کودکی), بزرگتر که شدم و رفتم راهنمائی و دبیرستان, ته ته آرزوهام این بود که برم دانشگاه.... وووووووووووووووووااااااووووووووووووو... دانشگاه... خانوم دانشجو... و بعد آروزی شاغل شدن و ازدواج...و امروز ... تو این لحظه... دنیا یادم داده فقط یه آرزو داشته باشم... آرزوی عاقبت به خیری... دیگه فهمیدم چه بخوام و چه نخوام یکی اون بالا هست که قلم نقاشی تو دستای هنرمندشه و خودش بهتر از هر کسی می دونه مصلحت بنده هاش تو کدوم مسیره... دیگه بعد از این سالها یاد گرفتم اگر چیزی رو خواستم و به دست نیاوررم لازم نیست پاهامو محکم بکوبم به زمین و با زور بخوامش... چون آروم ترین نجواهای آدمها هم یه انعکاس بزرگ دارن تا برسن به گوش اون کسی که باید... پس فقط لازمه چشمامو ببندم و زیر لب بگم... خدای مهربون آرامش رو واسه همیشه مهمون دل من و کسائی که دوستشون دارم نگهدار... از هر راهی که خودت می دونی... از هر راهی که بهتره...

هر سال روز تولدم برام یه روز عجیبه... یه روزی که یه عالمه فکرای جور و واجور می یاد تو ذهنم.... روزی که انگار نوار زندگیم با دور تند از جلوی چشمام می گذره, روزی که دلم می خواد برم دستای مامانم رو ببوسم بابت اون همه دردی که واسه به دنیا آوردن من و اون همه سختی که برای بزرگ کردن و تربیتم کشید... روزی که دلم واسه بابام خیلی خیلی تنگ می شه... روزی که همیشه یه عالمه شمع و بادکنک از دوران خوش کودکی می یاد جلوی چشمم و رقص کنان می گذره و می ره... و من حس می کنم بار یه سال دیگه از زندگی رو امروز می تونم بذارم زمین و تو روزی که مال منه می تونم یه عالمه استراحت کنم ... بخندم و خوشحال باشم بابت داشتن آدمائی که دوستم دارن و هر کدوم به یه نحوی امروزو بهم تبریک می گن... از خدا می پرسم این عدد تا چند قراره بزرگ بشه؟ تا 28؟35؟50؟ یا ... و ازش می خوام بزرگتر اون حدیش نکنه که مجبور باشم غمی دور از حد توانم رو تحمل کنم...

دیروز...

امروز...

فردا...

مهمترین واژه های زندگی آدما هستن که هر کسی یه جوری می چیندشون و باهاشون بازی می کنه... یکی امروزشو با فکر دیروز خراب می کنه و فردا حسرت امروزو می خوره... یکی با فکر فردا امروزش رو خراب می کنه... یکی اینقدر به امروزش می چسبه که گند می خوره به فرداش , یکی اینقدر قشنگ به دیروزش نگاه می کنه که امروز و فرداش غرق لذت می شه... یکی با درس گرفتن از دیروز طوری امروز رو می سازه که فرداهای قشنگی داشته باشه... و و و ... هر کی یه جور با این سه تا واژه زندگی می کنه و سرنوشتش رو می سازهPainter... خدایا .. 27 سال از زندگی من گذشت... سالهائی که هم گاهی توش خیلی غصه خوردم هم گاهی خیلی شاد بودم... گاهی تلخ تلخ بودم و گاهی شیرین شیرین... مرسی که کمکم کردی از روند کلیش راضی باشم.. . مرسی که حس زنده بودن, حس خوب زندگی کردن رو بهم هدیه دادی... مرسی که خودت می دونی کجاها واقعا به کمکت احتیاج دارم... مرسی که تنها نیستم... مرسی که توی قلب من, لابلای تمام رگها و مویرگهاش, اونجائیش که دقیقا نمی دونم کجاست, حس عاشقی رو گذاشتی... از وقتی عاشقم همه چیز زیباتره...

وقتی که من عاشق می شم...

دنیا برام رنگ دیگه است...

تا سی سالگی فرصت زیادی نمونده... کلی کار انجام نداده تو دهه سوم زندگیم دارم... خدایا چقدر از زندگی لذت می برم... ببخش منو اگر گاهی ناشکری کردم... ببخش منو اگر گاهی یادم رفت اگر نتونستم خودم رو جای دیگری بذارم و قضاوت نادرستی کردم... ببخش اگر خیلی چیزها مونده که باید یاد بگیرم... ببخش اگر خیلی کوچکم....

 

 

+ تاريخ شنبه 1388/02/26ساعت 8:55 قبل از ظهر نويسنده گیتی |