تبليغاتX
می میرم برات مننننننننن


می میرم برات مننننننننن



از صبح که با گوشیم پستهای آلمای عزیزم و همسرش احسان رو خوندمَ داشتم لحظه شماری می کنم که تعطیل شیم و بیام کافی نت و تو وبلاگم بنویسم... از احساس فوق العاده ای که با خوندن نوشته هاشون و تصور عمق شادی و لذتشون بهم دست داد. این دو تا اینقدر قشنگ از با هم شدنشون لذت بردن که منو برد به روزهایی که گذروندم... روزهایی که برای منم غریبه نیستن... شاید ۸ سال سختی اونهاَ یه چیزی شبیه به ۵ سال تلخی باشه که ما چشیدیم و الان چقدر خوب می تونم درک کنم نهایت شعفشون رو از اینکه همه چی تموم شد. اعتقاد عجیبی دارم به اینکه عشق یه بهایی داره و تا اون بها رو آدم ندهَ عشق موندگار نمی شهَ اگرم بشه گم می شه لابلای روزمرگی ها... آلمای عزیزم خوشحالم که بهایی رو پرداختی تا بیشتر قدر همه چیز رو بدونید گلم... از الان دارم تو رو توی لباس عروسی لابلای یه عالمه تور و حریر تصور می کنم با همون لبخند زیبات و ارکستری که اگه ساسی هم نباشهَ باز هم داره می ترکونه جشنتون رو و نویدت هم می دم به اینکه اون روز هم یه روز ناب و فوق العاده است برات. مطمئن باش. یه روز تکرار نشدنی ... نمی گم روزهای بهتری نمی یاد تو زندگیتون اما می گم که حسی که الان داری و حس روز عروسیت یه چیز واقعا تکرار نشدنیه و همین یکتا بودن باعث اصالتشونه. خوشبخت باشی عزیز دلم.. تو واقعا استخقاقشو داری و اینکه روزم رو ساختید دختر با این پستای بی نظیرتون...

خانومی نازی که برام کامنت گذاشتی به خاطره ها پیوستم... مدتی بود که ازت دلخور بودم. دقیقا از روزی که از نگرانی و اشتیاق سراغتو می گرفتم و وقتی برگشتی و دقیقا یادم نیست به چه دلیلی ولی یکی دو روز بعد تونستم بیام پیشت اومدی و تو وبلاگم کلی گله کردی که می یام گرد و خاک می کنم و حالا که اومدی نیومدم و ... خوب راستش برخورد اون روزت خیلی بچه گانه به نظرم اومد و باقی کامنت هایی که یا به لبخند و یا به اسمایلی دیگه و یا نهایتا به یه کلمه ختم می شد رو هم گذاشتم به حساب سن و سالت. ولی خوب اگر اینطوریه عزیزم هر طور که راحتی. برات بهترین آرزوها رو دارم.

دوستای گلم زندگی جاریه به قول مستانه . البته در حجم بالا. سانیا این روزا خیلی یادت می کنم. میل به یادگیری مدتها بود تو وجودم خفه شده بود... انگار که دچار یه سیکل معیوب شده بودم. تو بودی که بهم انگیزه یه سری چیزا رو دادی با نوشته هات.

دوستتون دارم. همه تون رو.

نوشته شده در سه شنبه 1388/09/24ساعت 5:49 بعد از ظهر توسط گیتی| |

روزها دارن مثل برق و باد می گذرن… تکاپو و خستگی و البته شیرینی یادگاری هائی هستن که از این روزها تو دفتر خاطرات ذهنم در بر جا می مونه. روزهای الانم داره با صبح ساعت 6 بیدار شدنا شروع می شه و بعد از حدود 13-14 ساعت بیرون از خونه بودن, به یه 4 دیواری گرم و یکی دو ساعت صحبت و یه غذای نیمه حاضری و یعد رختخواب و پناه بردن به دنیای خواب ختم می شه. اینطوری بگم که وقتی وارد رختخواب می شم حس می کنم تک تک سلولهای بدنم یه نفس راحت می کشن و ریلکس شدن و انبساطشون رو واقعا حس می کنم. بعد بدون اینکه فرصتی برای فکر کردن به روزی که گذروندم داشته باشم, فرو می رم تو خلسه خواب … بی هوشی… بدون اینکه صدائی بشنوم, یا نوری آزارم بده. درست مثل اینکه مرده باشم. هیچی از اطرافم نمی تونم درک کنم. اون روز خونه پسرخاله ام اینا خوابیده بودیم. ترتیبمون این بود: پسرخاله ام, خانومش, من, شاهین. نزدیکای صبح بود دزدگیر ماشین صدا کرد. دلم نمی خواست چشمامو باز کنم, مبادا دور شم از عالم خواب . با چشمای بسته زدم شاهینو تکون دادم می گم شاهین پاشو دزدگیر ماشین. یه لحظه چشمامو باز کردم دیدم اونی که بیدارش کردم شاهین نبوده, زن پسر خاله ام بوده. دی: که داره با تعجب منو نگاه می کنه. فوری گفتم ببخشید و همونطور با چشمای بسته برگشتم اون طرفی شاهین واقعی رو تکون دادم. صبح کلی خندیدن به اون حالت مسخره ای که من پیدا کرده بودم.

تو پست قبلی فرصت نشد تعریف کنم چه اتفاقائی افتاده این مدت. آخرین پستم نوشته بودم که انتقالم جور شد. خوب رفتم اداره جدید. مصاحبه منو معاون کل اون اداره انجام داده بود . یه خانم متولد 51 با یه عالمه انرژی مثبت که به حدی احساس خوب و صمیمی ای رو به آدم منتقل می کرد که تو دوست داشتی بپری و ماچش کتی . ولی خوب روز اول که رفتم اونجا دیگه اون خانم مهربون نبود که باهاش روبرو شدم, بلکه باید می رفتم پیش رئیس کلشون که یه آدم عجیب, رک و …. بود. خوب راستش خیلی خورد تو ذوقم. در حدی که پشیمون شده بودم مثل چیییییییییی…. یکی دو تا شرط عجیب و غریب هم واسم گذاشت ( شرط بعد از پذیرش!!!) که دیگه واقعا می خواستم خودم رو حلق آویز کنم. مثلا اینکه تا 2 سال بعد فکر ادامه تحصیل و بچه دار شدن رو به هیچ وجه نکنم. (فکر کن یه مرد اینو بهت بگه ) … و بعد از دو سال هم پیشامد این دو تا قضیه یه نمره منفی می شه تو کارنامه کاری من. یا اینکه بعد از ظهرها باید اضافه کاری اجباری بمونم و … القصهبغضی بود که به ضرب و زور فرو می دادم تو چند روز اول … قرار شد که من برای آموزش یه دوره حدودا چهار ماهه ( تا عید) یا برم شعبه یا یه شرکتی که کار بانک رو یاد بگیرم. ( اداره قبلی من کارش کاملا غیرمرتبط با اصل کار بانک بود ) بعد از چند روز حکم ماموریتم رو گرفتم واسه شرکته. خوب بازم اولش دوری راه خیلی خورد تو ذوقم( پاسداران). ولی همین که اومدم توش همه حسهای بدم پریده شد. یه محیط گرم و صمیمی… خبری از مدیریت و دیسیپیلین مزخرفی که تو بانک هست نبود اینجا. و در مجموع یه محیط کاری آروم و راحته. البته این شرکت یکی از شرکتهای وابسته بانکه ولی خوب بیماری های مدیریتی و رفتاری بانک انگار هنوز به اینجا نفوذ پیدا نکرده. در حال حاضر یه عالمه داکیومنت تا بخونم. ترجیح می دم فعلا به اینکه تا عید اینجا هستم و آرامشی که دارم فکر کنم تا یعدش که چی پیش می یاد. هنوز متاسفانه اینترنت ندارم. خیلی شرمنده تون می شم وقتی می یام و کامنت هاتون رو می بینم.یادم نمی ره دوستانی رو که همراهیم کردن و بی توقع و بزرگوارانه به خاطر خودم و نفس دوستی در کنارم باقی موندن. این موضوع یکی از خوشحالی های این روزهای منه. ای کاش بتونم قدر یه سر سوزن از این حس خوبی رو که من می دید, روزی یه جوری یه جائی بهتون بدم.

- جمعه هفته پیش عروسی پسر دائیم بود. یه عروسی عجیب. بدون حضور عروس و داماد. نه اشتباه نکنید! عروس و داماد خارج از کشور نبودن. با هم قهر بودن !!! یعنی دعواشون شده بود. بساطی داشتیم به خدا… یعنی ارکستر مرد اینقدر خوند تا اینکه بالاخره ساعت 12 رضایت دادن و اومدن مجلسشون. خوب راستش برای خود من یکی روز عروسیم بهترین روز عمرم بوده تا الان. دقیقا از ثانیه به ثانیه اش لذت بردم . اتفاقا مراسممون خیلی هم معمولی بود. ولی واقعا تو اون لحظات تنها چیزی که به ذهنم نمی اومد کمی ها و کاستی ها بود. .. تا تونستم خندیدم , عاشق شدم, لذت بردم , رقصیدم و واسه هر هزارم ثانیه اش هم ارزش قائل شدم. بعد اونم همیشه فکر کردم که چقدر زود و چقدر خوش گذشت اون روز. و اینکه ای کاش تکرار شدنی بود. بعد حالا هی از اون روز دارم از خودم می پرسم این دو تا چطور دلشون اومد همچین کاری با خودشون و خاطره اون روزشون بکنن؟!! همه اش به این فکر می کنم فردا و پس فردا که فیلم و عکسشون رو ببینن چطور قضاوتی در مورد رفتارشون می تونن داشته باشن؟!! واسه همینه ها که می گن لجبازی سمه واسه یه رابطه. اینهمه زحمت و دوندگی و خرج, آخرش هم یه خاطره مزخرف.. اونم واسه یه لحظه عصبانیت که کنترلی روش نتونستی داشته باشی. مسخره است…

خلاصصصصصهههه عروسی و قهر و لجبازی و عصبانیت رو گفتم که چی بگم؟ گفتم که بگم زنجان که بودیم یه دعوا پیش اومد بینمون سر سه موضوعی ... یعد اون مدت که قهر بودیم (قهر بودیم اما صحبت می کردیما!) خیر سرمون, همه اش حس می کردم یه مرگیمه.. اینقدر احساس بی قراری می کردم که حد نداشت. همه اش دستام می رفت سمت دستاش ... بعد فکرکردم به این جمله که عشق یعنی دچار, دچار یعنی عشق...

خلاصه ایکه شاهینی .. خیلی دچارتم. اینو می دونستی؟

نوشته شده در جمعه 1388/09/13ساعت 11:13 بعد از ظهر توسط گیتی| |

همسرم

هستی من...

سه سال گذشت از روزی که تونستیم کنار همَ زیر یک سقف نفس بکشیم.. سه سال از روزی که حس کردم دیگه هیچ آرزوی محالی ندارم... از روزی که محال رنگ ممکن رو گرفت و حس عمیق خوشبختی و شادی شد مهمون دل و روح من ... تو این سه سال خیلی چیزا ازت یاد گرفتم. روزهای خیلی خوبی رو گذروندم و حس کردم که هر روز دارم بزرگ تر و کامل تر می شم. می دونم خیلی راه موندهَ ولی یهو اینکه یهو به خودم اومدم و دیدم لبخند شده مهمون همیشگی صورتم خیلی برام ارزشمند بود. نمی دونم من چقدر تونستم برای تو خوب باشمَ چقدر تونستم کمکت کنمَ بهت آرامش بدم... نمی دونم تو چقدر از انتخابت راضی هستیَ ولی دوست دارم بدونی تو بیشتر اون کارائی که من از یه همسر توقع داشت برام انجام دادی. می خوام بدونی حتی  اگر هزار مرتبه هم به گذشته برگردمَ بازم همسر تو بودن رو انتخاب می کنم.

به خودمون تبریک می گم بابت تمام تلاشی که کردیم تا مال هم باشیم...

تبریک می گم واسه تک تک روزها و ساعتها و دقیقه ها و ثانیه هایی که تو این سه سال سپریشون کردیم.

تبریک می گم بابت تمام دفعاتی که دستای همدیگه رو با تمام وجود گرفتیم و فشار دادیم...

تبریک می گم بابت بارهایی که با هم رقصیدیم

تبریک به خاطر تک تک بوسههاَ نوازشهاَ هدیه هاَ کارتها...

به خاطر تمام ماهگردها و سالگردها...

یه دنیا تبریک برای تمام صبحای ۵ شنبه و جمعه که خیالمون راحت بود کنار همیم

تبریک برای احترامی که واسه هم و خانواده های همدیگه قائلیم...

تبریک به خاطر دوستای خوبی که تو این مدت پیدا کردیم...

عزیزم تبریک می گم واسه خاطر تمام روزهایی که گذروندیم و سعی کردیم شده یه کار کوچولو برای خوشحال کردن همدیگه انجام بدیم...

به خاطر تمام مسافرتهایی که تو این مدت رفتیم و منظره های زیبا و بدیعی که دیدیم تبریک می گم

تبریک بابت تمام نقشه هایی که برای آینده تو سرمونه و به خاطر امیدی که داریم

لبخندهاَ خنده هاَ قهقهه هاَ به خاطر تمامشون تبریک

همینطور برای صحبت های شبانه مون و فیلم هایی که در کنار هم دیدیم

به خاطر همه بارهایی که بعد از دعوا آشتی کردیم تبریک...

و...

واسه همه بارهایی که چشمامونو بستیم و خودمونو سپردیم به دستای مهربون خدا و صداش زدیمَ به خودمو به تو هزار هزار بار تبریک می گم.

تبریک می گم به خودم و به تو بابت تمام چیزهایی که گفتم و تمام اون زیبایی هایی که تو زندگیمون هست و اینجا مجال گفتنش نیست. نمی دونم تو چه حسی داری عزیزم و از خدا چی می خوای ولی من ازش می خوام که دلمون رو مثل دریا بزرگ کنه ... دریایی که بدیها توش گم می شن و فقط زیبایی ها دیده می شه... دریایی که پرسخاوت و بی توقع می بخشه... از خدا می خوام کمکون کنه قوی باشیم. مبادا روزمرگی ها و سختی های زندگی ما رو غافل کنه از اون گنجی که تو دلامون داریم. از خدا می خوام باقی مونده عمرمون مثل این سه سال پر از حس رضایت باشه... از خدا می خوام حفظت کنه عشقم...

.

.

.پ: دلم می خواد تک تکتون رو می شد ببینمَ محکم بغلتون کنم و بگم چقدر دوستتون دارم... تقریبا بیشتر پستاتون رو با گوشیم می خونم... هنوز درست جاگیر نشدم. برای یه دوره آموزشی اومدم یه شرکتی و متاسفانه فعلا حتی کامپیوتر هم ندارم. امیدوارم درکم کنید و بتونید ببخشیدم اگر نمی تونم فعلا کامنت بذارم. برام عزیزیدَ زندگی هاتون برام مهمه واسه همینه که دلم می خواد همیشه تو زندگیمون باقی بمونید.

نوشته شده در دوشنبه 1388/09/02ساعت 5:11 بعد از ظهر توسط گیتی| |

سلام عشخای من...

بالاخره حکمم رو دادن. امروز فقط اومدم وسائلمو جمع کنمَ هیستوری کامپیوترمو پاک کنمَ یه کوچولو بهتون سر بزنم و یه پست برای خداحافظی بذارم. فکر کنم یه هفته ای طول بکشه تا اون طرف جاگیر بشم.زودی بر می گردم و اینکه خیلی خیلی خیلی خیلی ممنون که بهم انرژی مثبت دادید برای درست شدن کارم. دوستتون دارم

نوشته شده در شنبه 1388/08/23ساعت 8:13 قبل از ظهر توسط گیتی| |

این سریال مسافران رو می بینید؟ فوق العاده است. اگر عین ما هستید و ندای فیلما و سریالای ایرانی به درد نمی خوره تون گوش فلکو کر کرده, این یکی رو از دست ندید. فوق العاده است. ایده سریال رو می گم. یه طنز تلخی داره که همه وجدان مجدان و احساساتتون رو تا حد مرگ قلقلک می ده. اگر ندیدید می گم که سریال در مورد یه عده فضائیه که اومدن به زمین تا در مورد عواطف, احساسات و رفتارهای زمینی ها تحقیق کنن. اینطور پیش می ره که اونا مثلا با یه رفتاری روبرو می شن که هیچ تعریفی در موردش ندارن, مثلا دروغ, حسادت, دزدی. اونا هیچ تصوری از این موضوع ندارن و همه چیز براشون عجیبه, بعد به مرور با سوالاتشون با این پدیده روبرو می شن و از همه جالب تر اون گزارشهائیه که آخر برنامه واسه رئیسشون می فرستن و تجزیه و تحلیل می کنن. بعد اینا اینقدر معصومانه بازی می کنن, آدم می خواد بچلوندشون. مثلا طرف پول برداشته بود بره واسه زنش گوشی بخره, کیفشو می زنن وسط راه, همینطور وایستاد با تعجب نگاه کرد, یه کم فکر کرد و بعد برگشت خونه. هی ازش می پرسیدن چی شد, می گفت یه آقایی پولارو ازم گرفت و برد. می پرسیدن واسه چی؟ می گفت نمیدونم اصلا فرصت نشد باهاش صحبت کنم. بعد طی خرد جمعیشون به این نتیجه رسیدن لابد طرف مهربون بوده رفته خریدا رو انجام بده... بعد تو اون نتیجه گیری آخر سریال داشت در مورد دزدی و انواع دزدها می گفت که از دودره باز و آفتابه دزد شروع می شه, تا... آخرشم گفت البته انواع دیگه ای از دزدی هم وجود داره که خیلی خیلی بزرگ هستن و اثباتشون هم خیلی سخت, دیگران هم با اینکه متوجه می شن چون نمی تونن اثبات کنن, نادیده می گیرن و حرفی  هم نمی زنن, البته شما هم از من نشنیده بگیرین.

اینقدر من تحت تاثیر این سریال قرار گرفته بودم شب هم خوابشو دیدم. آخه دیروز برای بار اول کامل تماشاش کردم. به این فکر می کردم که ضمیر ما آدمها هم همینطوریه. اول اولش پاکه پاکه. بعد یواش یواش تحت تاثیر تربیت غلط, اجتماع و هزار و یک عامل دیگه تاثیر می گیره و شکل عوض می کنه. یواش یواش کدر می شه, یه وقتی به خودمون میایم و می بینیم دیگه زلال نیستیم. خودمونو از بیرون نگاه می کنیم, می بینیم از خیلی کارامون احساس رضایت نمی کنیم. خیلی چیزا به دست آوردیم, به خیلی هدفامون رسیدیم, اما انگار خودمون رو گم کردیم این میون. ارضاء نمی شیم از موفقیت هامون. یه جور حس که انگار یه چیزی رو گم کردیم دائما و هر لحظه در کنارمونه و آزارمون می ده. من فکر کنم همه این احساسات واسه اینه که اون لوح وجودیمون داره در اثر زمان خط خطی می شه, خش برمی داره. دیگه درست کار نمی کنه و یه کشمکش همیشگی تو وجود ما باقی می ذاره بین اون چیزی که درسته و اون چیزی که مصلحته. مثل دروغ مصلحتی, مثل احساس و رفتار مزخرفی که من الان تو محل کارم دارم. مطلقا دلم نمی خواد با کسی صحبت کنم. دلم می خواد یه حصار بزرگ دور خودم بکشم و هیچ کی رو واردش نکنم (اینجا تواداره رو می گم), دوست دارم جواب تلفن رو ندم و به خودم می گم واسه چی باید جواب تلفناشون رو بدم وقتی می تونن تا این حد اذیت کنن منو. همه, هر چیزی که مربوط به بانک می شه رفته تو دایره انزجار من. حالا این میون گاهی ضمیر پاکم کشمکش می کنه با ضمیر خط خطیم, اعصابم از دست خودم و رفتارم خورد می شه, از خودم بدم می یاد که تا این حد تاثیر گرفتم, زنگ می زنم به اون سرپرستی ای که داشتم باهاش صحبت می کردم و عذرخواهی می کنم بابت اینکه بی حوصله جوابشو دادم و توضیح می دم که فکرم بابت موضوعی درگیر بوده. تعجب می کنن و می گن متوجه چیزی نشدن و می گن اتفاقا خوب راهنمائی کردی که. گوشی رو می ذارم و می گم خدایا تا این خط خطیا محوه , به چشم نمی یاد و فقط خودم متوجهشون می شم, یه جانشین واسه من بی نوا برسون از یه جائی لطفا.... وگرنه مسئولیتش با خودته ها خدا جون...

نوشته شده در یکشنبه 1388/08/17ساعت 11:12 قبل از ظهر توسط گیتی| |

از وقتی که یادم می یاد واکنش عجیبی نسبت به رنگها نشون می دادم... رنگ در واقع یه جزء خیلی مهم از زندگی منه...دنیای بدون رنگ مثل هوای بدون اکسیژنه... یادمه بچه که بودم, نقاشی هام خیلی رنگی بود. این رنگ می تونه هر چیزی باشه... سفید رنگ خیلی محبوبمه. بعد طیف صورتی... از روشن تا ته تهش که به بنفش برسه... آبی مخصوصا فیروزه ای... سبز... وای سبز رنگ جنگل.... خاکستری, کرم, طلائی... وقتی کسی رو می بینم که نابیناست, بلافاصله یاد رنگها می افتم و دلم می گیره به خاطر اون آدم. این زندگی رنگی تو خونه مون هم کاملا مشهوده. نمی تونم ارتباط برقرار کنم با دکوراسیون های مدرن امروزی که توش فقط یه طیف رنگه... متاسفانه یا خوشبختانه از هیچ کدوم از رنگها نمی تونم چشم پوشی کنم... القصه رفتم پارچه گرفتم که کت و دامن بدوزم... سبز مغزپسته ای انتخاب کردم واسه کت و دامن و سرخابی جیغ برای تاپ زیرش. هر کی هم مسخره ام کنه, سوسک شه الهی ... اصلا دلم می خواد شبیه هندونه شم. خوف دوست دارم خوبببببببب... دهه...

خدائی شماها چه حسی بهتون دست می ده وقتی می رید تو طبیعت و سبز رو کنار زرد و قرمز و سفید  و آبی می بینید... خوب منم دلم می خواد همیشه این حس رو همه جا, حتی تو چهاردیواری خونه ام هم داشته باشم... تو دنیای من آدما هم هر کدوم یه رنگی دارن.. بعضیا که از همه برجسته ترن هم رنگ و وارنگن... از همه رنگی تر شاهین و مامانمن...

من همچنان اینجا آماده باش نشستم, که بهم بگن برو... یعنی طوری آماده ام که الان حکمم رو بدن دستم, 5 دقیقه بعد از ساختمون خارج شدم... حالا نگه داشتن حکممو, می گن اول یکی باید بیاد جات, بعد... می بینید تو رو خدا... خنده داره...

اگه بدونید چقدر هیجان زده ام...یعنی از الان تا آخرای آذرتقریبا هر هفته مهمونی و عروسی و اینا دعوتیم... خیلی کیف می ده این مدت مونده به محرم همه تندی تندی مهمونی می گیرن... هفته بعد تولد دوستمه, هفته بعدیش سالگرد عروسی خودمون, 7 آذر عروسی پسر دائیم, 17 آذر هم عروسی دوستم... این وسط یه روزی هم جشن عقد نوه عموی شاهینه که تاریخش دقیقا مشخص نشده... یعنی خواهیم کشت خود را ... (-: دی

دیگه اینکه کلی ذوق زده شدم دوستایی دارم که فوق العاده ان و بین اینهمه وبلاگ, وبلاگاشون برگزیده شده... ممو جونم, هلیای نازم, سایه جون و لیموی عزیزم تبریک می گم بهتون... خیلی دلم می خواد همچین مراسمی واسه بچه های بلاگفا هم برگزار بشه و ببینم کیا انتخاب می شن. حس خوبی باید داشته باشه...

یه دوستی دارم که زندگی خیلی عجیبی داره. یه بار ازدواج کرده و جدا شده و البته حق هم داشته... بعد از طلاق خیلی عوض شد. شد یه آدم دیگه... شاهین خیلی به من آسون می گیره. یعنی تو رفت و آمدها و دوستام و ... مطلقا سخت گیری نمی کنه ... اما یه بار ما سه تائی رفتیم شمال و اونجا شدیم 4 تا...  و این دوست من کاری کرد که شاهین کاملا حساس شد روش و بهم گفت دلم نمی خواد باهاش رفت و آمد داشته باشی. منم تا جائیکه تونستم روابطم رو باهاش تحت کنترل درآوردم. چند روز پیش باهام تماس گرفت و متوجه شدم با یه آقایی هم خونه شده. حالا این دوست من, یه دختر خیلی باعرضه, تحصیلکرده, فعال, روابط اجتماعی قوی, خوشگل, خوشتیپ, خوش هیکل... پسره اینطور که خودش می گفت از طبقه خیلی پائین, زیر دیپلم, بیکار(پدرش گوسفند داری داره و این از باباش پول تو جیبی می گیره), در حدی که نمی دونسته پیتزا رو مثلا چطوری می خورن... همه اینا به کنار... به این فکر می کنم این آدم از شوهرش جدا شد... چرا؟ چون همسرش بیکار بود و این سه شیفت کار می کرد که از پس مخارج خونه و اجاره و قسطاشون و اینا بر بیان... تعجبم از اینه که آدم مگه از یه سوراخ چند بار گزیده می شه... بازم یه آدم بیکار؟ بازم خودش پول پیش خونه رو به زحمت جور کرده؟ بازم... خلاصه که دوباره کلی اعصابم به هم ریخته و دارم حرص می خورم... می دونید بچه ها من اینطور فکر می کنم, خدا وقتی خواسته نعمت رو برای بعضیا تموم کنه, یه خانواده خوب بهشون داده... خانواده خیلی موهبت بزرگیه... مقایسه نمی کنم. اما وقتی می بینم این دختر وقتی من داشتم تو یه محیط آروم درس می خوندم واسه کنکور, پدر و مادرش طلاق گرفتن, باباش ازدواج کرد چند ماه بعدش و مامانش صیغه یکی شد... شوهر خواهرش, خواهرش رو که تو دوران عقد بودن و دختره حامله شده بود, ول کرد و رفت انگلستان و بعد 5-6- سال با یه عالمه افتضاحی که به بار آورده بود برگشت, دلم می خواد روزی هزار هزار بار خدا رو شکر کنم. من تقریبا از وقتی یادمه آرامش داشتم , لااقل تو خونه.. غیر از اون مدتی که به خاطر رسیدن به شاهین دچار تنش بودم, چه بعد و چه قبلش همیشه خانواده آرومی داشتم... با همه وجودم به تک تکشون افتخار می کنم و از صمیم قلبم شکرگزار خدا هستم.

بچه ها یکی دو مورده  ازتون کمک می خوام. یکی در مورد آرایش مو (یه آرایشگاه که ترجیحا موی اضافه هم داشته باشه و کار موش خوب باشه) و آتلیه خوب ... البته همراه با قیمتهاشون.

پ۱- بهار جان کامنتت رو گرفتم. باعث خوشحالیمه عزیزم. منتها هیچ ردی از خودت نذاشتی خانومی که من بتونم پیدات کنم.

پ۲- دیشب سرم گیج رفتَ ییهویی خوردم به قفس مرغ عشقامون که به دیوار بودَ افتاد... خیلی ترسیدم. طفلی ها اینقدر وحشت زده شده بودن که نگو. دلم کباب شد.

پ۳- امروز چه خبره؟ این آدم آهنیا که باز ریختن تو خیابون. هوا خیلی خوبه. دلم می خواست زود دربیام از اداره برم قدم بزنمَ برم خریدَ اما اینا رو دیدم ترسیدم... اما به هرحال می رم

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 10:3 قبل از ظهر توسط گیتی| |

این روزا هر لحظه, هر جائی که بودم, هر کاری که انجام می دادم, دلم می خواست زندگی رو ببوسم... دلم می خواست ثانیه به ثانیه تو ذهنم باشه که زندگی یه معجزه است...

زندگی من دقیقا شده بود دو تا تیکه... یه تیکه اش کاری ... یه تیکه اش زندگی خانوادگیم... و چقدر برام سخت بود قاطی نکردن این دو بخش با هم... یعنی در واقع قاطی نکردن بخش اول با بخش دوم... چقدر برام سخت بود تنش هام رو توی راه, توی سرویس, قبل از اینکه برسم به خونه تو خودم هضم کنم و با لبخند کلید بندازم تو قفل خونه. چقدر سخت بود اینکه یادم نره, سردی زندگی کاریم یه مرحله گذاره و اونچیزی که موندگاره گرمای خونمونه. هربار که خیلی سختم می شد, بیشتر از ته دل آرزو می کردم که از اینجا نجات پیدا کنم. می دونید! می دونم هر جا باشم آسمون همین رنگه... اما یه تنوع, یه محیط پویاتر, یه محیط جوون تر, یه محیطی که بیماری های شغلی کمتر توش نفوذ نکرده باشه, واقعا برام لازم بود. خیلی سخت اتفاق افتاد... اما بالاخره افتاد. حکمم رو زدننننننننن... هوراااااااااااا... زندگی با همه وجودم قدرت رو می دونم. قدر اینکه اینقدر از بچگی تا حالا هوام رو داشتی می دونم. مرسی کائناتتتتت... مرسی ... مرسی ... مرسی

هنوز حکم اجرا نشده, یعنی گفتن باشم تا یه نفر رو بیارن. این چند روز سرم خیلی شلوغ بود, چون دلم می خواست یه کار شسته و رفته تحویل بدم به نفر بعدی. هر چی نیاز به پیگیری داشت انجام دادم ...متنفرم از اینکه تا یکی می ره, هر چی خرابکاری پیش می یاد می افته گردنش.

و اما به سبک هلیا جون, آقای رئیس کل... آقای ح... احتمالش یک در هزاره که یه روزی اینجا رو بخونی. اما به همون درصد کوچیک امیدوار می شم و اینجا می گم:

اداره ای که ساختید افتضاح از آب دراومده. اداره ای که من 4 سال پیش واردش شدم وپویایی, دوستی و حس همکاری توش موج می زد, امروز به یه اداره کاملا بی انگیزه و مرده تبدیل شده که آدماش حوصله خودشون رو هم ندارن. اداره ای که آدماش رو عین یه رباط دیدید, از اون محیطی که اگر یه نفر می خواست بره مرخصی, دوسه نفر داوطلبانه کاراش رو انجام می دادن, تبدیل شده به اداره ای که هر کی می ره مرخصی دیگران فحشش می دن... آقای ح مدرکتون کارشناسی ارشده و تحصیلکرده رشته مرتبطی هستید, اما من هیچ وقت از روش مدیریتتون سر در نیاوردم.. همیشه تعجب کردم که قدیمی ترین و د مده ترین روشها رو برای کنترل افرادتون انتخاب کردید... تعجب کردم از اینکه متوجه شدم لیست تردد بچه ها رو کنترل می کنید, لیستای اضافه کاری رو , تاخیر ها رو... برام خیلی عجیب بود که هر درخواست ساده ای رو دستور دادید به اطلاع شما برسونن. عجیب بود واسم که اگر درخواست مهمانسرا داریم, یا موعد واممون شده شما باید تائید کنید...و به این فکر کردم این کنترلهای ساده در شان یه رئیس کل نیست اصولا و مربوط می شه به دو سه سطح پائین تر از شما... چطور دلتون اومد با خودتون, با وجهه خودتون همچین کاری بکنید. بیشتر از همه وقتی تعجب کردم که سهمیه اینترنت بعضی ها رو قطع کردید و نهایتش روزی بود که متوجه شدم حاضر نیستید مدرکم رو تطبیق بدید. دلم به حال خودم, خودمون سوخت. انگیزه ها بدجوری می میرن تو یه همچین محیطی... من از بیرون این اداره کمتر خبر دارم. اما دلم می خواد یه روزی متوجه بشید که داخل اینجا متاسفانه محبوب نیستید به هیچ وجه... دوست ندارم اینو بگم, اما بچه ها لحظه شماری می کنن برای رفتنتون و این از نظر من یعنی شکست. روزهایی که اینجا بودم هر روز یه دستور اومد که به اعصابم در حد خودش صدمه زد... من احساس می کنم تا عمر دارم یادم نمی ره نمی ذارید تو کل شبکه بانکی پیشخدمتها و بایگانها, ارتقاء سمت داشته باشن... چرا؟ چون در رده شغلی فعلیشون کمبود ایجاد می شه... یعنی واقعا واحدی که اون آدم توش کار می کنه, عقلش نمی رسه؟ یاد ضرب المثل کاسه داغ تر از آش می افتم همیشه وقتی چنین نامه هایی تهیه می کنم.هرگز فراموش نمی کنم دارید چه بلایی سر کارشناس ها و بازرس های می آرید و با یه تصمیم ساده, 5 سال از زندگی, از پیشرفت عقبشون می ندازید... یادم نمی ره این مسیر پیشرفت شغلی وحشتناکی که دستور دادید تهیه کنن چند نفر رو ناامید کرد... مگه می شه فراموش کنم اون آقا رو که سمتش رو ازش گرفتید و شبش سکته کرد و مرد؟ من تا همیشه صدای آدمایی که از سرپرستی های مختلف زنگ می زدن و درد دل می کردن تو گوشم می مونه و به معنی کلمه ظلم فکر می کنم. حس می کنم بهای دل شکسته آدمها باید خیلی زیاد باشه.

احتمالا اگر یک روز اینجا رو بخونید حکم اعدام منو صادر می کنید, بهم حق بدید برام مهم نباشه چقدر عصبانی می شید. چون شما تو 4 باری که با روبرو شدید هرگز به غرورم اهمیت ندادید.

0

0

0

فکر کنم الان وقتشه از خوکشلای خودم تشکر کنم اگر گوشه دلشون, شده یه ثانیه, وقتی از مشکلات کاریم گفتم, دعا کردن رفع بشه. مرسی نازای من...

شاهینی تو هم بدون اون انرژی مثبتی که همیشه تو ناامیدی بهم می دادی و هر صدهزار و خورده ای باری که پرسیدم شاهین یعنی می شه, فوری گفتی مطمئنم, من دلم روشنه, خیلی کمکم کرد. من به زمین و زمان با تفکرم حالی کردم دیگه طاقت اینجا رو ندارم و این فرایند هر چقدر هم سخت باشه, راه دیگه ای وجود نداره, باید برم! مرسی عزیزم از اینکه کنارم بودی. اگر گاهی از دستم دررفت و بی حوصلگیامو آوردم خونه ببخش منو... اگه گاهی خر می شدم, معذرت. هوار تااااااااااااا

* این پست یه نمه شخصی بود و بعید می دونم واسه شماها جذاب بوده باشه بچه ها. پابلیشش کردم اولا برای تشکر َ دوما عذرخواهی از اینکه نتونستم این هفته درست بهتون سر بزنم (قول که هفته بهد جبران کنم) و سوما" واسه اینکه شاید یه روزی آقای ح هم دیدش. دی:

نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/06ساعت 2:29 بعد از ظهر توسط گیتی| |

اعتراف می کنم از همون لحظه ای که تصمیم گرفتم تنها به این سفر برم, از همون لحظه که کنارت بودم و داشتم تصمیمم رو مزه مزه می کردم, دلم برات تنگ شد...

اعتراف می کنم شب قبل از رفتن دلم می خواست تک تک سلولهات رو نفس بکشم تا هوای بی تو بودن یه وقت خفه ام نکنه...

اعتراف می کنم موقع رفتن یواشکی یکی از عطرهات رو گذاشتم توی ساکم تا اونجا لااقل بوی تو رو کنارم داشته باشم...

اعتراف می کنم توی ترمینال که بودیم لابلای خنده هام بغضم رو قورت می دادم.

اعتراف می کنم هر کیلومتری که از تهران دور می شدیم, سنگینی این فاصله رو با همه وجودم حس می کردم.

اعتراف می کنم قند تو دلم آب شد وقتی نزدیکای کرج بودم و اس ام اس دادی که هنوز هیچی نشده دلتنگ شدی.

اعتراف می کنم همون لحظه دعا کردم تو این دوری بهمون ثابت شه عاشق هم هستیم نه وابسته هم.

اعتراف می کنم همون لحظه که این دعا رو کردم خدا آرامشی بهم داد که دیگه توش خبری از بغض نبود... بلکه یک جای خالی بود که بی نهایت برام عزیز و محترم بود.

اعتراف می کنم تو این دو روز, هر لحظه در حال انجام هر کاری که بودم, داشتم مرور می کردم روزها رو ... از روز اول تا امروز .... و به معجزه خلقت فکرمی کردم به اینکه دو تا غریبه, چطوری می یان و مهمون روح و قلب هم می شن و بعد می شن جزئی از همدیگه... قسمتی از هم... مال هم ... هستی هم

اعتراف می کنم تو این دو روز خیلی زیاد به اشتباهاتمون تو این مدت فکر کردم به اینکه چند درصدشون رو اصلاح کردیم, چند درصد رو پذیرفتیم و چقدر دیگه اشون باقی مونده...

اعتراف می کنم خیلی زیاد به آینده فکر کردم و جز روشنی, جز نور, جز زیبایی چیزی درش ندیدم

اعتراف می کنم تو اون دو شب موقع خواب دستام همه اش سرگردون بود

اعتراف می کنم نصفه شب که بیدار می شدم تا چند دقیقه نمی تونستم تشخیص بدم کجام و هی از این پهلو به اون پهلو تو رختخواب می چرخیدم دنبال تو

اعتراف می کنم تو این دو روز صدها بار از خودم پرسیدم تو داری چه کاری انجام می دی و تصورت کردم.

اعتراف می کنم حال همه رو به هم زدم اینقدر که هر جمله ای که گفتم, اسم تو هم توش بود.

اعتراف می کنم خیلی محبوبی, خیلی همه دوستت دارن, خیلی سراغت رو گرفتن... خیلی دوست داشتن که  بودی

اعتراف می کنم دیروز برای دیدنت ثانیه شماری می کردم.

اعتراف می کنم وقتی دیدمت واقعا کار دیگه ای جز بوسیدنت و دیوانه وار خندیدن نمی تونستم انجام بدم.

اعتراف می کنم این تجربه گر چه برای اولین بار بود و خیلی سخت, اما بی نهایت سازنده بود

اعتراف می کنم امروز قدرت رو خیلی بیشتر از دیروز می دونم همسرم...

و اینکه نازنینم بعد از این هر بار بریم خونه پژمان و نسیم یا هر بار به کف خونه خودمون نگاه کنم, به یاد این دو روز می افتم که من زنجان بودم برای کمک به اسباب کشی اونهاو تو اینجا برای سرامیک کردن کف خونه. خیلی خوشگلی شده ها خونه مونا ناقلا

نوشته شده در شنبه 1388/07/25ساعت 10:17 قبل از ظهر توسط گیتی| |

  سلام گوگولیا... زمان هم پدیده عجیبیه هاااا... خوف شقده انرژی داره اینقده تند و تند می دوئه آخه؟ جونم واستون بگه مسافرتی رفتیم قشنگگگگگگگگگگ... یعنی هنوز از تهران راه نیفتاده اتفاقای خوشگل افتاد واسه مون تا خود جمعه... نمونه کارش رو اگر بخواین بدونین اینکه رفتم ریشه موهام رو رنگ (البته با دکلره) بکنم, موهای نازنینم عین پودر بچه خورد و خاکشیر شد ریخت کف دستم و کف آرایشگاه.. تازه بعد اینهمه صدمه به پایه نرسید از بس که استرس داشتم در نتیجه گفتم زیتونی کندشون(قبلن تقریبا یخی بود), حالا تا لحظه آخر که رنگ رو موهام بود فکر می کردم قراره زیتونی بشه, رفتم شستم, دیدم خانوم آرایشگر تشخیص دادن زیتونی به من نمی یاد دودی کردن... الهی چه خانومای مهربونی پیدا می شن همه اش به فکر آدمن... این میون من بدذات بدجنس, این همه توجه رو نمی دونم چرا نادیده می گرفتم و عین هاپو شده بودم... شبش نسیم ( خانوم پسر خاله ام) به هوای اینکه ما رفته بودیم, مهمونی گرفته بود...یه مهمونی دوستانه و جمع و جور. اما انگار اون شب صاحبخونه اونا هم هاپو شده بود و اومد درو زد و کلی توپید بهشون و جوابشون کرد, گفت باید تا آخر ماه که موعدشون تموم می شه, برن... یعنی تصور کنید حال و روز ما رو تو اون لحظه دیگه من چیزی نمی گم. طفلی ها خیلی حالشون گرفته شد. 4 شنبه عروسی دعوتیم ... هوررررررررررررررااااااااااااااااا... یعنی گل منو با لذت از مهمونی سرشتن.. خیلی دوست دارم. عاشق مهمونیای قرقریم. حالا رقص هم بلد نیستما... اما خوب دوست دارم. خبر دیگه اینکه 28 آبان سالگرد عروسیمونه. می خوام یه جشن کوشولو موشولو بگیرم. عجیب رفتم تو نخ مدل و پارچه و ... همه اش تو ذهنم دارم مرور می کنم. توی راه زنجان ساکت بودم یه کمی, شاهین می گفت چرا ساکتی؟ باز داری به چی فکر می کنی؟ تو هر وقت ساکت می شی معنیش اینه که از یه طریقی می خوای پوست منو بکنی. یه بار می گفتن با لباس سالگرد فکر می کنم, یه بار می گفتم دارم آهنگ سلکت می کنم تو ذهنم, یه بار می گفتم دارم به غذای جشن فکر می کنم و و و ... غش کرده بود از خنده. می گفت امان از دست شما خانوما... و من به حس زیبای زن بودن فکر می کردم. به اینکه زندگی ما زنها چقدر پیچیده و اصیله ... در نهایت ظرافت... چشمامو بستم و دلم خواست تو حس ناب زن بودنم غرق بشم... دلم خواست از 50 روز قبل نگران یه جشن ساده باشم و هزار بار تو ذهنم همه چیز رو بالا و پائین کنم تا مطمئن شم همه چیز از الان مرتبه.. دلم خواست به لباسایی که بعد از رسیدن به خونه باید بشورم و اتو کنم فکر کنم, دلم خواست استرس اینو داشته باشم چهارشنبه موهای کچلم رو چه مدلی درست کنم که کمتر معلوم شه موهام سوخـته, به رنگ آرایشی که می خوام بکنم فکر کنم و به اینکه الان دیگه یواش یواش فصل خرمالو داره نزدیک می شه... دلم خواست به شب مهمونی نسیم فکر کنم و اینکه چون دیر وقت بود آقایون رفتن و خوابیدن و ماها رفتیم تو آشپزخونه, تا ساعت 2.5 ظرف شستیم, گفتیم و خندیدم و چقدر بهمون خوش گذشت. غرق لذت شم از حس خوب زن بودن و خدا رو شکر کنم به خاطر این موهبت بزرگ... بگذریم... دیشب یه قرار عجیب داشتیم... یه قرار وبلاگی با همسرامون. 4 تا زوج بودیم و جاتون سبز و آبی و رنگین کمونی خیلی خوش گذشت... یعنی دقیقا زنونه مردونه شده بود جمع... دایره ها هر لحظه تنگ تر شده بود و حرفها خصوصی تر... آنا کشتمت ... ولی من دیشبم هر چی فکر کردم نتونستم ربطی بین اون دو تا قضیه پیدا کنماااااا... تازه تفننی... دی: قلیون هم کشیدم...آقابونا نگوووو همچین از اون ثانیه اول با هم ارتباط برقرار کردن انگار 50 ساله همدیگه رو می شناسن. تازه آخرش موقع رفتنی می گفتن ما هم می خوای وبلاگ بزنیم... بعد تصور کردیم آقایون وبلاگ روزانه نویسی بزنن و مثلا بنویسن دیشب با چند تا از دوست جونای وبلاگی قرار داشتیم... دی: خدائیش چقدر مسخره می شداااااااااا...
نوشته شده در دوشنبه 1388/07/13ساعت 11:35 قبل از ظهر توسط گیتی| |

سلام عشخای مننننن...

خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ آی من حرصم در می آد این همکارا و ارباب رجوع بی ربط می یان یه عالمه از این سوالا می پرسن؟ اون روز یه ارباب رجوع( به تلفنیا هم می گن ارباب رجوع؟) زنگ زده بعد یه عالمه احوال پرسی می گه چه خبر؟ انقدر خنده ام گرفته بود... چه خبر؟!!!

هفته خوبی رو نگذروندم... سر یه موضوعی بحثمون شد با شاهین... سخت هم حل شد بینمون... لازم شد که جفتمون یه تصمیمایی بگیریم و یه قولایی بهم بدیم... بعد از مدتها همچین دلخوری بزرگی بینمون پیش اومده بود و واقعا" از هر دومون انرژی گرفت. راستش دلم خیلی شکسته بود و با اینکه می دونستم, زیادی دارم کش می دم, همچنان یه بغض همش همراهم بود و مانع می شد که ببخشمش. گرچه خودمم بی تقصیر نیستم, اما توقع اون برخورد و این حالتها رو نداشتم. دیشب اومد و کلی باهام حرف زد, بوسم کرد... دلم خیلی تنگ شده بود... با هر بوسه اش یه قطره اشکم می ریخت پائین... قطره قطره قطره... تا اینکه کل بالش خیس شد و دل گیتی هم باز شد بالاخره... اما خدائیش خیلی سخته... این روزا خیلی غصه خوردم واسه زوج هایی که دائم دچار سوء تفامهن و همه اش بحث و جدل دارن با همدیگه.. به هر حال سخت بود... خیلی سخت... خیلی خیلی سخت...

امروز داریم می ریم زنجان... دیدیم سفر لازمیم, هیچ جا رو راه دست تر از زنجان پیدا نکردیم... موهامم می خوام اونجا برم همون آرایشگاهی که اون بار رفتم ریشه هاش رو دوباره برام دکلره کنه... الان یخیه که یه کم به دودی می زنه, شاهین خیلی دوست داره اما دلم تنوع خواسته... مثلا زیتونی یا عسلی...چه رنگی پیشنهاد می دید؟

یه دونه هم تعطیلی آخر ماه داریم. دلم مشهد خواسته خیلی زیاد اما زمان کمه... نمی دونم...

این روزا دارم یه چیزایی می خونم از گذشته که مثل یه تلنگره برام... یادداشت های اون موقع هامو... مال سال 76 تا حدود 3-82 ... خیلی حس عجیبیه.. اینکه اینقدر تغییر کردی.. اینکه اون چیزایی که یه روزایی برات اونقدر مهم بوده, مشکل بوده, حالا به سختی یادت بیاد... اینکه نوشته باشی امکان نداره امروزو یادم بره و الان هرچی زور بزنی, هیچی از جزئیاتش و حسی که اون لحظه داشتی, یادت نباشه... و اینکه خدا رو شکر کنی تو هر مقطعی, حتی اگر سخت تصمیمی رو گرفتی که فکر می کردی درست بوده, سختی هایی رو تحمل کردی, به قیمت آینده

می دونم بچه ها نوشته این بارم انرژی منفی داشت... عذرخواهی می کنم ازتون اما واقعا روزهای سختی رو پشت سر گذاشتم.

و اینکه شاهین دلم می خواد بدونی, هراتفاقی که بیفته, هر طوری که بشه, هر حرفی بزنیم و هر کاری بکنیم, همه اش گذراست... چیزی که همیشه موندگاره حس عمیقیه که بهت دارم... حتی وقتی دارم داد می زنم, حتی وقتی دلم نمی خواد تو یه لحظه کنارت نباشم, بدون تمام عشقم سرجاشه, بدون قلبم هر ثانیه به عشق تو می تپه, بدون یه لحظه توقف... و این رو هم بدون که خیلی خوشحالم همه چیز حل شد. خیلی خوشحالم بابت خنده های دیشبمون... بابت تمام دلتنگی که هر دو تو قلبمون حس کردیم هم خوشحالم... دلتنگی بزرگ نشونه ای از یه عشق عمیقه...

نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/08ساعت 3:3 بعد از ظهر توسط گیتی| |


Design By : Night Skin