تبليغاتX
می میرم برات مننننننننن


می میرم برات مننننننننن



این سریال مسافران رو می بینید؟ فوق العاده است. اگر عین ما هستید و ندای فیلما و سریالای ایرانی به درد نمی خوره تون گوش فلکو کر کرده, این یکی رو از دست ندید. فوق العاده است. ایده سریال رو می گم. یه طنز تلخی داره که همه وجدان مجدان و احساساتتون رو تا حد مرگ قلقلک می ده. اگر ندیدید می گم که سریال در مورد یه عده فضائیه که اومدن به زمین تا در مورد عواطف, احساسات و رفتارهای زمینی ها تحقیق کنن. اینطور پیش می ره که اونا مثلا با یه رفتاری روبرو می شن که هیچ تعریفی در موردش ندارن, مثلا دروغ, حسادت, دزدی. اونا هیچ تصوری از این موضوع ندارن و همه چیز براشون عجیبه, بعد به مرور با سوالاتشون با این پدیده روبرو می شن و از همه جالب تر اون گزارشهائیه که آخر برنامه واسه رئیسشون می فرستن و تجزیه و تحلیل می کنن. بعد اینا اینقدر معصومانه بازی می کنن, آدم می خواد بچلوندشون. مثلا طرف پول برداشته بود بره واسه زنش گوشی بخره, کیفشو می زنن وسط راه, همینطور وایستاد با تعجب نگاه کرد, یه کم فکر کرد و بعد برگشت خونه. هی ازش می پرسیدن چی شد, می گفت یه آقایی پولارو ازم گرفت و برد. می پرسیدن واسه چی؟ می گفت نمیدونم اصلا فرصت نشد باهاش صحبت کنم. بعد طی خرد جمعیشون به این نتیجه رسیدن لابد طرف مهربون بوده رفته خریدا رو انجام بده... بعد تو اون نتیجه گیری آخر سریال داشت در مورد دزدی و انواع دزدها می گفت که از دودره باز و آفتابه دزد شروع می شه, تا... آخرشم گفت البته انواع دیگه ای از دزدی هم وجود داره که خیلی خیلی بزرگ هستن و اثباتشون هم خیلی سخت, دیگران هم با اینکه متوجه می شن چون نمی تونن اثبات کنن, نادیده می گیرن و حرفی  هم نمی زنن, البته شما هم از من نشنیده بگیرین.

اینقدر من تحت تاثیر این سریال قرار گرفته بودم شب هم خوابشو دیدم. آخه دیروز برای بار اول کامل تماشاش کردم. به این فکر می کردم که ضمیر ما آدمها هم همینطوریه. اول اولش پاکه پاکه. بعد یواش یواش تحت تاثیر تربیت غلط, اجتماع و هزار و یک عامل دیگه تاثیر می گیره و شکل عوض می کنه. یواش یواش کدر می شه, یه وقتی به خودمون میایم و می بینیم دیگه زلال نیستیم. خودمونو از بیرون نگاه می کنیم, می بینیم از خیلی کارامون احساس رضایت نمی کنیم. خیلی چیزا به دست آوردیم, به خیلی هدفامون رسیدیم, اما انگار خودمون رو گم کردیم این میون. ارضاء نمی شیم از موفقیت هامون. یه جور حس که انگار یه چیزی رو گم کردیم دائما و هر لحظه در کنارمونه و آزارمون می ده. من فکر کنم همه این احساسات واسه اینه که اون لوح وجودیمون داره در اثر زمان خط خطی می شه, خش برمی داره. دیگه درست کار نمی کنه و یه کشمکش همیشگی تو وجود ما باقی می ذاره بین اون چیزی که درسته و اون چیزی که مصلحته. مثل دروغ مصلحتی, مثل احساس و رفتار مزخرفی که من الان تو محل کارم دارم. مطلقا دلم نمی خواد با کسی صحبت کنم. دلم می خواد یه حصار بزرگ دور خودم بکشم و هیچ کی رو واردش نکنم (اینجا تواداره رو می گم), دوست دارم جواب تلفن رو ندم و به خودم می گم واسه چی باید جواب تلفناشون رو بدم وقتی می تونن تا این حد اذیت کنن منو. همه, هر چیزی که مربوط به بانک می شه رفته تو دایره انزجار من. حالا این میون گاهی ضمیر پاکم کشمکش می کنه با ضمیر خط خطیم, اعصابم از دست خودم و رفتارم خورد می شه, از خودم بدم می یاد که تا این حد تاثیر گرفتم, زنگ می زنم به اون سرپرستی ای که داشتم باهاش صحبت می کردم و عذرخواهی می کنم بابت اینکه بی حوصله جوابشو دادم و توضیح می دم که فکرم بابت موضوعی درگیر بوده. تعجب می کنن و می گن متوجه چیزی نشدن و می گن اتفاقا خوب راهنمائی کردی که. گوشی رو می ذارم و می گم خدایا تا این خط خطیا محوه , به چشم نمی یاد و فقط خودم متوجهشون می شم, یه جانشین واسه من بی نوا برسون از یه جائی لطفا.... وگرنه مسئولیتش با خودته ها خدا جون...

نوشته شده در یکشنبه 1388/08/17ساعت 11:12 قبل از ظهر توسط گیتی| |

از وقتی که یادم می یاد واکنش عجیبی نسبت به رنگها نشون می دادم... رنگ در واقع یه جزء خیلی مهم از زندگی منه...دنیای بدون رنگ مثل هوای بدون اکسیژنه... یادمه بچه که بودم, نقاشی هام خیلی رنگی بود. این رنگ می تونه هر چیزی باشه... سفید رنگ خیلی محبوبمه. بعد طیف صورتی... از روشن تا ته تهش که به بنفش برسه... آبی مخصوصا فیروزه ای... سبز... وای سبز رنگ جنگل.... خاکستری, کرم, طلائی... وقتی کسی رو می بینم که نابیناست, بلافاصله یاد رنگها می افتم و دلم می گیره به خاطر اون آدم. این زندگی رنگی تو خونه مون هم کاملا مشهوده. نمی تونم ارتباط برقرار کنم با دکوراسیون های مدرن امروزی که توش فقط یه طیف رنگه... متاسفانه یا خوشبختانه از هیچ کدوم از رنگها نمی تونم چشم پوشی کنم... القصه رفتم پارچه گرفتم که کت و دامن بدوزم... سبز مغزپسته ای انتخاب کردم واسه کت و دامن و سرخابی جیغ برای تاپ زیرش. هر کی هم مسخره ام کنه, سوسک شه الهی ... اصلا دلم می خواد شبیه هندونه شم. خوف دوست دارم خوبببببببب... دهه...

خدائی شماها چه حسی بهتون دست می ده وقتی می رید تو طبیعت و سبز رو کنار زرد و قرمز و سفید  و آبی می بینید... خوب منم دلم می خواد همیشه این حس رو همه جا, حتی تو چهاردیواری خونه ام هم داشته باشم... تو دنیای من آدما هم هر کدوم یه رنگی دارن.. بعضیا که از همه برجسته ترن هم رنگ و وارنگن... از همه رنگی تر شاهین و مامانمن...

من همچنان اینجا آماده باش نشستم, که بهم بگن برو... یعنی طوری آماده ام که الان حکمم رو بدن دستم, 5 دقیقه بعد از ساختمون خارج شدم... حالا نگه داشتن حکممو, می گن اول یکی باید بیاد جات, بعد... می بینید تو رو خدا... خنده داره...

اگه بدونید چقدر هیجان زده ام...یعنی از الان تا آخرای آذرتقریبا هر هفته مهمونی و عروسی و اینا دعوتیم... خیلی کیف می ده این مدت مونده به محرم همه تندی تندی مهمونی می گیرن... هفته بعد تولد دوستمه, هفته بعدیش سالگرد عروسی خودمون, 7 آذر عروسی پسر دائیم, 17 آذر هم عروسی دوستم... این وسط یه روزی هم جشن عقد نوه عموی شاهینه که تاریخش دقیقا مشخص نشده... یعنی خواهیم کشت خود را ... (-: دی

دیگه اینکه کلی ذوق زده شدم دوستایی دارم که فوق العاده ان و بین اینهمه وبلاگ, وبلاگاشون برگزیده شده... ممو جونم, هلیای نازم, سایه جون و لیموی عزیزم تبریک می گم بهتون... خیلی دلم می خواد همچین مراسمی واسه بچه های بلاگفا هم برگزار بشه و ببینم کیا انتخاب می شن. حس خوبی باید داشته باشه...

یه دوستی دارم که زندگی خیلی عجیبی داره. یه بار ازدواج کرده و جدا شده و البته حق هم داشته... بعد از طلاق خیلی عوض شد. شد یه آدم دیگه... شاهین خیلی به من آسون می گیره. یعنی تو رفت و آمدها و دوستام و ... مطلقا سخت گیری نمی کنه ... اما یه بار ما سه تائی رفتیم شمال و اونجا شدیم 4 تا...  و این دوست من کاری کرد که شاهین کاملا حساس شد روش و بهم گفت دلم نمی خواد باهاش رفت و آمد داشته باشی. منم تا جائیکه تونستم روابطم رو باهاش تحت کنترل درآوردم. چند روز پیش باهام تماس گرفت و متوجه شدم با یه آقایی هم خونه شده. حالا این دوست من, یه دختر خیلی باعرضه, تحصیلکرده, فعال, روابط اجتماعی قوی, خوشگل, خوشتیپ, خوش هیکل... پسره اینطور که خودش می گفت از طبقه خیلی پائین, زیر دیپلم, بیکار(پدرش گوسفند داری داره و این از باباش پول تو جیبی می گیره), در حدی که نمی دونسته پیتزا رو مثلا چطوری می خورن... همه اینا به کنار... به این فکر می کنم این آدم از شوهرش جدا شد... چرا؟ چون همسرش بیکار بود و این سه شیفت کار می کرد که از پس مخارج خونه و اجاره و قسطاشون و اینا بر بیان... تعجبم از اینه که آدم مگه از یه سوراخ چند بار گزیده می شه... بازم یه آدم بیکار؟ بازم خودش پول پیش خونه رو به زحمت جور کرده؟ بازم... خلاصه که دوباره کلی اعصابم به هم ریخته و دارم حرص می خورم... می دونید بچه ها من اینطور فکر می کنم, خدا وقتی خواسته نعمت رو برای بعضیا تموم کنه, یه خانواده خوب بهشون داده... خانواده خیلی موهبت بزرگیه... مقایسه نمی کنم. اما وقتی می بینم این دختر وقتی من داشتم تو یه محیط آروم درس می خوندم واسه کنکور, پدر و مادرش طلاق گرفتن, باباش ازدواج کرد چند ماه بعدش و مامانش صیغه یکی شد... شوهر خواهرش, خواهرش رو که تو دوران عقد بودن و دختره حامله شده بود, ول کرد و رفت انگلستان و بعد 5-6- سال با یه عالمه افتضاحی که به بار آورده بود برگشت, دلم می خواد روزی هزار هزار بار خدا رو شکر کنم. من تقریبا از وقتی یادمه آرامش داشتم , لااقل تو خونه.. غیر از اون مدتی که به خاطر رسیدن به شاهین دچار تنش بودم, چه بعد و چه قبلش همیشه خانواده آرومی داشتم... با همه وجودم به تک تکشون افتخار می کنم و از صمیم قلبم شکرگزار خدا هستم.

بچه ها یکی دو مورده  ازتون کمک می خوام. یکی در مورد آرایش مو (یه آرایشگاه که ترجیحا موی اضافه هم داشته باشه و کار موش خوب باشه) و آتلیه خوب ... البته همراه با قیمتهاشون.

پ۱- بهار جان کامنتت رو گرفتم. باعث خوشحالیمه عزیزم. منتها هیچ ردی از خودت نذاشتی خانومی که من بتونم پیدات کنم.

پ۲- دیشب سرم گیج رفتَ ییهویی خوردم به قفس مرغ عشقامون که به دیوار بودَ افتاد... خیلی ترسیدم. طفلی ها اینقدر وحشت زده شده بودن که نگو. دلم کباب شد.

پ۳- امروز چه خبره؟ این آدم آهنیا که باز ریختن تو خیابون. هوا خیلی خوبه. دلم می خواست زود دربیام از اداره برم قدم بزنمَ برم خریدَ اما اینا رو دیدم ترسیدم... اما به هرحال می رم

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 10:3 قبل از ظهر توسط گیتی| |

این روزا هر لحظه, هر جائی که بودم, هر کاری که انجام می دادم, دلم می خواست زندگی رو ببوسم... دلم می خواست ثانیه به ثانیه تو ذهنم باشه که زندگی یه معجزه است...

زندگی من دقیقا شده بود دو تا تیکه... یه تیکه اش کاری ... یه تیکه اش زندگی خانوادگیم... و چقدر برام سخت بود قاطی نکردن این دو بخش با هم... یعنی در واقع قاطی نکردن بخش اول با بخش دوم... چقدر برام سخت بود تنش هام رو توی راه, توی سرویس, قبل از اینکه برسم به خونه تو خودم هضم کنم و با لبخند کلید بندازم تو قفل خونه. چقدر سخت بود اینکه یادم نره, سردی زندگی کاریم یه مرحله گذاره و اونچیزی که موندگاره گرمای خونمونه. هربار که خیلی سختم می شد, بیشتر از ته دل آرزو می کردم که از اینجا نجات پیدا کنم. می دونید! می دونم هر جا باشم آسمون همین رنگه... اما یه تنوع, یه محیط پویاتر, یه محیط جوون تر, یه محیطی که بیماری های شغلی کمتر توش نفوذ نکرده باشه, واقعا برام لازم بود. خیلی سخت اتفاق افتاد... اما بالاخره افتاد. حکمم رو زدننننننننن... هوراااااااااااا... زندگی با همه وجودم قدرت رو می دونم. قدر اینکه اینقدر از بچگی تا حالا هوام رو داشتی می دونم. مرسی کائناتتتتت... مرسی ... مرسی ... مرسی

هنوز حکم اجرا نشده, یعنی گفتن باشم تا یه نفر رو بیارن. این چند روز سرم خیلی شلوغ بود, چون دلم می خواست یه کار شسته و رفته تحویل بدم به نفر بعدی. هر چی نیاز به پیگیری داشت انجام دادم ...متنفرم از اینکه تا یکی می ره, هر چی خرابکاری پیش می یاد می افته گردنش.

و اما به سبک هلیا جون, آقای رئیس کل... آقای ح... احتمالش یک در هزاره که یه روزی اینجا رو بخونی. اما به همون درصد کوچیک امیدوار می شم و اینجا می گم:

اداره ای که ساختید افتضاح از آب دراومده. اداره ای که من 4 سال پیش واردش شدم وپویایی, دوستی و حس همکاری توش موج می زد, امروز به یه اداره کاملا بی انگیزه و مرده تبدیل شده که آدماش حوصله خودشون رو هم ندارن. اداره ای که آدماش رو عین یه رباط دیدید, از اون محیطی که اگر یه نفر می خواست بره مرخصی, دوسه نفر داوطلبانه کاراش رو انجام می دادن, تبدیل شده به اداره ای که هر کی می ره مرخصی دیگران فحشش می دن... آقای ح مدرکتون کارشناسی ارشده و تحصیلکرده رشته مرتبطی هستید, اما من هیچ وقت از روش مدیریتتون سر در نیاوردم.. همیشه تعجب کردم که قدیمی ترین و د مده ترین روشها رو برای کنترل افرادتون انتخاب کردید... تعجب کردم از اینکه متوجه شدم لیست تردد بچه ها رو کنترل می کنید, لیستای اضافه کاری رو , تاخیر ها رو... برام خیلی عجیب بود که هر درخواست ساده ای رو دستور دادید به اطلاع شما برسونن. عجیب بود واسم که اگر درخواست مهمانسرا داریم, یا موعد واممون شده شما باید تائید کنید...و به این فکر کردم این کنترلهای ساده در شان یه رئیس کل نیست اصولا و مربوط می شه به دو سه سطح پائین تر از شما... چطور دلتون اومد با خودتون, با وجهه خودتون همچین کاری بکنید. بیشتر از همه وقتی تعجب کردم که سهمیه اینترنت بعضی ها رو قطع کردید و نهایتش روزی بود که متوجه شدم حاضر نیستید مدرکم رو تطبیق بدید. دلم به حال خودم, خودمون سوخت. انگیزه ها بدجوری می میرن تو یه همچین محیطی... من از بیرون این اداره کمتر خبر دارم. اما دلم می خواد یه روزی متوجه بشید که داخل اینجا متاسفانه محبوب نیستید به هیچ وجه... دوست ندارم اینو بگم, اما بچه ها لحظه شماری می کنن برای رفتنتون و این از نظر من یعنی شکست. روزهایی که اینجا بودم هر روز یه دستور اومد که به اعصابم در حد خودش صدمه زد... من احساس می کنم تا عمر دارم یادم نمی ره نمی ذارید تو کل شبکه بانکی پیشخدمتها و بایگانها, ارتقاء سمت داشته باشن... چرا؟ چون در رده شغلی فعلیشون کمبود ایجاد می شه... یعنی واقعا واحدی که اون آدم توش کار می کنه, عقلش نمی رسه؟ یاد ضرب المثل کاسه داغ تر از آش می افتم همیشه وقتی چنین نامه هایی تهیه می کنم.هرگز فراموش نمی کنم دارید چه بلایی سر کارشناس ها و بازرس های می آرید و با یه تصمیم ساده, 5 سال از زندگی, از پیشرفت عقبشون می ندازید... یادم نمی ره این مسیر پیشرفت شغلی وحشتناکی که دستور دادید تهیه کنن چند نفر رو ناامید کرد... مگه می شه فراموش کنم اون آقا رو که سمتش رو ازش گرفتید و شبش سکته کرد و مرد؟ من تا همیشه صدای آدمایی که از سرپرستی های مختلف زنگ می زدن و درد دل می کردن تو گوشم می مونه و به معنی کلمه ظلم فکر می کنم. حس می کنم بهای دل شکسته آدمها باید خیلی زیاد باشه.

احتمالا اگر یک روز اینجا رو بخونید حکم اعدام منو صادر می کنید, بهم حق بدید برام مهم نباشه چقدر عصبانی می شید. چون شما تو 4 باری که با روبرو شدید هرگز به غرورم اهمیت ندادید.

0

0

0

فکر کنم الان وقتشه از خوکشلای خودم تشکر کنم اگر گوشه دلشون, شده یه ثانیه, وقتی از مشکلات کاریم گفتم, دعا کردن رفع بشه. مرسی نازای من...

شاهینی تو هم بدون اون انرژی مثبتی که همیشه تو ناامیدی بهم می دادی و هر صدهزار و خورده ای باری که پرسیدم شاهین یعنی می شه, فوری گفتی مطمئنم, من دلم روشنه, خیلی کمکم کرد. من به زمین و زمان با تفکرم حالی کردم دیگه طاقت اینجا رو ندارم و این فرایند هر چقدر هم سخت باشه, راه دیگه ای وجود نداره, باید برم! مرسی عزیزم از اینکه کنارم بودی. اگر گاهی از دستم دررفت و بی حوصلگیامو آوردم خونه ببخش منو... اگه گاهی خر می شدم, معذرت. هوار تااااااااااااا

* این پست یه نمه شخصی بود و بعید می دونم واسه شماها جذاب بوده باشه بچه ها. پابلیشش کردم اولا برای تشکر َ دوما عذرخواهی از اینکه نتونستم این هفته درست بهتون سر بزنم (قول که هفته بهد جبران کنم) و سوما" واسه اینکه شاید یه روزی آقای ح هم دیدش. دی:

نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/06ساعت 2:29 بعد از ظهر توسط گیتی| |

اعتراف می کنم از همون لحظه ای که تصمیم گرفتم تنها به این سفر برم, از همون لحظه که کنارت بودم و داشتم تصمیمم رو مزه مزه می کردم, دلم برات تنگ شد...

اعتراف می کنم شب قبل از رفتن دلم می خواست تک تک سلولهات رو نفس بکشم تا هوای بی تو بودن یه وقت خفه ام نکنه...

اعتراف می کنم موقع رفتن یواشکی یکی از عطرهات رو گذاشتم توی ساکم تا اونجا لااقل بوی تو رو کنارم داشته باشم...

اعتراف می کنم توی ترمینال که بودیم لابلای خنده هام بغضم رو قورت می دادم.

اعتراف می کنم هر کیلومتری که از تهران دور می شدیم, سنگینی این فاصله رو با همه وجودم حس می کردم.

اعتراف می کنم قند تو دلم آب شد وقتی نزدیکای کرج بودم و اس ام اس دادی که هنوز هیچی نشده دلتنگ شدی.

اعتراف می کنم همون لحظه دعا کردم تو این دوری بهمون ثابت شه عاشق هم هستیم نه وابسته هم.

اعتراف می کنم همون لحظه که این دعا رو کردم خدا آرامشی بهم داد که دیگه توش خبری از بغض نبود... بلکه یک جای خالی بود که بی نهایت برام عزیز و محترم بود.

اعتراف می کنم تو این دو روز, هر لحظه در حال انجام هر کاری که بودم, داشتم مرور می کردم روزها رو ... از روز اول تا امروز .... و به معجزه خلقت فکرمی کردم به اینکه دو تا غریبه, چطوری می یان و مهمون روح و قلب هم می شن و بعد می شن جزئی از همدیگه... قسمتی از هم... مال هم ... هستی هم

اعتراف می کنم تو این دو روز خیلی زیاد به اشتباهاتمون تو این مدت فکر کردم به اینکه چند درصدشون رو اصلاح کردیم, چند درصد رو پذیرفتیم و چقدر دیگه اشون باقی مونده...

اعتراف می کنم خیلی زیاد به آینده فکر کردم و جز روشنی, جز نور, جز زیبایی چیزی درش ندیدم

اعتراف می کنم تو اون دو شب موقع خواب دستام همه اش سرگردون بود

اعتراف می کنم نصفه شب که بیدار می شدم تا چند دقیقه نمی تونستم تشخیص بدم کجام و هی از این پهلو به اون پهلو تو رختخواب می چرخیدم دنبال تو

اعتراف می کنم تو این دو روز صدها بار از خودم پرسیدم تو داری چه کاری انجام می دی و تصورت کردم.

اعتراف می کنم حال همه رو به هم زدم اینقدر که هر جمله ای که گفتم, اسم تو هم توش بود.

اعتراف می کنم خیلی محبوبی, خیلی همه دوستت دارن, خیلی سراغت رو گرفتن... خیلی دوست داشتن که  بودی

اعتراف می کنم دیروز برای دیدنت ثانیه شماری می کردم.

اعتراف می کنم وقتی دیدمت واقعا کار دیگه ای جز بوسیدنت و دیوانه وار خندیدن نمی تونستم انجام بدم.

اعتراف می کنم این تجربه گر چه برای اولین بار بود و خیلی سخت, اما بی نهایت سازنده بود

اعتراف می کنم امروز قدرت رو خیلی بیشتر از دیروز می دونم همسرم...

و اینکه نازنینم بعد از این هر بار بریم خونه پژمان و نسیم یا هر بار به کف خونه خودمون نگاه کنم, به یاد این دو روز می افتم که من زنجان بودم برای کمک به اسباب کشی اونهاو تو اینجا برای سرامیک کردن کف خونه. خیلی خوشگلی شده ها خونه مونا ناقلا

نوشته شده در شنبه 1388/07/25ساعت 10:17 قبل از ظهر توسط گیتی| |

  سلام گوگولیا... زمان هم پدیده عجیبیه هاااا... خوف شقده انرژی داره اینقده تند و تند می دوئه آخه؟ جونم واستون بگه مسافرتی رفتیم قشنگگگگگگگگگگ... یعنی هنوز از تهران راه نیفتاده اتفاقای خوشگل افتاد واسه مون تا خود جمعه... نمونه کارش رو اگر بخواین بدونین اینکه رفتم ریشه موهام رو رنگ (البته با دکلره) بکنم, موهای نازنینم عین پودر بچه خورد و خاکشیر شد ریخت کف دستم و کف آرایشگاه.. تازه بعد اینهمه صدمه به پایه نرسید از بس که استرس داشتم در نتیجه گفتم زیتونی کندشون(قبلن تقریبا یخی بود), حالا تا لحظه آخر که رنگ رو موهام بود فکر می کردم قراره زیتونی بشه, رفتم شستم, دیدم خانوم آرایشگر تشخیص دادن زیتونی به من نمی یاد دودی کردن... الهی چه خانومای مهربونی پیدا می شن همه اش به فکر آدمن... این میون من بدذات بدجنس, این همه توجه رو نمی دونم چرا نادیده می گرفتم و عین هاپو شده بودم... شبش نسیم ( خانوم پسر خاله ام) به هوای اینکه ما رفته بودیم, مهمونی گرفته بود...یه مهمونی دوستانه و جمع و جور. اما انگار اون شب صاحبخونه اونا هم هاپو شده بود و اومد درو زد و کلی توپید بهشون و جوابشون کرد, گفت باید تا آخر ماه که موعدشون تموم می شه, برن... یعنی تصور کنید حال و روز ما رو تو اون لحظه دیگه من چیزی نمی گم. طفلی ها خیلی حالشون گرفته شد. 4 شنبه عروسی دعوتیم ... هوررررررررررررررااااااااااااااااا... یعنی گل منو با لذت از مهمونی سرشتن.. خیلی دوست دارم. عاشق مهمونیای قرقریم. حالا رقص هم بلد نیستما... اما خوب دوست دارم. خبر دیگه اینکه 28 آبان سالگرد عروسیمونه. می خوام یه جشن کوشولو موشولو بگیرم. عجیب رفتم تو نخ مدل و پارچه و ... همه اش تو ذهنم دارم مرور می کنم. توی راه زنجان ساکت بودم یه کمی, شاهین می گفت چرا ساکتی؟ باز داری به چی فکر می کنی؟ تو هر وقت ساکت می شی معنیش اینه که از یه طریقی می خوای پوست منو بکنی. یه بار می گفتن با لباس سالگرد فکر می کنم, یه بار می گفتم دارم آهنگ سلکت می کنم تو ذهنم, یه بار می گفتم دارم به غذای جشن فکر می کنم و و و ... غش کرده بود از خنده. می گفت امان از دست شما خانوما... و من به حس زیبای زن بودن فکر می کردم. به اینکه زندگی ما زنها چقدر پیچیده و اصیله ... در نهایت ظرافت... چشمامو بستم و دلم خواست تو حس ناب زن بودنم غرق بشم... دلم خواست از 50 روز قبل نگران یه جشن ساده باشم و هزار بار تو ذهنم همه چیز رو بالا و پائین کنم تا مطمئن شم همه چیز از الان مرتبه.. دلم خواست به لباسایی که بعد از رسیدن به خونه باید بشورم و اتو کنم فکر کنم, دلم خواست استرس اینو داشته باشم چهارشنبه موهای کچلم رو چه مدلی درست کنم که کمتر معلوم شه موهام سوخـته, به رنگ آرایشی که می خوام بکنم فکر کنم و به اینکه الان دیگه یواش یواش فصل خرمالو داره نزدیک می شه... دلم خواست به شب مهمونی نسیم فکر کنم و اینکه چون دیر وقت بود آقایون رفتن و خوابیدن و ماها رفتیم تو آشپزخونه, تا ساعت 2.5 ظرف شستیم, گفتیم و خندیدم و چقدر بهمون خوش گذشت. غرق لذت شم از حس خوب زن بودن و خدا رو شکر کنم به خاطر این موهبت بزرگ... بگذریم... دیشب یه قرار عجیب داشتیم... یه قرار وبلاگی با همسرامون. 4 تا زوج بودیم و جاتون سبز و آبی و رنگین کمونی خیلی خوش گذشت... یعنی دقیقا زنونه مردونه شده بود جمع... دایره ها هر لحظه تنگ تر شده بود و حرفها خصوصی تر... آنا کشتمت ... ولی من دیشبم هر چی فکر کردم نتونستم ربطی بین اون دو تا قضیه پیدا کنماااااا... تازه تفننی... دی: قلیون هم کشیدم...آقابونا نگوووو همچین از اون ثانیه اول با هم ارتباط برقرار کردن انگار 50 ساله همدیگه رو می شناسن. تازه آخرش موقع رفتنی می گفتن ما هم می خوای وبلاگ بزنیم... بعد تصور کردیم آقایون وبلاگ روزانه نویسی بزنن و مثلا بنویسن دیشب با چند تا از دوست جونای وبلاگی قرار داشتیم... دی: خدائیش چقدر مسخره می شداااااااااا...
نوشته شده در دوشنبه 1388/07/13ساعت 11:35 قبل از ظهر توسط گیتی| |

سلام عشخای مننننن...

خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ آی من حرصم در می آد این همکارا و ارباب رجوع بی ربط می یان یه عالمه از این سوالا می پرسن؟ اون روز یه ارباب رجوع( به تلفنیا هم می گن ارباب رجوع؟) زنگ زده بعد یه عالمه احوال پرسی می گه چه خبر؟ انقدر خنده ام گرفته بود... چه خبر؟!!!

هفته خوبی رو نگذروندم... سر یه موضوعی بحثمون شد با شاهین... سخت هم حل شد بینمون... لازم شد که جفتمون یه تصمیمایی بگیریم و یه قولایی بهم بدیم... بعد از مدتها همچین دلخوری بزرگی بینمون پیش اومده بود و واقعا" از هر دومون انرژی گرفت. راستش دلم خیلی شکسته بود و با اینکه می دونستم, زیادی دارم کش می دم, همچنان یه بغض همش همراهم بود و مانع می شد که ببخشمش. گرچه خودمم بی تقصیر نیستم, اما توقع اون برخورد و این حالتها رو نداشتم. دیشب اومد و کلی باهام حرف زد, بوسم کرد... دلم خیلی تنگ شده بود... با هر بوسه اش یه قطره اشکم می ریخت پائین... قطره قطره قطره... تا اینکه کل بالش خیس شد و دل گیتی هم باز شد بالاخره... اما خدائیش خیلی سخته... این روزا خیلی غصه خوردم واسه زوج هایی که دائم دچار سوء تفامهن و همه اش بحث و جدل دارن با همدیگه.. به هر حال سخت بود... خیلی سخت... خیلی خیلی سخت...

امروز داریم می ریم زنجان... دیدیم سفر لازمیم, هیچ جا رو راه دست تر از زنجان پیدا نکردیم... موهامم می خوام اونجا برم همون آرایشگاهی که اون بار رفتم ریشه هاش رو دوباره برام دکلره کنه... الان یخیه که یه کم به دودی می زنه, شاهین خیلی دوست داره اما دلم تنوع خواسته... مثلا زیتونی یا عسلی...چه رنگی پیشنهاد می دید؟

یه دونه هم تعطیلی آخر ماه داریم. دلم مشهد خواسته خیلی زیاد اما زمان کمه... نمی دونم...

این روزا دارم یه چیزایی می خونم از گذشته که مثل یه تلنگره برام... یادداشت های اون موقع هامو... مال سال 76 تا حدود 3-82 ... خیلی حس عجیبیه.. اینکه اینقدر تغییر کردی.. اینکه اون چیزایی که یه روزایی برات اونقدر مهم بوده, مشکل بوده, حالا به سختی یادت بیاد... اینکه نوشته باشی امکان نداره امروزو یادم بره و الان هرچی زور بزنی, هیچی از جزئیاتش و حسی که اون لحظه داشتی, یادت نباشه... و اینکه خدا رو شکر کنی تو هر مقطعی, حتی اگر سخت تصمیمی رو گرفتی که فکر می کردی درست بوده, سختی هایی رو تحمل کردی, به قیمت آینده

می دونم بچه ها نوشته این بارم انرژی منفی داشت... عذرخواهی می کنم ازتون اما واقعا روزهای سختی رو پشت سر گذاشتم.

و اینکه شاهین دلم می خواد بدونی, هراتفاقی که بیفته, هر طوری که بشه, هر حرفی بزنیم و هر کاری بکنیم, همه اش گذراست... چیزی که همیشه موندگاره حس عمیقیه که بهت دارم... حتی وقتی دارم داد می زنم, حتی وقتی دلم نمی خواد تو یه لحظه کنارت نباشم, بدون تمام عشقم سرجاشه, بدون قلبم هر ثانیه به عشق تو می تپه, بدون یه لحظه توقف... و این رو هم بدون که خیلی خوشحالم همه چیز حل شد. خیلی خوشحالم بابت خنده های دیشبمون... بابت تمام دلتنگی که هر دو تو قلبمون حس کردیم هم خوشحالم... دلتنگی بزرگ نشونه ای از یه عشق عمیقه...

نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/08ساعت 3:3 بعد از ظهر توسط گیتی| |

این روزا تا می رم تو خیابون, پرت می شم تو 17-18 سال قبل ترا... یادش به خیر... فروشگاه قدس... یعنی از اول تابستون ثانیه شماری می کردم شهریور برسه و بریم خرید... هیچکی هم درک نمی کرد این همه عجله منو... شهریور که می شد کلی باید صبر می کردم یه روزی مامانم یا دختر دائیم یا داداشام وقت کنن منو ببرن خرید لوازم التحریر. اون موقع که دفتر خوشگل پیدا نمی شد... بیشترشون معمولی بودن. عوضش کلی واسه کاغذ کادو و این جلد مشمائیا و برچسب ذوق می کردم. همیشه یه کلکسیون از مدادا و پاک کن ها و جامدادیا خاص داشتم. خوب الان کمتر بهش اضافه می شه... یعنی کلکسیونهای دیگه جاش رو گرفته. کلکسیونهای جدی... خبری از فروشگاه قدس که نیست, اما اگه بریم شهروند, دیگه لابلای قفسه های مواد شوینده و نخود لوبیا وول می خوریم... القصه هنوز اون کلکسیون های بچگیم رو دارم. برام مثل یه گنج می مونن. می خوام مثل یه شی باارزش بدمشون به بچه ام... و اینقدر می ترسم از اینکه مبادا واسش ارزشمند نباشن که نگو... شایدم اگر دیدم اونطور بچه ایه هیچ وقت بهش ندادم و واسه همیشه نگهشون داشتم پیش خودم. خدائی هم امکانات اون موقع با الان یکی نبود. حق ما از محصل بودن مدادای شمشیرنشان بود و پاک کن های دورنگ آبی و قرمزکه یه ورش مداد پاک کن بود و یه ورش جوهر پاک کن. مداد قرمزا خوب یادمه دو رنگ بودن. کلی باید می گشتی تا اون نوع خوشرنگش رو پیدا می کردی. بگذریم که واسه اضافه کردن هر یه تیکه به کلکسیونم چقدر صرفه جوئی می کردم. چون یه چیز خارج از برنامه بود و دلم نمی اومد پولشو از مامانم بگیرم.

حالا الان ... اون روز که رفته بودیم خونه داداشم اینا, دخترش دفتراش رو آورده بود, دلم غش می رفت از بس که ناز بودن/ پاک کن, مدادا و مداد رنگیا رو که دیگه نگو.. جدامدادیش رو من تو بچگیام تو خوابم نمی دیدم... واز همه اش دلم خواست... دلم خواست برگردم به اون روزا و سر صف فرناز ارگ بزنه و من دکلمه بخونم. دلم واسه روزنامه دیواری درست کردن قنج رفت... دلم غش رفت واسه اون روزایی که زنگمون می خورد و مامانم سر کوچه مدرسه منتظرم بود, کیفم رو می گرفت و من قسمت جلوی مقنعه ام رو از بالای سرم می دادم عقب و لی لی کنون با شادان و نازنین تا خونه مسابقه می ذاشتیم... خانوم احمدی, خانوم انصاری, خانوم شمس, خانوم حیدری خیلی دوستتون دارم... خانوم نیکخو اما شما یادتون باشه تو اون سالی که پدرم رو از دست داده بودم اصلا درکم نکردی... چقدر من اون سال بهم سخت گذشت...

یادمه بچه ها یه وقتایی تو مدرسه هوس یه چیزی می کردیم که بوفه مون نداشت... می رفتیم دم در مدرسه منتظر تا یه مامان بخواد بره... تا می دیدیم یه مامان داره می یاد, 6-7 تایی می رفتیم آویزونش می شدیم که واسه مون خرید کنه, بهش پول می دادیم و می رفت برامون می خرید و میاورد...  یه بارم تو گروه تواشیح بودم, سبحانک ربی سبحانک رو می خوندیم... دست همه مون هم یکی یه دونه شمع داده بودن. یادمه مراسم مهمی هم بود... یعنی یه عالمه از اولیا و رئیس آموزش و پروش منطقه و ... هم اومده بودن... حالا ما تا این ب های سبحانک رو تلفظ می کردیم, این شمعه می خواست خاموش بشه, منم که خوش خنده, اینقدر وسط برنامه خندیدم, همه خنده شون گرفته بود, مجبور شدیم دلامون رو بگیریم و دولا دولا از زور خنده, صحنه رو ترک کنیم... خلاصه که گند زدم به برنامه...

خیلی خاطره دارم از اون موقع ها... خیلی خاطره های ارزشمند... این خاطره ها همینطور و در کل دوران تحصیلیم ادامه داشت تا دانشگاه... هر روزش با یه عالمه شور شروع می شد... همیشه دوستای خوبی داشتم. همیشه در کنارشون شاد بودم و الان دلم پر می کشه واسه اون دوران... دلم برای نیوشا و مانی که الان دیگه بین ما نیستن خیلی تنگ شده... دلم واسه سمیرا که الان اینقدر ازم دوره تنگ شده... سمیرا تو چی؟ یادته شبایی که با هم تا صبح بیدار می شستیم, تو از آراز می گفتی و من از شاهین... حالا می دونی چند ساله همدیگه رو ندیدیم؟؟؟ مهسا تو چقدر عوض شدی بعد ازدواجت... ندا تو الان داری چه کار می کنی... خدایا دلم مرد از تنگی... چقدر دوران تحصیل, بادوران کار فرق داره...من جز یکی دو مورد هیچ وقت نتونستم تو محل کارم با کسی دوست بشم.. و الان دلم داره پر می کشه واسه دوستی های بی ریای مدرسه و دانشگاه...

خدایا مرسی که وبلاگ نویسی رو سر راه من قرار دادی...

دوشنبه یه سری از بچه ها رو دیدم. بعضیاشون رو می شناختن و بعضیا رو نه... خیلی خیلی هیجان انگیز بود. مخصوصا" وقتی می می اومد و مجبورش کردیم خودش دونه دونه بچه ها رو بشناسه... ممو دیدی من چه زرنگم زودی شناختمت... خورشید جون خیلی موهات ناز شده بود. هی می خواستم اونجا بهت بگم, حرف تو حرف می شد. لیندا به دلم خیلی نشستی... شاید آرامشت بود که اینهمه منو تحت تاثیر قرار داد... آلما بهت به خاطر رفتار زیبا و شخصیت محکمت واقعا" تبریک می گم. مطمئنم که احسان هر لحظه بهت افتخار می کنه. بانو جون امیدوارم بهترین تصمیم رو واسه زندگیت بگیری...و مریم عزیز که خیلی دور بودی و من به سختی تو کافی شاپ صدات رو می شنیدم, خیلی خوشحال شدم که موقع برگشت رو از دست ندادم و تونستم بیشتر باهات صحبت کنم.امیدوارم هر جا که هستی موفق و شاد باشی..

نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/01ساعت 1:24 بعد از ظهر توسط گیتی| |

شبها به این ذوق می رم تو تخت خواب که می دونم ساعت 12 که بشه بارون می گیره. نم نم بارون که از پنجره اتاق می یاد و تو صورتم می خوره, دلمو برده. صداش که دیگه هیچی... همه این شب خوب رو بذار کنار, به این فکر کن که امروز صبح از خواب بیدار شدی, لباس پوشیدی و داری میای اداره. وسط مسیری که تا خیابون اصلی داری, چند تا رعد می زنه و بعد یه بارون تند ... وای مرسی خداااا.. خیلی مزه داد. نفس می کشیدم و دلم می خواست هوا رو ببلعم. دلم می خواست زنگ بزنم و شاهین و مامانم و هر کسی که دوستش دارمو بیدار کنم و بگم بیاین بیرون. هنوز دارم از پنجره اداره بیرون رو نگاه می کنم. صدای بارون رو می شنوم, ریه هام دارن تو سینه ام بی قراری می کنم . انگار می خوان هلم بدن بیرون. بیرون تا نفس بکشم. نفس بکشم و یاد تمام خوبی های دنیا بیفتم و بخندم. با موبایلم زنگ بزنم به شاهین و مجبورش کنم از ساختمونشون بره بیرون و اونم نفس بکشه. یادش بیاد ریه هاش هوای تازه می خوان... باهاش بگم و غش غش بخندم... اول هفته خوبیه ظاهرن. من به باقیش امیدوارم.

5 شنبه رفتم برای مصاحبه, اون واحدی که دلم میخواد برم. فکر نکنم بد بوده باشه. شاید این هفته نتیجه اش مشخص شه. حس و حال خوب امروزمو باید به فال نیک بگیرم.

یادتونه از من و شاهین تنبل تر یافت می نشود... خوب دیگه... این شد که ما اینقدر امروز و فردا کردیم همه مهمونیامون موند واسه این آخر... از 3 شنبه تا جمعه مهمون داری کردیم. هر روز یه گروه. همگی خوب برگزار شد... اما ما که مرده شدیم/

می گما این مرغ عشقا خیلی باحالن. همه اش به قول لیلی (بچه داداشم) همدیگه رو بوس خارجی می کنن. آخر خستگی نا پذیرنااااا... یعنی یه چیزی می گم یه چیزی می شنوین.

بچه ها شاید از طریق وبلاگ آلما و خورشید خبردار شده باشید که  یه قرار وبلاگی گذاشتیم. امروز طرفای ساعت 5 و حوالی میدون ونک. هر کسی که دوست داره بیاد خبر بده بهم , که مکان و زمان دقیق رو بهش خبر بدم.

نوشته شده در شنبه 1388/06/28ساعت 2:39 بعد از ظهر توسط گیتی| |

این بازی رو دوست داشتم. خیلیاتون انجامش دادید. منم از باقی مونده تون که انجام ندادید, دعوت لازم بعمل می آورم...

 

دریا: درد و دل

قهوه: کافی شاپ

غرور: لج دراومده خودم از صاحبش

مدرسه: شیطنت و سرخوشی.

دفتر مدیر: آینه. آخه یه بار با آینه نور می انداختیم تو چشم پسرای خونه روبه رویی کلاسمون, بردنمون دفتر ( یه خونه بود روبروی کلاسمون, پاتق پسرها بود)

آب گوشت: شادینگی... قربون خنگولیش برم که عاشخ آف گوشته

قرمه سبزی: ای کاش سبزی های آماده هم اندازه سبزی های خونگی خوشمزه بودن.

ریاضی: المپیاد. همه رویای اون موقع من این بود که تو المپیاد قبول بشم ولی انگار دز خنگی به همه این رویای بزرگ غلبه کرد.

آهنگ: پرواز روح. یعنی به جون خودم اگر موسیقی یک روز نبود, من فنا شده بود. من مرده تونم ای نت های زیبا

ماه رمضون: ماهی که تو تمامش, از اول تا آخر دارم با تردیدهایی که 11 ماه همه وجودم رو پر کرده مبارزه می کنم.

استخر: خواب بعدش

روزنامه: خ*ا*ت*م*ی

کودکی: رژ لب. آخه بچه که بودم عاشق رژ بودم.بعد یه خاله داشتم همش از من بوس باج می گرفت, برام رژ می زد.

قزوین: سکه کف پیاده رو

دروغ: ترس

لیسانس: کوزه

فوتبال: هوو- ای شادینگ فوتبال دوست بددددددد

قانون: تقویت اقویاء و تضعیف ضعفا

پرواز: روحیش قشنگ تر از جسمیشه. روحی: آرامش... جسمی: هیجان. به هر حال هردو کیف می ده

اشک: نهایت شادی یا غم

ازدواج: یه اتفاق خفن (فکر بد نکنیداااااا... اویییییییی)

وبلاگ: محشر

شب: یه وقت خفن ( ای منحرفااااااااااای بی ادب)

زندگی: یه مفهوم نامرئی که دلم می خواد با همه وجودم ببلعمش... بدون از دست دادن یک ثانیه

عشق: اکسیر جوانی

هلو: مننننن. دی: البته هسته اش هاااا

تحصیل: گند بخوره تو این م*م*ل*ک*ت

خارج: نه پس داخل؟؟؟

خواب: خیلی سعی کردم که عشقش رو بندازم تو اولویت بعد از عشق شاهین. دی:

اینترنت: اهمیت لحظه ها

مجلس: امیدوارم منظور مجلس شادی باشه.نه اون محل مقدس که توش مکانیزم تصمیم گیری برای 100 درصد مردمی انجام می شه که 9/99 درصد حالشون از اون تصمیما بهم می خوره.

سال 88: سال پولدار شدن... خوب چیه؟آرزو که بر جوانان عین نیست خوب///

کلم پلو: دریاچه آب های جاری شده از دهن گیتی جون

کتاب: معجزه

نوشته شده در سه شنبه 1388/06/24ساعت 8:48 قبل از ظهر توسط گیتی| |

شاهین یادته؟؟؟ اون روز رویایی یادته؟ اون روزی که داشتیم روی ابرا پرواز می کردیم.... اون روزی که یه خط قرمز بود رو همه استرس هامون, رو همه ترسهامون, رو همه ناآرومی هامون؟ یادته باورمون نمی شد؟؟؟ روزی که اسمامون رو مهمون شناسنامه همدیگه کردیم تا باورمون بشه قراره یه عمر بشیم پشت و پناه هم... نا یادمون بمونه قراره تا آخر عمر به هم متعهد و وفادار باقی بمونیم... اون روز شروع کردیم یه راه بی پایان رو که تو اون به هم قول دادیم جز صمیمیت, جز عشق, جز فداکاری و جز هر چی زیبائی و خوبیه تو دنیا, چیز دیگه ای رو راه ندیم بینمون. با هر چی منفیه بجنگیم, ندیده بگیریمش و بخوایم که شکستش بدیم. و شاهین حالا که سه سال گذشته می بینم که چه خوش قول بودی مرد من. مهم نیست که چند بار غصه خوردم و از چه چیزائی... مهم اینه که دیگه نذاشتی اون غصه ها تکرار بشن... گاهی زورت رسید و گاهی نه... اما مهم هدف زیبای تو بود نازنینم... وقتی بهت نگاه می کنم, وقتی از بیرون تصورت می کنم, وقتی به این فکر می کنم که این مرد, یه آدمیه که با هر کسی رو این کره خاکی برای من فرق می کنه, وقتی می بینم پیش هیچ کی اون جوری که پیش تومیخندم, نمی خندم, اون جوری که پیش تو حرف می زنم, صحبت نمی کنم, اون جوری که تو رو می بوسم, نمی بوسم, می بینم که عشق واقعا" معجزه خلقته... عشق یه معجزه است که همه دست و پا گیرها رو از پای آدم باز می کنه و می ذاره آدم بی هیچ حجابی, خود خود خودش باشه... اون وقتی که می خندی, برات مهم نیست, صدای خنده ات بلند شه, اون وقتی که حرف می زنی, نگران این نیستی که طرفت چی در موردت فکر می کنه , چون می دونی تو رو می شناسه, چون می دونی تو رو بین همه آدمای دیگه انتخاب کرده و خواسته که داشته باشدت... تو رو .. و نه هیچ کس دیگه ای رو.. و حتی وقتی گریه می کنی, چیزی به اسم غرور تو قاموست جائی نداره.. تو رهایی و آزاد تا خودت باشی. همون خودی که محبوبه ... همون خود انتخاب شده... مرسیییییییی عشق که می ذاری نگران هیچی نباشم... تو واقعا" یه معجزه ای. دلم می خواد هر روز و هر لحظه, بیشتر و بیشتر توی تو غرق بشم عشق... چون تو زیبایی, بی نظیری, شاهکاری.

دلم می خواد یه کمی از اون روز بگم, از صبحش که اومدی پیشم, از همه کارهایی که دوتائی با هم سر و سامون دادیم بهشون... و می خوام از لرزش قلبم بگم تو اون لحظه که خطبه عقد داشت بینمون جاری می شد... از تمام اون حس که کلمه ها خیلی حقیرن برای نوشتنش. برای بازگو کردنش... چی بگم؟؟/ بگم که حس می کردم خوشبخت ترینم؟؟؟ پس اون ترس چی.. ترس از آینده که نمی تونستم انکارش کنم.. مثل یه مزه ملس قلبم رو مالش می داد... هم دلم می خواست بار اول صدهزار بار به تو بله بگم و هم دلم می خواست بار سوم دیرتر از راه برسه... می بینی؟ نمی شه اون لحظه رو توصیف کرد. اون لحظه که با یک کلمه, زندگی آدم زیر و رو می شه... اون لحظه که با یک کلمه, تجرد تو تبدیل به تأهل می شه با تمام بار سنگین معناییش... آیه های قران زیر نگاهم به رقص دراومده بودن و فرار می کردن و من ترجیح می دادم با زبون ساده خودم بگم خدای خوب ... خدای بزرگ... خوشبختمون کن...

اون روز خوشبختی تمام آرزوی من بود. از جزئیاتش هیجی نمی دونستم. نمی دونستم دقیقا باید از خدا چی بخوام. تنها نکته ای که بصورت مبهم تو ذهنم جرقه می زد آرزوی خوشبختی بود. اما امروز می خوام بگم:

خدای بزرگ من ازت می خوام سلامتی رو مهمون همیشگی جسم و روح ما و کسانی کنی که برامون عزیزن.

خدای بزرگ و مهربونم کمکمون کن تا ابد زندگیمون عاشقانه باقی بمونه

خدایا کمکون کن که تا دنیا دنیاست واسه هم احترام قائل باشیم و به وجود همدیگه افتخار کنیم.

خدایای خوب من بذار همیشه همینطوری باقی بمونه که نتونیم کوچکترین درد و ناراحتی همدیگه رو تاب بیاریم و از جون و دل واسه همدیگه مایه بذاریم.

خدایا اون روز رو نیار که اسیر روزمرگی وعادت بشیم. اون روز رو نیار که اگه یه ساعت دیرتر همدیگه رو دیدیم, دلمون واسه همدیگه تنگ نشه. اون روز رو نیار که یادمون بره قرار گذاشتیم با هم که خوشبخت ترین زوج دنیا باشیم. نذار سختی های زندگی ما رو از هم دور کنه...

خدایا تمام اینها که گفتم واسه تو هیچ کاری نداره.ولی واسه ما دوتا یعنی تمام زندگی, یعنی تمام خوشبختی, یعنی تمام آرزوهامون. پس خودمو, پس عشقمو می سپارم به دستای مهربون تو... چشمامو می بندم و فریاد می زنم مرسی ... مرسی.. مرسیییییییییییییییییی

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/06/17ساعت 9:5 قبل از ظهر توسط گیتی| |


Design By : Night Skin